"دخترِ شعر"
Відкрити в Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
544
Підписники
-2124 години
+647 днів
-34530 днів
Архів дописів
540
چقدر شبیه یک از اشعار منِ
این قسمتش💔✨
یاد نوشته هایی افتادم
که در خاکسترِ غم سوختند..
کاش بود کامل شعر خودم براتون میگذاشتم...
خیلی نگاه نزدیکی داشت به نوشته گذشته ام...
بخونید حتما:)
540
Repost from از دلِ دکتر علی
گاهی مردها هم میشکنند؛ فقط صدای شکستنشان به گوش کسی نمیرسد.
سالها گذشته، اما هنوز هر غروب که آفتاب پشت بامهای شهر گم میشود، انگار تکهای از جان من هم با آن خاموش میشود. نمیدانم تو حالا کجای این دنیا نفس میکشی، اما خوب میدانم که هیچ روزی نبوده که نامت از ذهنم عبور نکرده باشد.
آن روز که رفتی، چیزی نگفتم. نه چون دلم آرام بود؛ چون مردی که تمام غرورش را در چشمهای زنی جا گذاشته باشد، دیگر واژهای برای گفتن ندارد. فقط نگاهت کردم... همان نگاه آخر، که هزار حرف نگفته در آن دفن شد. تو رفتی و من ماندم؛ با خانهای که بوی تو را میداد و دلی که دیگر صاحبش نبود.
بعد از تو یاد گرفتم بخندم، اما هیچوقت شاد نبودم. یاد گرفتم میان آدمها زندگی کنم، اما هیچوقت با کسی زندگی نکردم. هرکس از کنارم گذشت، تنها سایهای بود که لحظهای جای خالی تو را پنهان میکرد؛ اما هیچکس، خودِ تو نشد.
شبهای زیادی را کنار پنجره نشستم. سیگاری میان انگشتانم خاکستر شد و هزار فکر در سرم سوخت. با خودم گفتم شاید یک روز درِ این خانه را بزنی، شاید بگویی همهی این سالها فقط یک سوءتفاهم بوده است. اما در همیشه به روی باد باز شد، نه به روی تو.
میگویند مرد اگر عاشق باشد، فراموش میکند. نمیدانم این را چه کسی گفته است. مرد اگر حقیقتاً عاشق باشد، فقط یاد میگیرد دردش را پنهان کند. یاد میگیرد با همان قلب شکسته کار کند، بخندد، نان دربیاورد، به همه تکیه بدهد؛ اما شب که شد، بیصدا با خاطراتش فرو بریزد.
اگر روزی دوباره ببینمت، نه گلهای خواهم کرد، نه از گذشته خواهم گفت. فقط چند لحظه نگاهت میکنم؛ همانقدر که مطمئن شوم روزی برای داشتن تو زندگی میکردم. بعد آرام برمیگردم و میروم؛ چون بعضی عشقها، حتی اگر دوباره روبهروی هم بایستند، دیگر راهی به هم ندارند.
فقط اگر روزی از کسی پرسیدی مردی که بیصدا دوستت داشت چه شد، بگو هنوز نفس میکشد... اما سالهاست که زندگی نمیکند ..
علی_ماسپیمهر
540
Repost from گوژپشت
نویسندهها و شاعرهای گرامی! این پیام رو در چنلی که شعر و متنتون رو به اشتراک میذارید فوروارد کنید تا هم یک فهرست درست کنم و هم جوین بشم و متن فوروارد کنم(فاقد محدودیت... هروقت دیدید فوروارد کنید تا بشناسیمتون)💙
540
وقتی برای اولین بار دیدمت... ترسیدم، از لرزش قلبم نسبت به تو، و از لبخند گرمت به من. دلم میخواست فرار کنم، شاید هم دلم میخواست فقط تو را نگاه کنم، و برای من باشی. ترسیدم که اگر لرزش قلبم تنها تپشی بیارزش برای تو باشد، و خندهات از همانهایی باشد که نثار همه میکنی... تکلیف من و دلم چه خواهد شد؟ من هنوز بینتیجه در اولین نگاهت غرق هستم...#ارغوان
540
💣 بیا با هم مین روب بازی کنیم ببینیم کی می بره!
🔍هر کی بیشتر مین پیدا کنه برنده است!
👇آماده شدی دکمه زیر را بزن 👇
