MIND CHAT
Відкрити в Telegram
یک پزشک که دوست داشت کفاش باشد 👞 محتوای غیرِ پزشکی؛ با تاکید روی «غیر» رزیدنتِ رشتهی خیالی ❤️💍
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
405
Підписники
Немає даних24 години
+497 днів
+6930 днів
Архів дописів
405
بجای اینکه صبح جمعه قشنگ بخوابم و ۸-۹ صبح چشامو باز کنم و ببینم هنوز خوابم میاد و دو سه تا چُسهخواب یه ربعی بزنم و ساعت ۹-۱۰ از خواب بیدار بشم و با بانو بشینم یک صبحانهی جانانه بزنیم، بدو بدو رفتم بوفهی بیمارستان و یه شیر و کیک خریدم و از ترس اینکه نکنه مریض بیاد، تندتند خوردم
405
به به
به بههههه
یه صبح جمعهی دیگه و از ساعت ۷ صبح تا زمانی نامعلوم در بیمارستان حضور دارم
من عاشق حضور در بیمارستان در صبح های جمعه هستم
به بهههههععههععهه
خدایا شکرت
405
فرداش همین اینترنه مریض معاینه کرده بود و توی برگهی معاینه تو قسمت معاینه ریه نوشته بود:
ریه فِسفِس میکند
بخدا اگه تو خدماتچیِ بیمارستان باشی و یکسال توی یه بخش حضور داشته باشی و چهاربار اصطلاحات پزشکی به گوشت بخوره، دیگه نمیگی ریه فِسفِس میکنه
عمق این فاجعه رو فقط استاجر و اینترن و پزشک درک میکنه؛ استاده وقتی برگه اینو خوند، نمیدونست چیکار کنه؛ میگفت من از خودم خجالت میکشم که استاد تو هستم
405
یه بار یه نیواینترن رو بردم اتاق عمل سرپایی که بهش بخیه زدن یاد بدم [درحالیکه باید از خیلی قبلتر خودش یاد میداشت]
یک ساعت بهش اصول استریل بودن و بخیه زدن و غیره رو یاد دادم؛ بعد بهش گفتم بیا کله این بنده خدارو بخیه بزن
پنج دقیقه رفتم دستشویی و برگشتم و دیدم کله بنده خدا رو مثل مادربزرگا بهم دوخته؛ نخ رو برداشته و پشت هم دوخته؛ گفتم آخه پرفسور تو با خودت فکر نکردی که من چرا بهت اینهمه گره زدن یاد دادم؟ مگه شلوار باباتو خواستی کوک بزنی که کله بنده خدا رو اینجوری پشت سر هم و یه تیکه دوختی؟ چرا یدونه یدونه بخیه نزدی؟
بنظرتون چی گفت؟
گفت آخه گره زدن سخت بود
405
مامانم زنگ زده:
+ داستان این زن و شوهره چی شد؟
- هنوز مشخص نیست
+ حال دختره خوبه؟
- آره چیزیش نیست
+ خب خداروشکر؛ نمیخوای به پسره بگی؟
- نه نمیشه
+ آره باید راز بیمار رو نگه داشت
- آره دقیقا
+ میخوای به خانواده دختره زنگ بزنی بگی؟
- نه بابا نمیشه؛ نباید بدون اجازه دختره چیزی گفت
+ زندگی ها هم سخت شده؛ بیچاره این پسر و دختر چه گناهی کردن
- آره واقعا
+ باشه پس باز هر اتفاقی واسه دختره افتاد بهم خبر بده؛ خدافظ
- چشم خدافظ
405
حالا این وسط، آقائه میگه آقای دکتر شما چقدر واسه من آشنایی! میگم عه جدی؟ توئم واسه من آشنایی!
+ جایی ندیدیم همو؟
- نه والا! شغلت چیه؟
+ تو کار مبل و تخت و اینا هستم
- عه! شناختمت! پارسال ازت سرویس خواب خریدم! مغازتم فلان جا بود نه؟؟؟
+ آره آره! چکی خریدی یا نقد؟
- نصف چک و نصف نقد!
+ بابا سود کردی بخدا پارسال خریدی! همه چی خیلی گرون شده
- سرویس مبلا چنده؟
+ یه سر بزن بهم؛ کارتو راه میندازم
راستی زنم رو زودتر ترخیص میکنی؟
- نه والا دست من نیست؛ پس بهت سر میزنم
+ حله آقا؛ دمت گرم
405
دوستان یک کیس احساسی داریم
نظر شما چیه؟
خانم ۲۰ ساله اومده که اول جلوی همسرش گفت که بجای شربت دیفن هیدرامین، به اشتباه شربت متادون خوردم؛ ولی علائم به مسمومیت با متادون نمیخورد!
