"دخترِ شعر"
Відкрити в Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
601
Підписники
+2424 години
+137 днів
+23830 днів
Архів дописів
601
از چیزی نترسید..
از سرنوشت
از عشق
از صحبت کردن
از دوست داشتن
حتی از اشتباه
باختید
اگر ترسیدید
601
جمله قشنگی امشب شنیدم
از یک دوست:
انشاءالله که ختم به خیر بشهامیدوارم برای همون ختم به خیر بشه🙂
601
ساده تر از لیلیمن صبح به پاخیزم از آن نفس روشن سرگشته و حیرانم از این همه سودایی ای دل که به پا جستی تا یابی عشقی را ای جان کجا هستی؟ تا بینی مهری را من عاشق پاییزم با آن همه رنگ هایش من مست و دلاویزم از این همه زیبایی ای عشق کجا هستی تا بوی دلاویزت گیرد همه شهری را این شهره ی شیدایی من ساده تر از لیلی دل باخته ام جانا ای جان به فدایت عشق تا کی کنم درمان این درد که دادی را کس چاره نمی داند آخر چه کنم ساقی من هر چه کنم مستم من باخته ام خود را با جرعه ای از عشقش من مست شدم ساقی تا عمر بقا دارم #ارغوان
601
"نشد"آیینه میانِ ما شکست و نوری لرزان در چلچراغِ شب فاصله را به تصویر کشید ساعتِ خاموش بیصدا ما را صدا زد لوسترِ لرزانِ اتاق قلبِ عاشق را به رقص گرفت گرامافونِ خاکخورده آوازِ عشق را زمزمه کرد فاصله گریخت امّا ترسِ تو دستهای مرا برید پس از رفتن، خانه با تو فرسود دیوارها پیر شدند و من از زخمِ عشقِ تو چراغِ شعرم را برافروختم نشد… تو نخواستی که کنارم باشی..... #ارغوان
601
یهجایی بعد از همهی تلاشا،
میفهمی بعضی آدمها قرار نبود بمونن،
اونا فقط اومده بودن تا بفهمی «دوست داشتن» همیشه مساویِ «داشتن» نیست.
و بعدش... باید یاد بگیری با دلی که شکست، آروم راه بری،
بیهیاهو، ولی قویتر از قبل.
601
"هزاران تو"میشکند پر و بالم، خسته میشوم. میایستم و چشم میگردانم تا تو را یابم، ولی باز هم تو پیدایت نیست. سرک میکشم به آن سوی دیگر، باز هم خبری از تو نیست. ای بینشان... راه میافتم و نظر بر مردم میگذرانم، هر کدام را تو میبینم. بس که دیوانه شده ام هر نفری را "تو "میپندارم، و تو را، هر نفری .... تو یکی نیستی، دو تا نیستی، بلکه هزاران هزار "تو" در وجودم است، که هر لحظه مرا وادار میکند که در این شهر بیدر و پیکر تو را یابم، ولی تو... باز هم نیستی. پس بیا و خاطراتت را، نامت را ببر. نمیخواهم! نمیخواهم یادت را، نامت را، چشمانت را، لبخندت را... چند نفر به یک نفر؟ اصلاً نمیخواهم... مگر گناه کردم که به چشمانت نگریستم و عاشق شدم؟" #ارغوان
601
"پهنه روشن خیال"خسته در تلاطم امواج رها شده... در طوفانی... من قایق ویرانه بیسرنشین، با تک پاروی چوبیام... گذر میکنم. باد... امواج سرگردان مرا سوق میدهند به پهنه روشن خیال، خیالی از جنس آب و نور، چون ماهی کوچک پرشکوه... در هیاهوی دریا میغلطَم، در آغوش میگیرم تا مرا از خود بیخود کند. چون برگی در مسیر دلدادگی پاییز، در مسیر روشن آبی عشق میرقصم. حرکت... روان شدن، جاری شدن، همه در روحم چون محرکی بیسکون پیچیده شده... #ارغوان
601
آغازِ آخرنَفَسهای پروانه چون ابری در آغوش باد میان زمین و زمان میدود. صدای لرزش بید خشک سکوت خفته را بههم میزند. قدم میزند... قدم میزنم. میان دشت رها میشود، و تنِ خسته و سردِ بیروحِ خود را میان تنم جای می دهد. بغل میکنم، نَفَس میکشم. من، با تمام خاطراتش خوشم در میان تمام دلگیریها. باز دل می گوید صدایش کنم: صدایم بزن، نگاهم بکن... شاید این بار آغازِ آخرم باشد." #ارغوان
