uk
Feedback
دُختِ‌شَهریوَر .

دُختِ‌شَهریوَر .

Відкрити в Telegram

دُختِ شَهریوَر ؛ - اصالت، نه یک انتخاب، بلکه یک امضا است. - اینجا خاکیم و فقط خاکیان می مانند. @DokhtsharivarBot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
292
Підписники
-424 години
-137 днів
-6330 днів
Архів дописів
آخ دلم لک زده برا سحر های ماه رمضون : )))

بدترین حس زندگیم اون موقعی بود که کربلا بودم ، اما به طرز وحشتناکی حالم بد بود ؛ یک‌قدم‌تا‌فروپاشی‌روانی بودم . تنها چیزی که می‌تونست آرومم کنه رفتن به حرم بود ، و حتی اون هم قسمت نشد . تصور کن تو کربلا باشی، ولی انگار امام نطلبه‌ت…

کسی ک منو بفهمه استاد فلسفه‌س !

تراپی ؟! ـ نه ممنون ، با داداشم میرم موتور سواری .

منت بذارید سرم ، یه الهی به رقیه ، بگید لطفاً .

هیچ اِبنِ هیچ !

من جهان رو تو چشمات دیدم .

با چه احمق هایی دوست بودم .

درد ِ بی درمان علاجش مشهد است ..

انصافا تو ذوق من یکی نزنید میمیرم (:

خدا بخیر کنه

دلشوره دارم

بدشت خستم .

sticker.webp0.14 KB

از لحاظ روحی نیاز دارم الان ورودی قتیل العبرات میبودم .

چای امروز، طعم دیگری داشت؛ طعمِ دلتنگی و ارادت... پشت میز نبودیم، کنار مزارِ شهدایی نشسته بودیم که خودشان میزبان این جمع بودن
چای امروز، طعم دیگری داشت؛ طعمِ دلتنگی و ارادت... پشت میز نبودیم، کنار مزارِ شهدایی نشسته بودیم که خودشان میزبان این جمع بودند. لیوان‌ها پر بود از چای، اما کام روحمان از ‘یاد’ و ‘نام’ آنها سیراب می‌شد. هر قطره‌ی بخار که بالا می‌رفت، بوی گلاب می‌داد؛ نه بوی گلابِ مزارِ شهید پلارک که مستقیماً از دلِ خاک برمی‌خاست، بلکه عطری که از زمزمه‌ی قصه‌یشان و غربتشان در فضا پیچیده بود. امروز چای را نه برای رفع خستگی، که برای رفع دل‌تنگی نوشیدیم. چون می‌دانیم که هرچه ما به یادشان چای می‌ریزیم، آنها از آن طرف، ما را مهمان سفره‌ی کرامتشان کرده‌اند. چای شهدا، نوشیدنیِ عاشقی است که هرگز سرد نمی‌شود !
بماند به یادگار ¹⁴⁰⁴.¹¹.²³

‌در‌میان‌هــَیاهوی‌دُنیا،تنهاتویی‌درمانِ‌دردم/59 . - اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج .

ولی این دنیا یه راهیان نور به من بدهکاره .

"امروز اولین بار بود که رفتم گلزار شهدای تهران… - ایستاده بودم کنار مزار شهید ابراهیم هادی و شهید احمد پلارک. نمی‌گریستم، نه
"امروز اولین بار بود که رفتم گلزار شهدای تهران… - ایستاده بودم کنار مزار شهید ابراهیم هادی و شهید احمد پلارک. نمی‌گریستم، نه اشکی بود نه حرفی؛ فقط سکوت. یه حس عجیبی توی دلم افتاده بود، یه بغض سنگین که هیچ‌جوره نمی‌خواست بشکنه. نگاهم روی سنگ مزارها قفل شده بود، مخصوصاً مزار شهید پلارک… بوی گلاب از اونجا بلند می‌شد، آروم، اما پر از معنا. انگار اون فضا نفس دیگه‌ای داشت، یه آرامش غیرزمینی، یه حس حضور. شوک بودم، فقط نفس می‌کشیدم و نگاه می‌کردم. لحظه‌ای که هیچ‌چیز نمی‌گی، چون دل خودش داره حرف می‌زنه…"
بماند به یادگار ¹⁴⁰⁴.¹¹.²³

روز ماندگاری بود ...