es
Feedback
ᴸ’ᴴᵒᵐᵐᵉ ᶜᵉⁿᵈʳᵉˢ · ˡ’ᴱⁿᶠᵃⁿᵗ ᴾˡᵘⁱᵉ

ᴸ’ᴴᵒᵐᵐᵉ ᶜᵉⁿᵈʳᵉˢ · ˡ’ᴱⁿᶠᵃⁿᵗ ᴾˡᵘⁱᵉ

Ir al canal en Telegram

شاید تقدیر، همان وسوسه‌ای‌ست که با چهره‌ی نجات به سراغِ ما می‌آید.... ~ مردِ‌خاکسترو‌کودکِ‌باران✍️؛ . سخنی با نویسنده؛ @Khakestarsardbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
212
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+212
en 5 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
15 septiembre+1
Publicaciones del Canal
@Khakestarsardbot حرفی،نظری،دلنوشته‌ای،سوالی اگر بود ناشناس منتظرم🩶..

2
⚜▪️ گفتند بچه‌ها نباید دندان داشته باشند. من داشتم. چهار تا برای پدرم دو تا برای خدا و یکی برای آن پرنده‌ای که هر شب اسم مرا
⚜▪️ گفتند بچه‌ها نباید دندان داشته باشند. من داشتم. چهار تا برای پدرم دو تا برای خدا و یکی برای آن پرنده‌ای که هر شب اسم مرا از تهِ گلوی مرده‌اش پس می‌گرفت. من نمی‌دانم چرا آسمان وقتی مرا دید پیر شد. ماه یک تکه استخوان بود در دهانِ شب و من سال‌ها به خوردنش فکر کردم. پدرم گفته بود: هیولا نشو. و من خندیدم. نه چون حرفش خنده‌دار بود؛ چون آن لحظه دست‌هایم دیگر دست نبودند. ریشه بودند. خون بودند. چیزهایی که نمی‌دانستم از کجای بدنم سبز شده‌اند. جنگل مرا صدا می‌کرد با صدای مادرهایی که هیچ‌وقت مادر من نبودند. می‌گفت: بیا. بیا. بیا پسرِ بی‌پدر. و من هر شب یک درخت را بغل می‌کردم تا یادم نرود آدم‌ها چطور بغل می‌کنند.
28
3
▪️پارت‌هایِ‌آغازین؛
27
4
⚜▪️ فقط نگاهش کرد و هر دو فهمیدند اغوا همیشه با لمس آغاز نمی‌شود؛ گاهی در یک پیراهن سفید، کنار پنجره‌ای تاریک، با گلویی سپرده
⚜▪️ فقط نگاهش کرد و هر دو فهمیدند اغوا همیشه با لمس آغاز نمی‌شود؛ گاهی در یک پیراهن سفید، کنار پنجره‌ای تاریک، با گلویی سپرده به نور آرام می‌ایستد و منتظر می‌ماند تا دیگری اولین اشتباه را مرتکب شود. بیا... امشب عطرخانه را قفل نکن. بگذار ماه بوی این دو مرد را با خودش ببرد؛ بگذار شمع‌ها آخرین شاهدان این شب باشند و آینه هرچه دید برای هیچ‌کس تعریف نکند. آن‌ها کمی عطر بودند، کمی جنون، کمی تاریکی؛ و دو قلب که هیچ‌وقت برای دوست داشتن بی‌گناه نبوده‌اند.
204
5
⚜▪️ شب وقتی از شیشه‌های عطر بالا می‌رفت، خانه بوی گناه نمی‌داد؛ بوی دو مرد را می‌داد که هنوز کسی جرئت نکرده بود نامِ دیگری را
⚜▪️ شب وقتی از شیشه‌های عطر بالا می‌رفت، خانه بوی گناه نمی‌داد؛ بوی دو مرد را می‌داد که هنوز کسی جرئت نکرده بود نامِ دیگری را آهسته روی لب بیاورد. ماه پشت شاخه‌های سیاه پنهان شده بود و آن دو روبه‌روی آینه ایستاده بودند؛ یکی با پیراهنی سفید، آغشته به نور، و دیگری در آغوشِ تاریکی؛ با نگاهی که از هر اعترافی بی‌پرواتر بود. شمع‌ها می‌سوختند و طلای قاب آینه هر بار که نگاهشان می‌کرد چیزی از آن شب را برای خودش نگه می‌داشت. یکی عطر زد؛ نه برای اینکه خوشبو باشد، برای اینکه وقتی از کنار دیگری می‌گذرد، تا ساعت‌ها بعد اتاق نتواند نبودنش را باور کند. دیگری نزدیک نشد. لازم هم نبود. بعضی فاصله‌ها از بوسه بی‌پرواترند.
