uk
Feedback
نبهان؛

نبهان؛

Відкрити в Telegram

توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 384
Підписники
-924 години
+187 днів
+25730 днів
Архів дописів
photo content
+1

_اگر قرار بود شیعه با شهادت رهبرانش از بین برود، پس کربلا پایان کارِ ما می‌بود...

_اگر قرار بود شیعه با شهادت رهبرانش از بین برود، پس کربلا پایان کارِ ما می‌بود...

سند جنایت دشمن آمریکایی در کنار شهادت معلمان و دانش آموزان کوچک میناب، جنینی قبل از پا گشودن به این دنیا.. شهادت را به چشم دید. حتی نتوانست قاب عکسی داشته باشد تا بعد از شهادتش بر روی مزارش بگذراند. اینجا، کودکان سرزمین من، کمتر از یک پروانه عمر میکنند...

کسانی کربلا رفتن مصطفی راغب و مجتبی شکوری رو به تمسخر میگیرن، که خودشون تا دیروز برای کشته شدن کودکان میناب و حمله ی آمریکا به کشورشون، میرقصیدند. به قول مجتبی شکوری: " نباید ترسید."

تازه ماشینش رو خریده بود و درست مثل هر جوان دیگه ای ذوق سوار شدنش را داشت. بار ها به شوخی و خنده بهش میگفتیم: "بده حداقل بچه
تازه ماشینش رو خریده بود و درست مثل هر جوان دیگه ای ذوق سوار شدنش را داشت. بار ها به شوخی و خنده بهش میگفتیم: "بده حداقل بچه ها باهاش یه دور بزنن.." او هم با خنده جواب میداد: " تا از نویی در نیاد به هیچکدومتون نمیدم.. " شوخی میکرد.. آخر مهربان تر از این حرف ها بود. اولین روزی که ماشینش را خریده بود و با ذوق و شوق جوان گونه ای به پایگاه آمده بود، به همه ی ما شیرینی داد. با آب و تابی از ماشینش صحبت میکرد و من هم از دیدن چهره ی خوشحالش، خشنود میشدم. اما حالا... هفته ها میشود که نه خبری از آن جوان پرشور است و نه خبری از آن ماشین نو. حالا تو زیر انبوهی از خاک خوابیدی و ماشینت زیر انبوهی از آوار هایی که خاطراتی به همراه دارند. بعد از اینکه فرصت شد دوباره به پایگاهی که جز آوار حالا ازش چیزی باقی نمانده، سر بزنم.. چشمم دقیقا به همین صحنه افتاد و تمام آن روز ها دوباره و دوباره تکرار شد. حداقل میشود گفت تو به آرزویت رسیدی و بعد این دنیا رو به مقصدی خوش تر ترک کردی... امان از آن جوانانی که حسرت به دل، شهید شدند. #دل_نوشته

از زبان دکتر هوشنگ طالع، نماینده مجلس ملی در زمان پهلوی بشنوید.. #اندکی_تفکر

یا دق‌مرگِ‌ فراق، یا‌ ذوق‌ مرگِ‌ وصال.. مرگ‌ ما‌که‌ حتمی‌ است، میل‌تو‌کدام‌است؟

میگفت شب اول قبر، کنار مزار من تو بشین.. آخه فقط تویی که میدونی؛ چیا به من گذشت...

حدودا چند هفته بعد از اتفاقات دی ماه بود که دلم از دوری طاقت نیاورد پس مستقیما به سمت گلزار راه افتادم. خسته بودم و کل شب رو بخاطر ماموریت به هر زحمتی بود بیدار بودم. بچه های شیفت شب خوب میفهمند که وقتی ماموریت شب بهت میوفته چطور لحظه شماری میکنی که فقط زودتر به تخت اتاقت برسی از خستگی چند ساعتی فقط استراحت کنی! با تمام اینها اما مقصد رو به جای خونه به سمت گلزار شهدا تغییر دادم. وقتی رسیدم به دونه دونه ی بچه ها سر زدم و دیداری تازه کردم. درد و دل هایمان که با بچه ها تموم شد به سمت مزاری رفتم که این روز ها با نام دختر ایران، ملینای سه ساله یاد میشود. درست صندلی ای در کنار مزار طراحی شده تا هرکسی که برای دیدار و کنار او ماندن می آید، بتواند کمی استراحت کند اما من همیشه زمین را ترجیح میدادم. از آن جایی که هنوز سنگ مزار بلند ملینا را نگذاشته بودند، پس حتی اگر بر روی زمین هم مینشستی قدت به دیدن عکس روی خاک میرسید. گلزار خلوت بود و این برای من بسیار خوشایند تر بود. درست از آن جایی که کنار مزار ملینا نشسته بودم در همان ردیف عکس حسین به چشمم میخورد. لبخند ملیحی به لب داشت.. درست به مشابه لبخند های همیشگی اش. سرم را به دستم تکیه داده بودم و نمیدانم مشغول چه فکری بودم که صدای پسر بچه ای توجه ام را جلب کرد. سرم را بالا آوردم و به همراه یک پسر بچه، یک دختر تقریبا نوجوان را دیدم. سینی ای به سمت من گرفته بود. سینی پر از بسته های کادویی تقریبا بزرگی بود که با ظرافت و با سلیقه ای که معلوم بود کودکانه است، تزئین شده بود. نگاهی گذرا به بسته های کوچک و بزرگ داخل سینی انداختم و کوچکترین بسته را انتخاب کردم. با تکان های سر و کلام از پسر بچه تشکر کردم و او هم با اشاره به آن دختر جوان همراهش فهماند که باید بروند و رفتند. با دور شدن آن بچه ها بسته رو باز کردم. تسبیح سفید رنگی توجه ام را جلب کرد. نا خودآگاه با دیدن تسبیح لبخندی زدم. حالا روز هاست که از آن هدیه میگذرد و من هر بار که به دیدار ملینای سه ساله میروم، آن را هم با خودم میبرم. آخر مگر میشود آدم قدردانی اش را به فرستنده ی اصلی هدیه نشان دهد؟ بخصوص اگر فرستنده شهید / شهیده باشد... #دل_نوشته

