MIND CHAT
Відкрити в Telegram
یک پزشک که دوست داشت کفاش باشد 👞 محتوای غیرِ پزشکی؛ با تاکید روی «غیر» رزیدنتِ رشتهی خیالی ❤️💍
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
281
Підписники
+124 години
+187 днів
+4730 день
Архів дописів
281
#پیام_ناشناس
دکتر جان الان که فکر میکنم به نظر منم شما لیاقت اینو داری بیشتر دیده بشی منم به اندازه خودم میرم به کانالایی که دارم التماس میکنم که شما رو توی کانالشون معرفی کنن 😔😔😔
281
الان من خودم توی شوکم
نمیدونم این دانشآموز خواسته ارادتش رو بهم ثابت کنه یا کینهای چیزی ازم داشته خواسته اونو تخلیه کنه
281
یکی از دانشآموزام که نمیدونم کدوم دانشآموزمه، رفته به حدود ده تا کانال پیام ناشناس داده و ازشون خواهش کرده که از کانال من حمایت کنن
خدا خیرشون بده اون کانالایی که پیام این دانشآموز خیرندیده رو ایگنور کردن 😂😂😂
281
حالا چی شد که این واقعیت غمانگیز یادم اومد؟
این پست رو درمورد «شرق بهشت» خوندم
و بعد یادم اومد که این کتاب چقدر فوقالعاده بود؛ یادم اومد که وقتی سالها قبل خوندمش، با خودم گفتم چرا همه از «موشها و آدمها»ی جان اشتاین بک صحبت میکنن فقط؟ این که شاهکار عجیبتریه!
ولی جالب اینه که فقط میدونستم این کتاب خفنی بوده؛ از جزییات این کتاب هیچی یادم نبود که نبود؛ هیییچ! حتی شخصیت اصلی کتابم یادم نبود!
و این شرایط برای ۹۹ درصد کتابهایی که خوندم صادقه
281
حافظهی ضعیف داشتن هم چیز عجیبیه
یه جورایی شبیه آدم آلزایمریای هستی که میدونی آلزایمر داری
اینکه این حافظهی ضعیف من طبیعیه یا پاتولوژیکه که بماند؛ اینکه سر درس خوندن چقدر اذیت میشم هم بماند
اما قسمت جالبش اینجاست که وقتی یه چیزی رو به عنوان مطالعهی آزاد میخونم، میدونم که قرار نیست چیزی ازش یادم بمونه؛ مثل یه آدمی که آلزایمر داره و میدونه که الان اگه دخترش رو دید و شناخت و با نوهش بازی کرد، قرار نیست یک هفته بعد یادش بیاد که دخترشو دیده با نوهش بازی کرده :]
مثلا من یک کتاب رو میخونم؛ خیلی هم حین خوندن ازش لذت میبرم؛ غرق اون کتاب و داستانش میشم؛ شخصیتپردازی های قوی میبینم و یه عالمه نویسندشو تحسین میکنم؛ ولی ۱ ماه بعد، چیزی از جزئیات اون کتاب و لذتی که ازش بردم یادم نیست؛ میدونم یک کتابی بوده که من از خوندنش لذت بردم اما اینکه چرا و چطور لذت بردم رو یادم نمیاد
عجیبه
281
هی با خودم میگم عاسید نکنه معروف شدی؟
باز شکستهنفسی میکنم و میگم نه بابا حالا اینجوریام نیست
ولی مثل اینکه باید کمکم همتون این واقعیت رو بپذیرید
281
آقا
من نمیدونم این شیطونبلاهایی که وارد کانال میشن، چجوری کانال منو پیدا میکنن؟
آیا از طریق کانالهای دیگه این کانالو اتفاقی میبینن؟ آیا توی جای خاصی کانال منو میبینن؟ یا چی؟
مثلا دیشب قبل خواب با خودم میگفتم این ۶ نفر که عضو کانال شدن از کجا و چطوری وارد شدن؟
281
هماکنون تحلیل شرایط جدید جنگی کشور
در اسنپهای سراسر کشور
راننده یک ربع داشت تحلیل میکرد از آخر گفت ما دیشب برقمون ساعت ۸ تا ۱۰ شب رفت و ما هم گرفتیم زود خوابیدیم؛ بهش گفتم پس این اخبار رو از کجا داری؟ گفت از مسافر های قبلی
281
من از چت کردن بیزارم؛ از پیام دادن و طولانی صحبت کردن و هی تایپ کردن
فقط در یک موقعیت هست که حاضرم توی صفحهی چت میخکوب بشینم و به صفحهی گوشی زُل بزنم و منتظر پیامِ طرف مقابل باشم؛ اون شرایط، موقعی هست که مخاطبم فردیه که افسردگی شدید داره و افکار خودکشی بهش غالب شده
هر موقع احساس کردید که زندگیتون مختل شده و احساس پوچی دارید و علایقتون کم شده و زیاد میخوابید و زندگی براتون کممعناست و به تموم کردنِ زندگی فکر میکردید، همونلحظه چه توی لینک ناشناس و چه توی پیوی (@goal_done) بهم پیام بدید؛ باهم صحبت میکنیم؛ بالاخره من خوشبختانه یا متأسفانه در این زمینه چهل پنجاهتا پیراهن پاره کردم و حرف همو خوب میتونیم بفهمیم :] ♥️
281
یه موضوعی چند ماهه که تقریباً هر روز آزارم داده؛ هر روز این موضوع مثل پُتک میخوره توی سرم و چند دقیقهای طول میکشه تا باز دوباره خودم رو جمعوجور کنم؛ چند ماه میگذره و ذرهای توی ذهنم کمرنگ نشده.