23
6
♜‌ پاره‌ورقِ‌سوم ࣪˖ ִֶָ رایحه‌هایِ بی احساس ... ⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖ ⁝ ←راوی:لوکا‌موری◌ شیشه را گرفتم. درش را باز کردم. اول رز بود. بعد چیزی سردتر از رز. چیزی خشک و خاموش. بوی گل‌هایی که مدت‌ها در کتابی قدیمی مانده باشند؛ نه آن‌قدر مرده که دیگر عطری نداشته باشند، نه آن‌قدر زنده که هنوز بشود اسمشان را گل گذاشت. گفتم: ـ غمگینه. ـ عطر غمگین نیست. ـ این یکی هست. ـ عطر احساس نداره. ـ پس چرا برای هرکدوم یه نماد گذاشتین؟ سکوت کرد. به پروانه نگاه کردم. ـ این یعنی چی؟ ـ فقدان. ـ این یکی؟ به شیشه‌ی چشم‌بسته اشاره کردم. ـ فراموشی. ـ و اون قلب؟ کایان نگاهش را از من گرفت و با لحنی خشک و جدی لب گشود؛ ـ نپرس. ـ چرا؟ دستش رو روی شقیقه اش گذاشت،انگار سوالای پی در پی ام نبض شده بودند و افتاده بودند به جون سرش؛ ـ چون جوابش به دردت نمی‌خوره. ـ شاید بخوره. ـ نه. ـ از کجا مطمئنید؟ این بار مستقیم نگاهم کرد. ـ چون من قبلاً جوابش رو می‌دونم.
20
7
♜‌ پاره‌ورقِ‌دوم ࣪˖ ִֶָ عطر‌های بی‌ریختِ‌نشانه‌دار ... ⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖ ⁝ ←راوی:لوکا‌موری◌ با لحن حق به جانبی جواب دادم؛ ـ فقط می‌خواستم ببینمش. ـ دیدی. ـ لمس کردنش چه فرقی ایجاد می‌کنه؟ ـ برای تو شاید هیچ فرقی نکنه. ـ برای شما؟ ـ برای من مهمه. دستم را پایین آوردم. ـ خب، از اول می‌گفتین. ـ لازم بود بگم؟ ـ آره. من هنوز قوانین اینجا رو نمی‌دونم. کایان به طرفم آمد. ـ قانون اول رو همین الان یاد گرفتی. ـ اینکه به شیشه‌ها دست نزنم؟ ـ اینکه هر چیزی که اینجا می‌بینی، لزوماً چیزی نیست که فکر می‌کنی. نگاهم دوباره به قفسه‌ها رفت. - اینا عطرن؟ - بعضیاشون. - بعضیاشون چی؟ ـ خاطره‌ان. مضحکه وار خندیدم ـ خاطره که توی شیشه جا نمی‌شه. کایان مقابل قفسه ایستاد. یکی از شیشه‌ها را برداشت. پروانه‌ای با یک بال شکسته روی آن حک شده بود. - چرا فکر می‌کنی نمی‌شه؟ - چون خاطره شکل نداره. - عطر هم شکل نداره. سوالی و گنگ نگاهش کردم؛ - پس چرا شیشه‌ها این شکلی‌ان؟ چند لحظه به شیشه نگاه کرد. ـ چون من دوست ندارم چیزی که بی‌شکله، بی‌نشونه هم باشه. شیشه را میان انگشت‌هایش چرخاند. نور زرد چراغ از کریستال عبور کرد و مایع تیره‌ی داخلش را به رنگ شرابی کدر درآورد. ـ اینا اسم ندارن؟ ـ نه. ـ چرا؟ ـ اسم، آدم رو وادار می‌کنه چیزی رو همون‌طور که هست صدا بزنه. ـ خب، مگه بدِ؟ ـ گاهی حقیقت اسم نداره. شیشه را طرفم گرفت. ـ بو کن. ـ الان اجازه دارم دست بزنم؟ نگاهش کردم و با لحن نیش و کنایه آمیزی ادامه دادم؛ ـ یا اینم از اون چیزاست که بعداً می‌فهمم نباید لمسش می‌کردم؟ گوشه‌ی فکش کمی منقبض شد. ـ بوی عطر رو بکش، موری. نه اعصاب منو.
