دُختِشَهریوَر .
الذهاب إلى القناة على Telegram
دُختِ شَهریوَر ؛ - اصالت، نه یک انتخاب، بلکه یک امضا است. - اینجا خاکیم و فقط خاکیان می مانند. @DokhtsharivarBot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
292
المشتركون
-424 ساعات
-137 أيام
-6330 أيام
أرشيف المشاركات
بدترین حس زندگیم اون موقعی بود که کربلا بودم ، اما به طرز وحشتناکی حالم بد بود ؛ یکقدمتافروپاشیروانی بودم . تنها چیزی که میتونست آرومم کنه رفتن به حرم بود ، و حتی اون هم قسمت نشد .
تصور کن تو کربلا باشی، ولی انگار امام نطلبهت…
چای امروز، طعم دیگری داشت؛ طعمِ دلتنگی و ارادت...
پشت میز نبودیم، کنار مزارِ شهدایی نشسته بودیم که خودشان میزبان این جمع بودند. لیوانها پر بود از چای، اما کام روحمان از ‘یاد’ و ‘نام’ آنها سیراب میشد.
هر قطرهی بخار که بالا میرفت، بوی گلاب میداد؛ نه بوی گلابِ مزارِ شهید پلارک که مستقیماً از دلِ خاک برمیخاست، بلکه عطری که از زمزمهی قصهیشان و غربتشان در فضا پیچیده بود.
امروز چای را نه برای رفع خستگی، که برای رفع دلتنگی نوشیدیم. چون میدانیم که هرچه ما به یادشان چای میریزیم، آنها از آن طرف، ما را مهمان سفرهی کرامتشان کردهاند. چای شهدا، نوشیدنیِ عاشقی است که هرگز سرد نمیشود !
بماند به یادگار ¹⁴⁰⁴.¹¹.²³
"امروز اولین بار بود که رفتم گلزار شهدای تهران…
- ایستاده بودم کنار مزار شهید ابراهیم هادی و شهید احمد پلارک. نمیگریستم، نه اشکی بود نه حرفی؛ فقط سکوت.
یه حس عجیبی توی دلم افتاده بود، یه بغض سنگین که هیچجوره نمیخواست بشکنه.
نگاهم روی سنگ مزارها قفل شده بود، مخصوصاً مزار شهید پلارک… بوی گلاب از اونجا بلند میشد، آروم، اما پر از معنا.
انگار اون فضا نفس دیگهای داشت، یه آرامش غیرزمینی، یه حس حضور.
شوک بودم، فقط نفس میکشیدم و نگاه میکردم.
لحظهای که هیچچیز نمیگی، چون دل خودش داره حرف میزنه…"
بماند به یادگار ¹⁴⁰⁴.¹¹.²³