نماهنگ بارون اشک 320.mp315.78 MB

نماهنگ بارون اشک 320.mp315.78 MB

هرچیزی طلب داشتین و نشد، هر غمی داشتین و همدم نداشتین، هر بغضی که توی گلوتون داشتین و نشکست، به رقیه بگویید... آخر، او هم مثل پدرش دست خالی رهاتون نمیکنه..

به نیابت از شهید مصطفی علیخانی

قبل از آنکه اصلا جای آن ستون های سنگی را مزار رفقایمان بگیرد، باز هم دیدارمان را با شهدا دیر یا زود زنده میکردیم اما حالا که میدانیم خاطره هایی با عزیزانمان در زیر خاک ها خفته اند... دیر یا زود نمیشود. حتی اگر تمام کار های دنیا هم بر سرمان تلنبار شده باشد، زود به زود به دیدارشان میرویم. حالا دیگر زود روانه ی خانه نمیشویم... دقیقه ها بدون آنکه اصلا برایمان مهم باشد غروب است یا طلوع، به سنگ مزارتان خیره میشویم. با اینکه نیستید تا دوباره با ما هم صحبت شوید اما اگر در بدترین ساعت ها هم به دیدارتان بیاییم، باز هم ما را دست خالی نمیفرستید.. همه ی ما میدانیم و میدانستیم شاید روزی پایانمان همین مکان باشد اما میدانی چه دیداری از همه سخت تر جانمان را به تکاپو می اندازد؟ دیدار با کودکان کم سن و سالی که حالا در کنار شما بر روی مزارشان کلمه ی شهادت به چشم میخورد. همیشه میگفتیم میجنگیم تا نکند روزی بچه های این سرزمین و امید های آینده ی این مملکت جانشان به خطر بیوفتد.. اما حالا از ملینای سه ساله گرفته تا کودکان دبستانی شهید منطقه ی چغاگلان، دیدار مزارشان دل هایمان را خون میکند و زنده بودنمان را شرمنده.

راست میگفت آن ها کسانی را تهدید به مرگ میکنند که در قنوت نمازشان، دعایشان شهادت است...

ما با شهدایمان وداع نمیکنیم...

خوب نگاه کنید.. اثری از پایگاه نظامی به چشم نمی آید.. خبری از تسلیحات نظامی نیست.. دیوار ها خبر از خانه هایی را میدهند که جریان زندگی در آن ها جاری بود.. اما حالا زندگی در میان آوار ها دفن شده است.
جزیره ی قشم، تصاویری از حمله ی آمریکا به مناطق مسکونی

به قول حاج علی اگه اشک تمام مادرای این شهدا رو جمع میکردیم دوباره دریاچه هور جزیره ی مجنون از نو زنده میشد..

زمان رئیس جمهوری اوباما در آمریکا یک عده به هر دری میزدند تا صدایشان را به مرز های آمریکا برسانند و حتی نامه هایی به کاخ سفید نوشتند و هشتک های بسیاری زدند. حال، شاید سوال پیش بیاید مگر چه حرف مهمی داشتند که اینگونه به در و دیوار میزدند؟ درخواستشان تحریم ایران بود. آن زمان با این تفکر، حرف از تحریم کشورشان توسط آمریکا میزدند که فکر میکنند با تحریم شدن، آزادی برایشان در کمین است! حالا همان ها راست راست راه میروند و از گرانی و اوضاع های اینچنینی مملکت مینالند و از سر تیتیر صحبت هایشان انتقاد اقتصاد ایران است! در وصف این بی‌خردان همین بس، که بگوییم ننگ بر آن ها.