17
8
♜‌ پاره‌ورقِ‌نخست ࣪˖ ִֶָ عطر‌خانه‌یِ‌وگا ... ⌖ لوکیشن؛ پاریس ⌖ ⁝ ←راوی؛ لوکا‌موری◌ باران، پاریس را از شکل انداخته بود. خیابان‌های سنگ‌فرش زیر آب گم شده بودند و نور چراغ‌ها در گودال‌های باریک و بی‌قرار، مثل خاطره‌ای که کسی هرچه بیشتر به یادش بیاورد، بیشتر از شکل بیفتد، می‌لرزید. هوا بوی خاک نمی‌داد؛ بوی سنگ خیس می‌داد، آهن، دودِ دوردست و برگ‌هایی که در پاییز پیش از آنکه فرصت زرد شدن پیدا کنند، زیر کفش آدم‌ها مرده بودند. جلوی عطرخانه‌ی وگا ایستادم. ساختمان، پشت ردیفی از درختان لخت و سیاه، شبیه چیزی بود که سال‌ها پیش از زندگی خالی شده باشد و فقط استخوان‌هایش را برای تماشای شهر نگه داشته باشند! دیوارهای سنگی تیره، پنجره‌های بلند و پرده‌های ضخیم. هیچ ویترینی نبود. هیچ شیشه‌ای که بطری‌های رنگارنگ را به رخ خیابان بکشد. فقط پلاکی برنجی، کوچک و سرد، روی دیوار؛ VEGA دستم را روی در گذاشتم. چوب سرد بود. برای لحظه‌ای عجیب به نظرم رسید آن سوی در، به‌جای یک عطرخانه، وارد جایی خواهم شد که سال‌هاست منتظر باز شدن مانده! در را باز کردم. بو، پیش از هر چیزی به استقبالم آمد... چوب کهنه، الکل، موم، پوست مرکبات خشک‌شد، گل‌های مرده. و زیر همه‌ی آن‌ها، بویی تلخ و گرم که نمی‌شد اسمش را گذاشت. داخل، سکوت سنگینی نشسته بود. نه سکوتِ آرامش؛ سکوتی که درونش فریادها نهفته بود.... قفسه‌ها تا سقف بالا رفته بودند. شیشه‌ها درونشان ردیف شده بودند. اما هیچ‌کدام شبیه شیشه‌های عطر نبودند! بدنه‌هایی از کریستال دودی، نیمه‌شفاف و سنگین؛ با رگه‌هایی باریک درونشان که مثل ترک‌های یخ‌زده در دلِ سنگ دویده بود! فرمشان میان قطره‌ی اشک و قلبی ناقص معلق بود؛ گرد و سنگین در پایین، باریک در بالا، انگار چیزی درونشان فرو ریخته و تمام وزنش را به تهِ شیشه برده باشد. روی هر شیشه، یک مُهر فلزی بود؛ پروانه‌ای با یک بال. چشم بسته. شاخه‌ای خشک. ماه نیمه. قلبی ترک‌خورده. دستم بی‌اختیار سمت یکی از آن‌ها رفت. صدایی از پشت سرم آمد؛ ـ دست نزن. برگشتم. کایان وگا انتهای سالن ایستاده بود! در عکس‌هایی که دیده بودم، فقط یک مرد خوش‌پوش و سرد به نظر می‌رسید. از نزدیک، سردی‌اش شکل دیگری داشت. صورتش آرام بود، اما آن آرامش، آرامش آب نبود؛ چیزی شبیه یخِ ضخیمی بود که زیرش رودخانه‌ای وحشی جریان داشته باشد. موهای مشکی‌اش مرتب بود. کت‌وشلوار تیره‌ای پوشیده بود و دست‌هایش در جیب شلوارش قرار داشت.
