"دخترِ شعر"
Відкрити в Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
577
Підписники
+4024 години
+1167 днів
+26130 днів
Архів дописів
572
لینک کانال شعر بنده در بله:
«ارغوان»
https://ble.ir/ArghavansPoems
چنل شعر در روبیکا
Rubika.ir/ArghavansPoems
"هر کدوم عضو بیشتر داشت بعدی حذف میخواهد شد..."
572
نظرتون برای من ارزشمند:))
بات ناشناس¹
@PeomsGirlBot
بات ناشناس ²
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8268421578
572
پروانه روی زانو
نفسنفسزنان، بعد از مدتی دویدن، خودم را روی سکوی باشگاه انداختم. بطری آب را یکنفس سر کشیدم. ضربان قلبم بالا بود، اما ریتمش مثل همیشه نبود. تنِ سنگینم خستهتر از آن بود که امروز دوام بیاورد. مربی داد کشید: ـ چی شد؟ چرا نشستی؟ فقط لب زدم: ـ خستهام... نگاهی به من کرد و رفت. حال عجیبی داشتم؛ انگار چیزی درونم به هم ریخته بود. نمیدانستم چیست، یا شاید هم خوب میدانستم و فقط نمیخواستم باورش کنم. همهچیز از صبح روز شنبه شروع شد. مثل همیشه سوار ماشین شدم و با احتیاط و سرعت مجاز به سمت محل کارم میراندم. خیابان خلوت بود. ناگهان دخترکی که قصد عبور داشت، وسط راه ایستاد. مجبور شدم محکم ترمز کنم. ترس را در چشمانش میدیدم؛ چشمهایش از وحشت میلرزید. وقتی از ماشین پیاده شدم، با لکنت شروع به عذرخواهی کرد. گفتم: ـ اتفاقی نیفتاده... نترس. شکلاتی در جیبم بود. بیرون آوردم و به طرفش گرفتم. اول قبول نمیکرد، اما بالاخره با اصرار من گرفت. دلم میخواست چیزی بگوید؛ نمیدانم چرا، اما برای اولین بار دلم میخواست گفتوگو با یک غریبه زود تمام نشود. اما فقط تشکر کوتاهی کرد و رفت. نجابت و حیایش هنوز در ذهنم مانده بود. چند دقیقه بعد، چشمم به کیف پول کوچکی افتاد که روی زمین جا مانده بود. برداشتمش. تمام مسیر تا محل کار، ذهنم درگیر همان دختر بود. خدایا... یعنی چه شده است؟ مگر من جوان هفدهسالهام که دست و پایم را گم کردهام؟ اگر این حس، همان چیزی است که اسمش عشق است... اگر قسمت من است... نشانهای برایم بفرست. در همان لحظه، پروانهای آرام روی زانویم نشست. بیاختیار خندیدم؛ درست مثل بچهها. بعد از تمرین، با همان حال عجیب، به سمت خانه راندم. آن شب، تا دیر وقت خوابم نبرد. کیف را چند بار برداشتم، باز گذاشتم، دوباره برداشتم. آخر طاقت نیاوردم. داخلش چند اسکناس تاخورده، یک خودکار آبی، کارت دانشجویی و عکسی کوچک بود. عکس را که دیدم، همان چشمهای هراسان صبح دوباره مقابلم جان گرفت. اسمش را روی کارت آرام زیر لب تکرار کردم... تمام شب، آن اسم در ذهنم میچرخید. صبح، زودتر از همیشه از خانه بیرون زدم. نه برای رفتن به محل کار... برای همان خیابان. ماشین را کمی دورتر پارک کردم و منتظر ماندم. نیم ساعت گذشت... یک ساعت... خواستم برگردم که از دور دیدمش. آرام قدم برمیداشت، اما نگاهش بیقرار بود؛ انگار چیزی را گم کرده باشد. از ماشین پیاده شدم. همین که چشمش به من افتاد، مکث کرد. کیف را جلو بردم و گفتم: ـ فکر کنم دنبال این میگشتی. چشمهایش برق زد. کیف را از دستم گرفت و نفس راحتی کشید. آرام گفت: ـ تمام دیشب دنبالش گشتم... فکر میکردم دیگر هیچوقت پیدایش نکنم. لبخند زدم. ـ خوشحالم که پیدایش کردم. برای چند لحظه، سکوت بینمان نشست. بعد سرش را پایین انداخت و گفت: ـ واقعاً ممنونم. خواستم بگویم «خواهش میکنم» که ناگهان برگشت و گفت: ـ راستی... اسمم... نامش را گفت. من هم نامم را گفتم. لبخند کوتاهی زد و رفت. این بار، چیزی از او جا نمانده بود... جز لبخندی که تا ساعتها از ذهنم پاک نمیشد و دلی که بیاختیار، هر صبح مرا به همان خیابان میکشاند.
572
یک داستان کوتاه نوشته بودم
قبلا اندک صيقل دادمش..
میخوام بفرستم
بخوانید🙂💕
و نظرتون بگید...
به ریکشن بسنده نکنید
