ᴸ’ᴴᵒᵐᵐᵉ ᶜᵉⁿᵈʳᵉˢ · ˡ’ᴱⁿᶠᵃⁿᵗ ᴾˡᵘⁱᵉ
Відкрити в Telegram
شاید تقدیر، همان وسوسهایست که با چهرهی نجات به سراغِ ما میآید.... ~ مردِخاکستروکودکِباران✍️؛ . سخنی با نویسنده؛ @Khakestarsardbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
213
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+213
в 6 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 15 вересня | +2 |
Дописи каналу
| 2 | ♜ پارهورقِپنجم ࣪˖ ִֶָ
رایحهیِقاتل ...
⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖
⁝ ←راوی:لوکاموری◌
ابروهایم در هم رفت.
ـ این چیه؟
کایان جواب نداد.
دوباره بو کشیدم.
قلبم بیدلیل فرو ریخت.
ـ یه بچه...
کایان ناگهان سرش را بالا آورد.
ـ چی گفتی؟
ـ بوی یه بچه میده.
ـ چه بچهای؟
ـ نمیدونم.
برای نخستین بار چیزی در چهرهاش شکست.
نه زیاد.
فقط به اندازهی شکافی باریک روی سطح یک دیوار قدیمی.
گفتم:
ـ این عطر برای کیه؟
کایان جلو آمد.
آنقدر نزدیک که دیگر بوی عطر تنش را هم استشمام میکردم؛ چوب سوخته، فلفل سیاه و همان بوی تلخ و دورِ دود.
شیشه را از دستم گرفت.
ـ برای هیچکس.
ـ پس چرا ساختینش؟
ـ نساختم.
مکث کردم.
ـ چی؟
کایان در شیشه را بست.
صدایش دیگر مثل قبل نبود، گویی بمب ساعتی ای در حنجره اش بود..
ـ گفتم من اینو نساختم.
ـ پس کی ساخته؟
کایان جواب نداد.
فقط دستش را روی شیشه گذاشت و برای چند ثانیه چشمهایش را بست.
وقتی دوباره بازشان کرد، آن سردی همیشگی برگشته بود.
ـ وسایلت رو بردار و برو.
ـ ولی...
ـ گفتم برو.
ـ چرا؟
این بار صدایش بالا نرفت.
برعکس، آنقدر آرام شد که بیشتر ترسناک به نظر رسید.
ـ چون این شیشه نباید دوباره باز میشد.
نگاهم روی شیشه ماند.
ـ چرا؟
کایان به من نگاه کرد و چشمانم را توسط نگاهش به زنجیر کشید..
چند ثانیه طول کشید تا حرف بزند..
ـ چون آخرین باری که بوی این عطر توی این خونه پیچید...
مکث کرد.
دستش آرام دور شیشه جمع شد و لبخندی زد که انگار کسی در وجودش ورد نفرین خوانده بود..
گویی کالبدش توسط درونش تسخیر شده بود
جمله اش را ادامه داد؛
ـ یک نفر مرد. | 13 |
| 3 | ♜ پارهورقِ چهارم ࣪˖ ִֶָ
حسشگفت ...
⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖
⁝ ←راوی:لوکاموری◌
چیزی در لحنش بود که باعث شد دیگر شوخی نکنم.
ـ شما برای هر آدمی یه عطر میسازین؟
ـ برای هر آدمی نه.
ـ پس برای چه آدمایی؟
ـ برای کسی که چیزی برای از دست دادن داشته باشه.
نگاهم روی صورتش مات موند؛
ـ خودتون چی؟
ـ من چی؟
ـ چیزی برای از دست دادن دارید؟
کایان خندید.
اما خنده نبود.
حرکت کوتاهی بود که فقط گوشهی لبش را تکان داد و بلافاصله مرد.
ـ تو از روز اول همیشه همینقدر بیپروا حرف میزنی؟
ـ وقتی جوابم رو ندن، آره.
ـ من قرار نیست به همهی سؤالهات جواب بدم.