28
9
هر پاره ورق، یک نخ سیگار همراهِ ما بمونید از فردا رمان جذاب و باور نکردنی‌ای در پیش خواهیم داشت🚬..
57
10
⚜استارتِ‌رمانِ‌مردِ‌خاکستر‌و‌کودکِ‌باران...
57
11
لوکا موری سن: ۲۴ سال قد: ۱۷۵ سانتی‌متر ملیت: فرانسوی شغل: کارآموز عطرخانه‌ی وگا محل زندگی: پاریس
لوکا موری سن: ۲۴ سال قد: ۱۷۵ سانتی‌متر ملیت: فرانسوی شغل: کارآموز عطرخانه‌ی وگا محل زندگی: پاریس
59
12
کایان‌ وگا سن: ۳۰ سال قد: ۱۸۸ سانتی‌متر ملیت: فرانسوی شغل: مالک عطرخانه‌ی وگا محل زندگی: پاریس
کایان‌ وگا سن: ۳۰ سال قد: ۱۸۸ سانتی‌متر ملیت: فرانسوی شغل: مالک عطرخانه‌ی وگا محل زندگی: پاریس
58
13
بریم برا معرفی شخصیت رمان جدید؛
62
14
فیکشن تمام‌رنگ‌های‌صورتی‌مرده به زودی کامل و به صورت پی دی اف در اختیار شما قرار خواهد گرفت علاوه بر اون قصد دارم رمان جدیدی رو پارت گذاری کنم که قطعا تکرار نشدنی و شگفت انگیزه⚡️!
70
15
این تصمیمِ منه به زودی این رمان و رمان‌ه‍ایِ آینده با این روند ادامه خواهند یافت🫶🏾.. ـ با احترامِ بی نهایت به همه‌ی دوستدارانِ قلمِ دلشکسته‌ام..
110
16
امیدمون به مصاحبه بود که متاسفانه طوری که دلمون میخواست پیش نرفت برمیگردیم سروقت کارِ اصلی خودمون من یه نویسنده‌م و بدون نوشتن نمیتونم همچنین که برام سخته دو فردی که تو رویاهام کنار هم میزاشتمو داستانشونو باهم مینوشتم و از پشت پرده هایِ واقعی و زیباشون به زبان ادبیات و شعر مینوشتم از مرز رویاهام عبور کردن و یه حقیقت تلخی رو توی سینم کوبیدن بدیهیه که دیگه نمیتونم با قلبم بنویسم و با ذهنم به اون فانتزی های قشنگ فکر کنم... برمیگردیم به بحث اصلی یه نویسنده بدون نوشتن نمیتونه همینطور که یه خواننده بدون خوندن..... من یه بخشی از وجودم توی نوشته هام خلاصه شده من بدون نوشتن نیمه جونم... پس هرچند سخت ولی از این به بعد این رمان و رمان های بعدی رو با شخصیت هایی با ظاهر و خلقیاتی که توسط ذهن من خلق میشن و توسط قلبم جون میگیرن خواهم نوشت نوشته های گرم من به نفس های گرم شما حین خوندن نیاز دارن.. اگر موندید که،قدمتون رو چشم نموندید خدانگهدار دوستون دارم،ماکان و خاطره هاش همیشه یه گوشه از قلبم باقی میمونن، منهای لحظه های بی رحم و ناشناسِ خداحافظی🦢.. ـ عضو کوچکِ اسبقِ طرد شده ی خانواده ماکان،تابان
109
17
~ پرونده کرکتر📋 نیروان بیمار بخش کودکان سن:۶ ـ هیس! صداهای توی سرم خوابن بابا،بیدارشون نکن.
~ پرونده کرکتر📋 نیروان بیمار بخش کودکان سن:۶ ـ هیس! صداهای توی سرم خوابن بابا،بیدارشون نکن.
