کیهان وجود✨️
Відкрити в Telegram
بیا کنارم بشین، تا لحظهای به کیهان وجود سفر کنیم!✨ گوشهای از افکار و احساسات من💙 اینجا طناز مینویسه... اگه خواستی نوشتهش رو جایی ببری اسمش رو هم با خودت ببر اگه کارم داشتی میتونی از طریق ستارهها پیدام کنی⭐️: @setarehayekeyhanbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
448
Підписники
-224 години
+157 днів
+4730 днів
Архів дописів
451
Repost from هَسْتیـشِناسی
نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم.
در برابر تمام سؤالهای زندگی،
من تنها یک «نمیدانم» بزرگ بودم.
— هَسْتیـشِناسی
451
Repost from هَسْتیـشِناسی
این روزها هر بزرگسالی را که ملاقات میکنم،
ناگهان کودکی خسته و رنجیده را پشت چشمانش میبینم؛
کودکی امیدوار به زندگی
که هنوز با کوچکترین روزَنهای از عشق، لبخند میزند.
— هَسْتیـشِناسی
451
Repost from N/a
این پیام+یک پست از اینجا فور کنید🍓
منم ازتون فور میکنم پست های قشنگ ببینیم.
451
دختربچهای آشنا، گوشهی اتاق نشسته بود؛ جایی میان تاریکی و سکوت. سالها بود که او را ندیده بود. دختربچه زانوهایش را بغل کرده و موهای آشفتهاش روی صورتش ریخته بود. کنار دستش چند گل کوچکِ خشکشده افتاده بود؛ همان گلهایی که روزی برایشان اسم میگذاشت. آرام نزدیک شد. دستش را جلو برد که دستهای یخ زدهاش را بگیرد، اما دختربچه دستش را پس کشید. چند لحظه فقط به هم نگاه کردند. دختربچه با گوشهی آستینش چشمهای اشکآلودش را پاک کرد. «خیلی وقته نیومدی...» .. «اصلا من رو میبینی!؟» دختر چیزی نگفت. روبرویش نشست و برای اولین بار، درست نگاهش کرد. همان چشمها... همان صورتی که سالها پیش با ذوق برای هر چیز کوچکی داستان میساخت. فقط خستهتر شده بود. دختر گونههای دختر کوچکِ روبهرویش را نوازش کرد و با لبخندی مهربان گفت : «من رو ببخش که بزرگت کردم...» این بار دختربچه عقب نکشید. صدای دختر لرزید. «فکر کردم بزرگ شدن یعنی دیگه بهت احتیاجی ندارم.» دختربچه چیزی نگفت. فقط خودش را آرام جلو کشید و در آغوشش جا گرفت؛ انگار به همین محبت کوچک نیاز داشت دختر محکمتر بغلش کرد. چشمهایش را بست. صدای خندههای دوری در ذهنش پیچید؛ صدای همان دختربچهای که با دستهای خاکی برای گلهای حیاط اسم میگذاشت و برای خودش دنیا میساخت. لبخند زد. «این بار با خودم میبرمت» و دختربچهی درونش، دستش را محکم گرفت. --- صبح که بیدار شد، چند لحظه بیحرکت ماند. چشمش افتاد به گلدان کوچکی که مدتها گوشهی اتاق مانده بود؛ همان گلدانی که همیشه رسیدگی به آن را به «بعداً» موکول میکرد. از تخت پایین آمد. آب برداشت و کنارش نشست. این بار، عجلهای نداشت. دستش را روی برگ کوچکِ گلدان کشید. و برای اولین بار بعد از مدتها، لبخندش شبیه لبخند کودکی بود که هنوز بلد بود برای چیزهای کوچک ذوق کند.
_طناز