آقائه رو فرستادیم دنبال نخودسیاه و بعد خانومه گفت که من ۴۰ تا قرص کلداکس به قصد خودکشی خوردم؛ خب تا اینجا اوکی بود
بعد که آقا اومد، با یه حالتی گفت تا کی ترخیص میشه؟ آخه یکم عجله داریم
گفتم عجله چرا؟ گفت آخه شنبه مجلس عروسیمونه؛ تازه امروز عصر هم مجلس بلهبرونمونه؛ با یه ذوق بامزهای هم میگفت
حالا اینا رو بچینیم کنار هم؛ خانم روز مجلس بلهبرون و دو روز قبل از عروسیش، به قصد خودکشی چهلتا قرص خورده و طبیعتا میشه حدس زد که داستانهای احساسیای وجود داره. آقای بیچاره هم درجریان نیست و ذوق دامادیش رو داره
بنظر شما، آیا باید به آقا گفت که خانومت به قصد خودکشی قرص خورده یا بذاریم در سکوت ازدواج پیش بره؟
405
لطفا برای این پست ریاکشن زیادی نزنید؛ ناراحت میشم اگر پست مرتبط با بانو از پستهای گهربار من بیشتر ریاکشن بگیره؛ ممنون
405
فک کنم مثلا توی یک جمع علمی از یارو میپرسی که دکتر فلانی، شما آخرین مقالات علیمتون چی بود که تونستید به این درجهی والای استاد تمامی برسید؟
بعد طرف یه گلویی صاف میکنه و بادی یه غبغب میندازه و میگه والا خدمت شما عارضم که بنده پشتبازوهای قویای داشتم و به مدت ۹۰ شب، هر شب از ساعت ۲۰ الی ۲۳ به شکل مستمر و خستگیناپذیر پرچم تکون دادم و اینجوری بود که لایق این جایگاه شدم
یعنی آدم نمیدونه بخنده یا حسرت بخوره؛ ای خدا لعنتتون کنه که حتی یک کار شماها بویی از آدمیزاد نبرده 😂
405
اینم یک موضوع جالب دیگه از بعضی اساتید گرانقدر و فوقالعاده باسواد هیات علی :]
شما فکر کنید اساتیدی وجود دارن که فوقالعاده باسواد و دانشمند هستن و تا آخر عمرشون به درجهی «استاد تمام» نمیرسن؛ اونوقت بعضی از بزرگواران با تکون دادن پرچم به این درجهی معتبر علمی میرسن :]]]
405
در حدی که وقتی یک استاد در دانشکدهی پزشکی ما نتونست دخترش رو تبدیل به دانشجوی تاپ کنه، از پایین دانشگاه تا رئیس دانشگاه رو تهدید کرد و ۶ ماه دوندگی کرد و رفت تهران و برگشت و هزار زحمت کشید و از آخر، سال بعد دخترش دانشجو شد و یه بیلاخ هم به رئیس دانشگاه تقدیم کرد
405
هر سال موقع اومدن نتایج کنکور و رزیدنی و دیدن قبولی دانشآموز و یا دانشجوهایی که با سهمیه ایثارگری توی رشتههای تاپ قبول میشن، یک هجمهای بلند میشه بر علیه سهمیهی ایثارگری
ولی خیلی کم میبینم که جایی درمورد سهمیههای هیئت علمی صحبت کنه
شما اگه دانشجوی پزشکی باشی میبینی که تعداد زیادی از اساتید حداقل یه بچشون یا دانشجوی پزشکی و دندونپزشکی و یا درسش تموم شده و مشغول به کاره؛ خب یه تعداد از اینها با تلاش و پشتکار خودشون قبول میشن و دمشونم گرم؛ اما قضیه از یه جایی به بعد دارک میشه :]
مثلا اونجایی دارک میشه که میفهمی پسر فلان استاد، دامپزشکی زاهدان قبول شده و با سهمیه و رانت، تبدیل به دانشجوی دندونپزشکی یزد شده! یا جایی که همکلاسیهای دبیرستان این آقازادهها میگن که درساش افتضاح بود و آزموناش رو افتضاح میداد ولی در همون شهر خودشون پزشکی قبول شد
شاید تا الان نمیدونستید ولی خدمت شما عرض کنم که هر سال در هر دانشکدهی پزشکی، شما یه چیزی بین ۵ تا ۱۰ تا از این موارد میتونی ببینی