99
18
خسته تر از اونیم که بگم ری اکت بدید یا نظر بدید هرکاری دوست دارید بکنید💋.
99
19
Sin texto...
101
20
⊰تمامِ رنگ‌های صورتی مُرده..🎐⊱ ⊰نویسه‍‌یِ‌‌ سی‌ام؛ گناهِ معصوم..⊱ ⊰لوکیشن؛ ادینبورگ..⊱ ⊰دیدگاه؛ امیر..⊱ نفسم لرزید، و گلبرگ های صورتی قلبم رو که با باد نفسام میلرزیدن به صورت کلمات بیرون فرستادم؛ ـ بابات رو دیدی؟! ـ نه. تنِ صدام رو بالا بردم،نفس نفس میزدم،باد نفسام تبدیل به طوفان شده بودن؛ ـ پس از کجا میدونی؟! صدای کلافه و اعتراض وارش رو به گوشم کوبید؛ ـ گفتم که،مامانم گفته. نفس عمیقی کشیدم،یه سوال دیگه توی ذهنم شکل گرفت،سوالی که حتی از پرسیدنش میترسیدم،تن صدام رو آروم کردم و سعی کردم با دل پسر بچه راه بیام؛ ـ مامانت،هیچوقت درباره ی بابات چیزی بهت نگفته؟! صدای کوچکش آروم شد؛ ـ گفته یه شب قرار بوده خبر اومدن من رو به بابام بده،یه شب که منتظر برگشتن بابام به خونه بوده. ولی میگف خبر اومدن من از آسمون به زمین، زمانش با ناپدید شدن بابام برای هفت سال یکی شده بود! دست هامو مشت کردم و توی هوا چرخوندم تا اینکه گلوشو پیدا کردم،انگشت های سردم رو دور گلوی گرمش پیچیدم و فشار دادم برای من،نیروان دیگه یه بچه نبود،صدای خنده‌ش صدای آسمان بود! بوی لباساش،بوی گذشته ی رهام بود! حتی گرمای دست کوچیکش،انگار تیکه ای از همون مردی بود که من عاشقش شده بودم و من از این شباهت متنفر بودم. چقدر عجیب بود،گاهی یه نفر برای اینکه به دشمن تو تبدیل بشه،لازم نبود بهت آسیب بزنه،کافی بود شبیه کسی باشه که دوسش داری! کافی بود سهمی از اون داشته باشه که تو هیچوقت نتونستی داشته باشی! صدای به شماره افتادن نفس های اون بچه به گوشم میخورد میخواستم گلوش رو ول کنم. میخواستم بهش بگم هیچ تقصیری نداره. اما حسادت،موجود عجیبیه. مثل یه عنکبوت سیاهه که روی ظریف ترین گل میشینه گل رو نمیکشه... ولی اونقدر دورش تار می‌تنه که دیگه زیباییش دیده نمیشه من هم در تار های خودم گیر افتاده بودم و نیروان،بی خبر از همه چیز همون گل کوچکی بود که من به خاطرش از همه ی گل های دنیا متنفر شده بودم! لب هام رو به گوشش چسپوندم و با زمزمه ای نفرین وار زمزمه کردم؛ ـ نیروان،کاش هیچوقت نمیدیدمت! بمیر،برای همیشه بمیر. بمیر و دیگه سر راهم سبز نشو. نه تو این دنیا،نه جهان های بعدی! گرمای دستی روی مچ دستم نشست،گرمایی که شبیه به گلوله ای آغشته به خون بود! یکم بعد با صدای رهام دست هام از دور گلوی پسر بچه شل شدن و تن لرزونم رو توی بغلش پرت کردم و مثل پروانه ای که قربانی تار عنکبوت شده بود با صدای ترسون گفتم؛ ـ من..من بخدا نمی‌خواستم اون رو بکشم فقط میخواستم اون تصویر رو از ذهنم بیرون بکشم. تصویر اون پسر بچه،که مثل یه پروانه ی سفید،توی تاریکی ای که توی ذهنم از گذشته ساخته بودم نشسته بود!
77