"دخترِ شعر"
Відкрити в Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
573
Підписники
+1724 години
+297 днів
+22530 днів
Архів дописів
571
زنده است روح سرد
پیچ خورده
در تلاطم غرور پاییز
آری این لگد خورد
خمیده چون بید مجنون کهنسال
نفس میکشد
در آینده مبهم تلخ تو
صبر جانگداز
صحرای کفن پوشیده
قلب من است
که تلخ کرده است
آینده تو را
از این وجود سخت
تو را آری باید بترسی
باید بترسی
از دلی که جان داد و ندیدی
_ارغوان
571
بیا که در غم عشقت مشوشم بیتو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو
شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بیتو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چِشَم بیتو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بیتو
پیام دادم و گفتم «بیا خوشم میدار»
جواب دادی و گفتی که «من خوشم بیتو»
_سعدی:)
571
پنهان نمیکنم
پنهان نمیشود
این اشک ها
که از عشق توست
انکار نمیکنم
انکار نمیشود
قلبی که در سینه است
برای تو می تپد.
571
گمان میکردم
روحم که پر بکشد
از یادم خواهی
رفت
افسوس
که خیال باطلی بود
روحم را اگر آتش بزنند ،
به زنجیر ببندند
باز هم تکه ای جدا نشدنی
از اویی:)))
571
اینکه بی مرز دوستم بداری
را به گور خواهم برد.
اینکه اندک سر انگشتی برای من
تاری فشار دهی را
به تلخ ترین لحظه عبور
خواهم برد.
این تن خسته بی تو را
به جایی دور خواهم برد.
571
"خلوتگاه"گاه قلبم در خلوتش ناخداگاه خواهد گفت: که نمیخواهدت و به عقلم اعترافی سخت خواهد کرد و میگوید: تو راست میگویی ولی وقتی باز با آن آسمانِ شب بیکران مواجه خواهد شد؛ باز روز از نو، روزی از نو باز عقلم سرزنش خواهد کرد و قلبم سکوت باز قلبم در تلاطم خواهد شد و سرم پر از نجوا های بی جواب روح ام به سمت قلبم روان می شود و عقلم به سوی دیگر و من و کالبد سردم جدالی نابرابر را مشاهده خواهیم کرد و باز قلبم پیروز میدان میشود و به سویش خواهد رفت و دوباره غمگین تر از قبل صدا خواهد زد عقلم را و دوباره با دو فنجان چای به استقبال هم خواهند رفت و باز خاطراتت را پایان خواهند داد. #ارغوان
571
کاش در رمان ها زندگی میکردم:)
•الیزابت؛مستر دارسی
•آنشرلی؛گیلبرت
•جودی ابوت؛بابا لنگ دراز
•جین ایر ؛راچستر
•اما؛ مستر نایتلی
•فانی ؛ادموند
•آن الیوت؛کاپیتان ونتورث
•هیزل ؛آگوستوس
•زری؛یوسف
571
"از طلوع تا غروبِ عشق"صبح از آن دریچه میدمد که من برای اولین بار تو را دیدم. آری در آن شبی که نگاهت تسخیرم کرد درست همان شب بود که خورشید تصمیم گرفت و گمان کرد که بهتر است از آنجا طلوع کند... نمیدانم نگاهت از چه زمانی خیره به من بود حتی به یاد نمی آورم که از چه زمانی بودی نگاه من به فراسوی ابر ها بود و تو خورشید تابان زندگی ام را نمیدیدم.. تو صدایم میزدی من راحت از کنار تو میگذشتم.. آری سخت است نگاه عشق به تو نباشد.. و تو در میانه راه گم شوی تلنگر و اتفاقی فراتر از خواسته ما چشمانم را به تو دوخت از همان دریچه.. که نامش نمیدانم چیست! ولی به یاد داشته باش نخواهم گذاشت این عشق در تو بمیرد و دفن شود نمیگذارم از من فراری ات دهند و دورت کنند و مرا به باد بسپاری من... نه باید بگویم ما...نگهدارنده عشاق را در نزدیک ترین حالت ممکن داریم... طلوع زندگیم را به تو میسپارم تا در غروب عشق فرداها با هم باشیم:) "طلوع سبز صبح من تا که رها شوم ز بند دوان دوان به سوی تو روانه میشوم نترس" نویسنده: #ارغوان