ـ منم قرار نیست به همهی جوابهات قانع بشم.
شیشه رو از دستم گرفت و دستش رو تخت سینم گذاشت و هلم داد رو صندلی پشت سرم که یه چیزی ته دلم خالی شد یکم روم خم شد و سرشو نزدیک صورتم گرفت که برخورد نفسای داغش به صورتم حس لذت بخشی رو به سراسر وجودم القا کرد
ـ تو برای کارآموزی اومدی اینجا.
سرمو عقب بردم و چسپوندم به تکیه گاه صندلی و سعی کردم به خودم مسلط باشم؛
ـ بله.
ـ پس کار کن.
ـ با چی؟
شیشه را روی میز گذاشت.
ـ با چیزی که هنوز نمیفهمی.
ـ یعنی چی؟
کایان برگشت سمت در و با دستش به بیرون اشاره کرد..
ـ فردا ساعت هشت اینجا باش.
ـ امروز چی؟
ایستاد.
ـ امروز چی؟
ـ از امروز شروع نمیکنم؟
ـ نه.
ـ چرا؟
دستش روی دستگیرهی در ماند.
ـ چون هنوز نمیدونم برای اینجا مناسبی یا نه.
ـ و چطور میخواین بفهمین؟
کلافه برگشت و نگاه بُرنده ش مستقیم به نگاهم نشست،منم که عاشق خونین شدن نگاهم توسط چشمانی همچون خنجر
لبخند محوی زدم که با لحنی که چون سلاح سرد میمانست جواب داد..
ـ یه امتحان داری.
ـ چه امتحانی؟
چند قدم به طرف قفسه رفت.
از میان شیشهها، یکی را بیرون کشید.
این یکی با بقیه فرق داشت.
کریستالش کاملاً سیاه نبود؛ رنگی میان خاکستر و سرب داشت. هیچ ترک یا رگهای روی بدنهاش نبود. فقط یک مُهر کوچک روی آن حک شده بود.
چشم بسته.
کایان شیشه را روی میز گذاشت.
ـ اینو بو کن.
ـ دوباره؟
ـ این یکی فرق داره.
درش را باز کرد.
بوی باران بیرون از پنجره داخل اتاق بود، اما این بو از آن هم سردتر بود. بوی آسفالت خیس، لباس نمکشیده، خاک، و چیزی شیرین که در انتهایش بوی دود میداد. | 15 |
| 4 | ⚜ فور کنید؛ چنلتون رو به صورت لیستی قرار بدم جذب بگیرید.
جوین باشید رُزا. | 21 |
| 5 | . | 26 |
| 6 | . | 25 |
| 7 | ⚜ فور کنید؛ چنلتون رو به صورت لیستی قرار بدم جذب بگیرید.
جوین باشید رُزا. | 13 |
| 8 | ⚜ فور کنید؛ « منو با گل و آهنگ » شخصیتون رو توصیف کنم.
جوین باشید. | 13 |
| 9 | ⚜ فور کنید؛ شمارو به یک فصل و یک جمله توصیفتون کمم.
جوین باشید رُزا. | 13 |
| 10 | ⚜▪️
قلاده در مشتم بود
و شب
مثل لاشهای آویخته از سقف
بالای سرمان تکان میخورد.
موهایش را چنگ زدم؛
انگار میخواستم
ریشهی یک کابوس را
با دست از جمجمهاش بیرون بکشم.
«بترس.»
فریاد من
به دیوار خورد
و برگشت؛
خونآلودتر،
دیوانهتر،
مثل حیوانی که
گلوی خودش را گاز گرفته باشد.
اما او خندید.
آهسته.
بیرحمانه.
خندهاش
مثل بازشدنِ شکمِ یک ساعتِ زنگزده
در نیمهشب بود؛
چیزی درونش
سالها بود مرده بود
و هنوز
دست از تیکتاک کردن برنمیداشت.
چانهاش را گرفتم؛
انگشتهایم
سایهی پنجههای یک جانور
روی صورتش انداختند.
