uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

شایان آب‌روشن | شاعر

شایان آب‌روشن | شاعر

Відкрити в Telegram

سر به خیابان و گذرها زدم... پوچ سر از فکر تو هرجا نشد :) «نوشته ها و اشعار شایان آ‌ب‌روشن» 📚 دستی که مویت را نبافت حرفی سخنی و تهیه کتاب: @Shayan_abroshan اینستاگرام: https://www.instagram.com/shayanabroshan?igsh=MWM5dnN6N2VpaTYzaQ==

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
510
Підписники
Немає даних24 години
+337 днів
+9330 днів
Архів дописів
سعدی:)

4_5875138368957846476.mp34.34 MB

من پر از فانوسم، من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت، پرم از راه، از پل، از رود، از موج، پرم از سایه برگی در آب، چه درونم تنهاست! #سهراب_سپهری

به دور از عشق تو هر روز میمیرم زمستان را بهاران کن برای قلب درگیرم #شایان_آب‌روشن

رنجِ گرانم را به صحرا می‌دهم، صحرا نمی‌گیرد اشکِ روانم را به دریا می‌دهم، دریا نمی‌گیرد با سنگ‌ها می‌گویم آن رازی که باید با تو می‌گفتم سنگین‌دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی‌گیرد؟ ای تو پرستارِ شَبانِ تلخ بیماریم! بیمارم عشقت چرا نبضِ پریشانِ حیاتم را نمی‌گیرد؟ می‌آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست می‌گیرد از من تحفهٔ ناقابلم را یا نمی‌گیرد؟ آیا گذشتند آن شَبانِ بوسه و بیداری و بستر؟ دیگر سراغی خواهشِ جسمت از آن شب‌ها نمی‌گیرد؟ دیگر غزل از عشقِ من بر آسمان‌ها سر نمی‌ساید؟ یعنی که دیگر کارِ عشق از حُسنِ تو، بالا نمی‌گیرد؟ هرسو که می‌بینم همه یأس است و سوی تو همه امید وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی‌گیرد؟ -استاد حسین منزوی

بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید شوری که در میان من است و میان دوست سعدی

Repost from N/a
با خود اگر نسازیم، بر الفتِ که نازیم؟ پُربی‌کَس‌ایم، ناچار بر خویش مهربان‌ایم - بیدل دهلوی

تو بخت بودی و یک بار در زدی رفتی به خواب بودم و از دست دادمت، افسوس حسین منزوى

بدترین قسمتِ جدایی اینه که آدمیزاد تا مدتِ نامعلومی بی‌آینده می‌شه.

کشم تا کی غمِ هجران؟ اجل گو قصد جانم کن نمی‌ارزد به چندین دردسر جانی که من دارم وحشی بافقی

فکر کردم با تو دیگر، نیمه‌ ام کامل شده دیدم اما بردی از من، آن‌چه را هم داشتم...! زهرا_عسگری

من به چشم‌های بی‌قرارِ تو قول می‌دهم ریشه‌های ما به آب شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد، ما دوباره سبز می‌شویم! قیصر امین پور

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند! کاظم بهمنی

باید که عمر خضر خدا قسمتم کند وصف تو را مگر بنویسم به اختصار سید حمیدرضا برقعی

اشعار مرا خواندی، احسنت به من گفتی افسوس ندانستی منظور تویی ما را #شایان_آب‌روشن

نور امیدی بود عاشق را که می‌مانی عزیز امروز اما می‌بُری دل را به آسانی عزیز هم التیامی قلب را هم نفرتی دارم ز تو در حیرتم در آن واحد درد و درمانی عزیز اصرار رفتن داری و مانع شدن دشوار شد مانند برگی زرد در... پاییز و آبانی عزیز مهمان اشعار و غزل ای کاش مانا میشدی حالا چه وقت رفتن است؟ در روز بارانی عزیز؟ اندیشه ام با شوق روییدن میان باغ بود با این سفر، خشکاندی ام سوز زمستانی عزیز راهی شدی با گریه ام خوش باش و اشکم را نبین ارجی ندارد حال من وقتی تو خندانی عزیز آرام میگویی دلت، دلتنگ شد نامه بده با ذوق میگویم به چشم! گرچه، نمیخوانی عزیز
#شایان_آب‌روشن

صبر از کاسه ی ما سر ریز است تیغ دردی که چشیدم تیز است بعد هر شب قلمی چرخاندن اشک بر روی غزل یا میز است
#شایان_آب‌روشن

شما را چون منی عالم ندارد دوست!

غم زمانه خورم یا فرق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم...