ضمایم
Відкрити в Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
285
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+630 днів
Архів дописів
285
دلم برای اصفهان تنگ شده است. شهری در آن بیست و شش سالگی، بیست و هفت سالگی و بیست و هشت سالگی را گذراندم. اکنون اگر اصفهان بودم سوار مترو می شدم و در ایستگاه آزادی پیاده شده می رفتم کتابفروشی "شهر کتاب اصفهان". نیم ساعتی اونجا کتاب ها را می دیدم بعد زنگ می زدم به عرفان ترابی که بیا بریم غذا خوردن. بعد از غذا خوردن زنگ می زدم به حسین برنجیان که می آیم خانه ات، کتاب هایش را نشان می داد و می گفت فصلی از مقامات حمیدالدین بلخی بخوان. با حسین برنجیان و صادق دارابی می رفتیم چهارباغ و چای می نوشیدیم. ساعت ده شب با آخرین قطار بر می گشتم خانه.
عکس از هفته های آخر در اصفهان
285
دوستی که اسم فیمینست را با خود یدک می کند در فیسبوک اش نوشته بود که توانسته است مینی بوس براند و از اینکه توانسته است مینیبوس براند از مردان خواست که آنها شستن لباس و آشپزی را یاد بگیرند!
من در جواب نوشتم که در جامعه ما جنسیت امر ایدئولوژیک است. اینکه شما راندن مینیبوس را کار مردانه و یاد گرفتن آن توسط خود را تابوشکنی می دانید خودش تبلیغ همان ایدئولوژی است که در جامعه ما از دریچه آن به جنسیت می بینند.
برابری زن و مرد در آموختن آشپزی توسط مردان و مینی بوس رانی توسط زنان نیست بلکه در حقوق برابر در آموزش،سیاست،تاثیرگذاری در جامعه است. برابری یعنی اینکه جنسیت مانع آموزش نشود. برابری یعنی اینکه فرصت آموزشی برابر باشد و فرصت به اساس جنسیت تعریف نشود.
آیا اگر مردی آشپزی آموخت و زنی مینی بوس راند مشکل زن ستیزی حل می شود؟ آیا در این صورت در جامعه ما برابری وجود خواهد داشت؟
285
به کتابفروشی برای خرید کتاب رفته بودم
در نیم ساعتی که بودم چندین نفر دنبال کتابی که امروز بر سر زبان هاست آمدند و خریدند.
افسوس خوردم و به کتاب فروش گفتم: این ملت اول که کتاب نمی خواند بعد وقتی می خواهد کتاب بخواند چیزی را می خواند که هرگز ارزش خواندن ندارد. مگر درجهان کتابی نمانده است که آدم این کتاب را بخواند!
کتابفروش کتاب را نشان داد و می گفت از لحاظ ویرایش هم مشکل دارد!
گفتم بگیر که حالت تهوع گرفت مرا!
285
حکایت رستم و اسفندیار در میان اعراب
چند روزیست سیرت ابن هشام را می خوانم، کتابی عظیم و مهم که می شود از قدیمی ترین سیرت ها و مستند ترین کتاب ها در باره حیات پیامبر است. این کتاب برگرفته از سیرت ابن اسحق است که ابن اسحق در هشتاد قمری تولد و در حدود ۱۵۳ وفات کرده است. امروز از سیرت ابن اسحق چیزی بر جای نمانده است.
در جلد اول کتاب "سیرت رسول الله" ابن هشام می گوید که فردی به اسم نضر بن حارث که با پیامبر دشمنی داشت بخاطر تخریب پیامبر به حیره رفت و قصه های پادشاهان پارس و رستم و اسفندیار را یاد گرفت که هرگاه پیامبر برای مردم اسلام را تبلیغ کند او میامد و قصه های رستم و اسفندیار را می کرد و می گفت: من نیز مثل او می توانم سخن بگویم پس از من بشنوید که قرآنی مثل قرآناو دارم!
285
از اشعار بجا مانده از شهید بلخی، چند بیتی را محمد عوفی در "لب الالباب" آورده است:
دانشا چون دریغم آیی از آنک
بی بهائی و لیکن از تو بهاست
بیتو از خواسته مبادم گنج
همچنین زار وار با تو رواست
با ادب را ادب سپاه بسست
بی ادب را با هزار کس تنهاست
یا
دانش و خواسته است نرگس و گل
که بیکجای نشکفند بهم
هر کرا دانش است خواست نیست
و آنکه را خواسته است دانش کم
285
یاقوت حموی در "معجم الادباء"در ذیل زندگینامه ابوالحسن وراق مشهور به شهید بلخی که فیلسوف و شاعر بزرگ روزگار سامانی است و اشعار کمی از او بجا مانده است از جمله مدح نصر بن احمدسامانی، می گوید:
شهید در حفظ مطالب همواره در پی صحت مطلب بود و در نوشتن نیز چنین بود و هر گاه در کلمه ی شک می کرد بسیاری از نسخ و کتاب ها را برای تحقیق در صحت آن می گشت.
بنظرم انسان و پژوهشگر امروزی نیز باید چون شهید باشد؛ به مطلبی سر می خورد آن را بدون دلیل نپذیرد و یا به اینکه،گوینده اش فلان فیلسوف و یا فلان فقیه است اکتفاء نکند.
285
آدم با همه روزهای عمرش زندگی نمیکند، آدم با خاطرات بعضی روزهای عمرش زندگی میکند.
" گابریل گارسیا مارکز "
285
فکر کنم چکر "شولگره" و کتاب مارکوس اورلیوس با ما نساخت.
اگر اورلیوس با ما نساخت، ما با اورلیوس می سازیم
285
در ما یک نوع امیدواری بیهوده نسبت به آینده وجود دارد که: همه چیز به خودی خود خوب خواهد شد. این نگاه نه تنها که با ماهیت فلسفه تاریخ منافات دارد که بیهوده نیز است؛ اینکه آینده را پیش بینی کنیم که همه چیز خوب خواهد شد. در صورتی که آنچه آینده را می سازد تلاش برای دگرگون ساختن وضعیت در حال خواهد بود.
285
در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در میدان،
در زندان، در زنجیر،
ما نام تو را زمزمه میکردیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
آن شبها، آن شبها، آن شبها،
آن شبهای ظلمت و حشت زا،
آن شبهای کابوس،
آن شبهای بیداد،
آن شبهای ایمان،
آن شبهای فریاد،
آن شبهای طاقت و بیداری،
در کوچه تو را جستیم.
بر بام تو را خواندیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
میگفتم:
روزی که تو باز آیی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت.
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.
میگفتم:
روزی که تو باز آیی،
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت.
وین حلقهی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت.
#هوشنگ_ابتهاج
1306-1401
285
زندگی به هیچ نمیارزد اما ارزش هیچ چیزی به اندازه زندگی نیست.
📖گفتوگو با مرگ
آرتور کوستلر
اصفهان/از این عکس نزدیک دوسال می گذرد.
285
دوستی پرسیده که ضمایم یعنی چی؟
ضمایم یعنی جمع ضمیمه. ضم کردن یا ساده ترین اش پیوست کردن!
من در اینجا مطلبی از جامعه شناسی،تاریخ،ادبیات یا از کتاب های که می خوانم،فلم های که می بینم و آهنگیکه می شنوم مطلبی ضم می کنم یا می گذارم. برای همین اسم آن را به مشورت دوستی،ضمایم گذاشتم.
اسم من ضما نیست که ضمایم یعنی "ضما هستم" باشد.