چند ماه قبل توی گوشی داشتم اسکرول میکردم که خبر خودکشی ویکتور یالوم رو خوندم؛ باورم نشد؛ نتونستم بپذیرم؛ سرچ کردم؛ سایتهای ایرانی هم خبرش رو کار کرده بودن ولی نمیخواستم اعتماد کنم؛ به هر سایت معتبر خارجی که سر زدم، اونا هم تایید کرده بودن؛ انگار واقعی بود
ویکتور یالوم، پسر اروین یالوم، خودکشی کرده بود
یالوم ادبیات رو با رواندرمانی مخلوط کرد؛ رمان نوشت؛ کتابهای عمومی برای رواندرمانگرها نوشت [هنرِ درمان]؛ رفرنسی مثل «رواندرمانیِ اگزیستانسیال» رو نوشت؛ از اضطرابِ مرگ نوشت؛ از گشتن دنبالِ معنا در زندگی؛ از آزادی؛ از خوابوندنِ مچِ افسردگی ...
اما در آخر؟
افسردگی مچِ یالوم رو خوابوندم
افسردگی پسرِ ارشدِ یالوم رو ازش گرفت
یالوم سالها به مردم یاد داد که با کنترل افکار و غلبه بر پوچی و پیدا کردن دلیل برای زنده موندن، با افسردگی بجنگند؛ اما یالوم نتونست پسر خودش رو از این جنگ زنده بیرون بکشه...
من کسی نیستم که اصلا درمورد بزرگی و تأثیرگذاری اروین یالوم نظر بدم؛ اون اینقدر بزرگه که حتی این اتفاق هم چیزی از سالها کارنامه و تلاشش کم نمیکنه.
چیزی که چند ماهه روانِ من رو آزار میده، قدرتِ نامحدودِ افسردگیه؛ قدرتی که حتی یالوم هم جلوش سپر انداخت و پسرش رو تسلیم کرد؛ سیاهیِ افسردگی، تیرهتر از هر رنگی در دنیاست و من از این تیرگی میترسم
281
ببین باید پررو باشیم
ولی مغرور نباشیم
پررو بودنه از عزتنفس میاد
مغرور بودنه از تو خالی بودن
پررو بودنه یعنی اعتماد داشتن به خودت و در مقابل فشارها و توی تنگناها کم نیاوردن و تحمل کردن و به روی خودت نیاوردن؛ پررو بودن نمودِ درونی داره؛ قدرتی هست که از درون تو نشأت میگیره و کمکم انعکاسش در رفتار و گفتار و تصمیمهای تو بروز پیدا میکنه؛ تو تلاش نمیکنی قدرتت رو به رُخ بقیه بکشی و بقیه خودشون خودبهخود به تواناییهای تو پی میبرن و برای شخصیت قویای که ساختی ارزش قائل میشن؛ تو از درونِ خودت شروع میکنی به ساختن و این خودسازی از یه جایی به بعد نمودِ بیرونی پیدا میکنه...
اما غرور مسیری برعکس این رو داره؛ در عین حال که تهی هستی با تظاهر به قدرت سعی میکنی خلأ های درونی خودت رو پر کنی؛ مسیری برعکس با عزت نفس رو میخوای طی کنی؛ میخوای در ظاهر شخصیت قویای داشته باشی تا این قدرت بتونه خلأ های درونت رو پر کنه؛ هی تلاش میکنی و هی بیشتر احساس خالی بودن میکنی ...
281
و اما مملکتداران عزیز
این شرایط ادامه پیدا میکنه
و ادامه پیدا میکنه
و ادامه پیدا میکنه
و مردم هر روز سفره و جیبشون کوچکتر میشه
پسر و دختر جلوی پدر و مادرشون شرمنده میشن
پدر و مادر جلوی بچههاشون سرشون خم میشه
زن و شوهر کمکم از همدیگه خجالت میکشن
شهروندا روانشون آزرده میشه و از خشم لبریز میشن؛ کمکم به جایی میرسن که مرگ از این زندگیای که براشون ساختید شرافتمندانهتر میشه ...
و آیا شما عزیزان فکر میکنید که تا همیشه همه چیز همینطور آروم میمونه؟
تا همیشه مردم تحمل خواهند کرد؟
خیر
اشتباه میکنید
اگر تاریخ ایران رو بخونید، خواهید فهمید که دارید اشتباه میکنید؛ اگر تاریخ ایران رو بخونید خواهید فهمید که یک زمانی میرسه که این مردم خشتک شما عزیزان رو به سرتون میکشن
البته اگر شما تاریخ میخوندید که وضع ما این نبود :]