«چرا نمیترسی؟»
خندید.
و آن خنده
مثل متهای سیاه
رفت توی جمجمهام.
من ارباب بودم.
او اسیر.
اما هر بار که زنجیر را میکشیدم،
چیزی درونِ من
بیشتر پاره میشد؛
انگار قلبم را
به دستگاهی سپرده بودند
که بهجای خون
هر دقیقه
یک تکه از غرورم را
از رگهایم بیرون میکشید.
و او-
هنوز میخندید.
مثل کسی که
وسطِ یک شهرِ در حال سوختن
تنها آتشِ واقعی را
در چشمهای من پیدا کرده باشد. | 126 |
| 11 | @Khakestarsardbot
حرفی،نظری،دلنوشتهای،سوالی
اگر بود
ناشناس منتظرم🩶.. | 32 |
| 12 | ⚜▪️
گفتند
بچهها نباید دندان داشته باشند.
من داشتم.
چهار تا برای پدرم
دو تا برای خدا
و یکی
برای آن پرندهای که هر شب
اسم مرا
از تهِ گلوی مردهاش
پس میگرفت.
من نمیدانم
چرا آسمان
وقتی مرا دید
پیر شد.
ماه
یک تکه استخوان بود
در دهانِ شب
و من
سالها
به خوردنش فکر کردم.
پدرم گفته بود:
هیولا نشو.
و من خندیدم.
نه چون حرفش خندهدار بود؛
چون آن لحظه
دستهایم
دیگر دست نبودند.
ریشه بودند.
خون بودند.
چیزهایی که نمیدانستم
از کجای بدنم
سبز شدهاند.
جنگل مرا صدا میکرد
با صدای مادرهایی
که هیچوقت مادر من نبودند.
میگفت:
بیا.
بیا.
بیا
پسرِ بیپدر.
و من
هر شب
یک درخت را بغل میکردم
تا یادم نرود
آدمها
چطور بغل میکنند. | 65 |
| 13 | ▪️پارتهایِآغازین؛ | 41 |
| 14 | ⚜▪️
فقط نگاهش کرد
و هر دو فهمیدند
اغوا همیشه
با لمس آغاز نمیشود؛
گاهی
در یک پیراهن سفید،
کنار پنجرهای تاریک،
با گلویی سپرده به نور
آرام میایستد
و منتظر میماند
تا دیگری
اولین اشتباه را مرتکب شود.
بیا...
امشب
عطرخانه را قفل نکن.
بگذار ماه
بوی این دو مرد را با خودش ببرد؛
بگذار شمعها
آخرین شاهدان این شب باشند
و آینه
هرچه دید
برای هیچکس تعریف نکند.
آنها
کمی عطر بودند،
کمی جنون،
کمی تاریکی؛
و دو قلب
که هیچوقت
برای دوست داشتن
بیگناه نبودهاند. | 289 |
| 15 | ⚜▪️
شب
وقتی از شیشههای عطر بالا میرفت،
خانه بوی گناه نمیداد؛
بوی دو مرد را میداد
که هنوز کسی جرئت نکرده بود
نامِ دیگری را
آهسته روی لب بیاورد.
ماه
پشت شاخههای سیاه پنهان شده بود
و آن دو
روبهروی آینه ایستاده بودند؛
یکی با پیراهنی سفید،
آغشته به نور،
و دیگری
در آغوشِ تاریکی؛
با نگاهی که
از هر اعترافی
بیپرواتر بود.
شمعها میسوختند
و طلای قاب آینه
هر بار که نگاهشان میکرد
چیزی از آن شب را
برای خودش نگه میداشت.
یکی عطر زد؛
نه برای اینکه خوشبو باشد،
برای اینکه وقتی از کنار دیگری میگذرد،
تا ساعتها بعد
اتاق
نتواند نبودنش را باور کند.
دیگری نزدیک نشد.
لازم هم نبود.
بعضی فاصلهها
از بوسه
بیپرواترند. | 31 |
| 16 | ♜ پارهورقِسوم ࣪˖ ִֶָ
رایحههایِ بی احساس ...
⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖
⁝ ←راوی:لوکاموری◌
شیشه را گرفتم.
درش را باز کردم.
اول رز بود.
بعد چیزی سردتر از رز.
چیزی خشک و خاموش.
بوی گلهایی که مدتها در کتابی قدیمی مانده باشند؛ نه آنقدر مرده که دیگر عطری نداشته باشند، نه آنقدر زنده که هنوز بشود اسمشان را گل گذاشت.
گفتم:
ـ غمگینه.
ـ عطر غمگین نیست.
ـ این یکی هست.
ـ عطر احساس نداره.
ـ پس چرا برای هرکدوم یه نماد گذاشتین؟
سکوت کرد.
به پروانه نگاه کردم.
ـ این یعنی چی؟
ـ فقدان.
ـ این یکی؟
به شیشهی چشمبسته اشاره کردم.
ـ فراموشی.
ـ و اون قلب؟
کایان نگاهش را از من گرفت و با لحنی خشک و جدی لب گشود؛
ـ نپرس.
ـ چرا؟
دستش رو روی شقیقه اش گذاشت،انگار سوالای پی در پی ام نبض شده بودند و افتاده بودند به جون سرش؛
ـ چون جوابش به دردت نمیخوره.
ـ شاید بخوره.
ـ نه.
ـ از کجا مطمئنید؟
این بار مستقیم نگاهم کرد.
ـ چون من قبلاً جوابش رو میدونم. | 28 |
| 17 | ♜ پارهورقِدوم ࣪˖ ִֶָ
عطرهای بیریختِنشانهدار ...
⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖
⁝ ←راوی:لوکاموری◌
با لحن حق به جانبی جواب دادم؛
ـ فقط میخواستم ببینمش.
ـ دیدی.
ـ لمس کردنش چه فرقی ایجاد میکنه؟
ـ برای تو شاید هیچ فرقی نکنه.
ـ برای شما؟
ـ برای من مهمه.
دستم را پایین آوردم.
ـ خب، از اول میگفتین.
ـ لازم بود بگم؟
ـ آره. من هنوز قوانین اینجا رو نمیدونم.
کایان به طرفم آمد.
ـ قانون اول رو همین الان یاد گرفتی.
ـ اینکه به شیشهها دست نزنم؟
ـ اینکه هر چیزی که اینجا میبینی، لزوماً چیزی نیست که فکر میکنی.
نگاهم دوباره به قفسهها رفت.
- اینا عطرن؟
- بعضیاشون.
- بعضیاشون چی؟
ـ خاطرهان.
مضحکه وار خندیدم
ـ خاطره که توی شیشه جا نمیشه.
کایان مقابل قفسه ایستاد.
یکی از شیشهها را برداشت.
پروانهای با یک بال شکسته روی آن حک شده بود.
- چرا فکر میکنی نمیشه؟
- چون خاطره شکل نداره.
- عطر هم شکل نداره.
سوالی و گنگ نگاهش کردم؛
- پس چرا شیشهها این شکلیان؟
چند لحظه به شیشه نگاه کرد.
ـ چون من دوست ندارم چیزی که بیشکله، بینشونه هم باشه.
شیشه را میان انگشتهایش چرخاند.
نور زرد چراغ از کریستال عبور کرد و مایع تیرهی داخلش را به رنگ شرابی کدر درآورد.
ـ اینا اسم ندارن؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ اسم، آدم رو وادار میکنه چیزی رو همونطور که هست صدا بزنه.
ـ خب، مگه بدِ؟
ـ گاهی حقیقت اسم نداره.
شیشه را طرفم گرفت.
ـ بو کن.
ـ الان اجازه دارم دست بزنم؟
نگاهش کردم و با لحن نیش و کنایه آمیزی ادامه دادم؛
ـ یا اینم از اون چیزاست که بعداً میفهمم نباید لمسش میکردم؟
گوشهی فکش کمی منقبض شد.
ـ بوی عطر رو بکش، موری. نه اعصاب منو. | 28 |
| 18 | ♜ پارهورقِنخست ࣪˖ ִֶָ
عطرخانهیِوگا ...
⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖
⁝ ←راوی؛ لوکاموری◌
باران، پاریس را از شکل انداخته بود.
خیابانهای سنگفرش زیر آب گم شده بودند و نور چراغها در گودالهای باریک و بیقرار، مثل خاطرهای که کسی هرچه بیشتر به یادش بیاورد، بیشتر از شکل بیفتد، میلرزید. هوا بوی خاک نمیداد؛ بوی سنگ خیس میداد، آهن، دودِ دوردست و برگهایی که در پاییز پیش از آنکه فرصت زرد شدن پیدا کنند، زیر کفش آدمها مرده بودند.
جلوی عطرخانهی وگا ایستادم.
ساختمان، پشت ردیفی از درختان لخت و سیاه، شبیه چیزی بود که سالها پیش از زندگی خالی شده باشد و فقط استخوانهایش را برای تماشای شهر نگه داشته باشند!
دیوارهای سنگی تیره، پنجرههای بلند و پردههای ضخیم. هیچ ویترینی نبود. هیچ شیشهای که بطریهای رنگارنگ را به رخ خیابان بکشد. فقط پلاکی برنجی، کوچک و سرد، روی دیوار؛ VEGA
دستم را روی در گذاشتم.
چوب سرد بود.
برای لحظهای عجیب به نظرم رسید آن سوی در، بهجای یک عطرخانه، وارد جایی خواهم شد که سالهاست منتظر باز شدن مانده!
در را باز کردم.
بو، پیش از هر چیزی به استقبالم آمد...
چوب کهنه، الکل، موم، پوست مرکبات خشکشد، گلهای مرده.
و زیر همهی آنها، بویی تلخ و گرم که نمیشد اسمش را گذاشت.
داخل، سکوت سنگینی نشسته بود.
نه سکوتِ آرامش؛ سکوتی که درونش فریادها نهفته بود....
قفسهها تا سقف بالا رفته بودند.
شیشهها درونشان ردیف شده بودند.
اما هیچکدام شبیه شیشههای عطر نبودند!
بدنههایی از کریستال دودی، نیمهشفاف و سنگین؛ با رگههایی باریک درونشان که مثل ترکهای یخزده در دلِ سنگ دویده بود!
فرمشان میان قطرهی اشک و قلبی ناقص معلق بود؛ گرد و سنگین در پایین، باریک در بالا، انگار چیزی درونشان فرو ریخته و تمام وزنش را به تهِ شیشه برده باشد.
روی هر شیشه، یک مُهر فلزی بود؛
پروانهای با یک بال.
چشم بسته.
شاخهای خشک.
ماه نیمه.
قلبی ترکخورده.
دستم بیاختیار سمت یکی از آنها رفت.
صدایی از پشت سرم آمد؛
ـ دست نزن.
برگشتم.
کایان وگا انتهای سالن ایستاده بود!
در عکسهایی که دیده بودم، فقط یک مرد خوشپوش و سرد به نظر میرسید.
از نزدیک، سردیاش شکل دیگری داشت. صورتش آرام بود، اما آن آرامش، آرامش آب نبود؛ چیزی شبیه یخِ ضخیمی بود که زیرش رودخانهای وحشی جریان داشته باشد.
موهای مشکیاش مرتب بود. کتوشلوار تیرهای پوشیده بود و دستهایش در جیب شلوارش قرار داشت. | 40 |
| 19 | هر پاره ورق، یک نخ سیگار
همراهِ ما بمونید
از فردا رمان جذاب و باور نکردنیای در پیش خواهیم داشت🚬.. | 62 |
| 20 | ⚜استارتِرمانِمردِخاکستروکودکِباران... | 63 |
