نبهان؛
Відкрити в Telegram
توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 384
Підписники
-924 години
+187 днів
+25730 днів
Архів дописів
1 385
سند جنایت دشمن آمریکایی
در کنار شهادت معلمان و دانش آموزان کوچک میناب، جنینی قبل از پا گشودن به این دنیا.. شهادت را به چشم دید.
حتی نتوانست قاب عکسی داشته باشد تا بعد از شهادتش بر روی مزارش بگذراند.
اینجا، کودکان سرزمین من، کمتر از یک پروانه عمر میکنند...
1 385
کسانی کربلا رفتن مصطفی راغب و مجتبی شکوری رو به تمسخر میگیرن،
که خودشون تا دیروز برای کشته شدن کودکان میناب و حمله ی آمریکا به کشورشون، میرقصیدند.
به قول مجتبی شکوری: " نباید ترسید."
1 385
تازه ماشینش رو خریده بود و درست مثل هر جوان دیگه ای ذوق سوار شدنش را داشت.
بار ها به شوخی و خنده بهش میگفتیم: "بده حداقل بچه ها باهاش یه دور بزنن.."
او هم با خنده جواب میداد: " تا از نویی در نیاد به هیچکدومتون نمیدم.. "
شوخی میکرد.. آخر مهربان تر از این حرف ها بود.
اولین روزی که ماشینش را خریده بود و با ذوق و شوق جوان گونه ای به پایگاه آمده بود، به همه ی ما شیرینی داد.
با آب و تابی از ماشینش صحبت میکرد و من هم از دیدن چهره ی خوشحالش، خشنود میشدم.
اما حالا...
هفته ها میشود که نه خبری از آن جوان پرشور است و نه خبری از آن ماشین نو.
حالا تو زیر انبوهی از خاک خوابیدی و ماشینت زیر انبوهی از آوار هایی که خاطراتی به همراه دارند.
بعد از اینکه فرصت شد دوباره به پایگاهی که جز آوار حالا ازش چیزی باقی نمانده، سر بزنم..
چشمم دقیقا به همین صحنه افتاد و تمام آن روز ها دوباره و دوباره تکرار شد.
حداقل میشود گفت تو به آرزویت رسیدی و بعد این دنیا رو به مقصدی خوش تر ترک کردی...
امان از آن جوانانی که حسرت به دل، شهید شدند.
#دل_نوشته
1 385
حدودا چند هفته بعد از اتفاقات دی ماه بود که دلم از دوری طاقت نیاورد پس مستقیما به سمت گلزار راه افتادم.
خسته بودم و کل شب رو بخاطر ماموریت به هر زحمتی بود بیدار بودم.
بچه های شیفت شب خوب میفهمند که وقتی ماموریت شب بهت میوفته چطور لحظه شماری میکنی که فقط زودتر به تخت اتاقت برسی از خستگی چند ساعتی فقط استراحت کنی!
با تمام اینها اما مقصد رو به جای خونه به سمت گلزار شهدا تغییر دادم.
وقتی رسیدم به دونه دونه ی بچه ها سر زدم و دیداری تازه کردم.
درد و دل هایمان که با بچه ها تموم شد به سمت مزاری رفتم که این روز ها با نام دختر ایران، ملینای سه ساله یاد میشود.
درست صندلی ای در کنار مزار طراحی شده تا هرکسی که برای دیدار و کنار او ماندن می آید، بتواند کمی استراحت کند اما من همیشه زمین را ترجیح میدادم.
از آن جایی که هنوز سنگ مزار بلند ملینا را نگذاشته بودند، پس حتی اگر بر روی زمین هم مینشستی قدت به دیدن عکس روی خاک میرسید.
گلزار خلوت بود و این برای من بسیار خوشایند تر بود. درست از آن جایی که کنار مزار ملینا نشسته بودم در همان ردیف عکس حسین به چشمم میخورد. لبخند ملیحی به لب داشت.. درست به مشابه لبخند های همیشگی اش.
سرم را به دستم تکیه داده بودم و نمیدانم مشغول چه فکری بودم که صدای پسر بچه ای توجه ام را جلب کرد.
سرم را بالا آوردم و به همراه یک پسر بچه، یک دختر تقریبا نوجوان را دیدم.
سینی ای به سمت من گرفته بود. سینی پر از بسته های کادویی تقریبا بزرگی بود که با ظرافت و با سلیقه ای که معلوم بود کودکانه است، تزئین شده بود.
نگاهی گذرا به بسته های کوچک و بزرگ داخل سینی انداختم و کوچکترین بسته را انتخاب کردم.
با تکان های سر و کلام از پسر بچه تشکر کردم و او هم با اشاره به آن دختر جوان همراهش فهماند که باید بروند و رفتند.
با دور شدن آن بچه ها بسته رو باز کردم. تسبیح سفید رنگی توجه ام را جلب کرد. نا خودآگاه با دیدن تسبیح لبخندی زدم.
حالا روز هاست که از آن هدیه میگذرد و من هر بار که به دیدار ملینای سه ساله میروم، آن را هم با خودم میبرم.
آخر مگر میشود آدم قدردانی اش را به فرستنده ی اصلی هدیه نشان دهد؟ بخصوص اگر فرستنده شهید / شهیده باشد...
#دل_نوشته
1 385
هرچیزی طلب داشتین و نشد،
هر غمی داشتین و همدم نداشتین،
هر بغضی که توی گلوتون داشتین و نشکست،
به رقیه بگویید...
آخر، او هم مثل پدرش دست خالی رهاتون نمیکنه..
1 385
قبل از آنکه اصلا جای آن ستون های سنگی را مزار رفقایمان بگیرد،
باز هم دیدارمان را با شهدا دیر یا زود زنده میکردیم
اما حالا که میدانیم خاطره هایی با عزیزانمان در زیر خاک ها خفته اند...
دیر یا زود نمیشود.
حتی اگر تمام کار های دنیا هم بر سرمان تلنبار شده باشد، زود به زود به دیدارشان میرویم.
حالا دیگر زود روانه ی خانه نمیشویم...
دقیقه ها بدون آنکه اصلا برایمان مهم باشد غروب است یا طلوع، به سنگ مزارتان خیره میشویم.
با اینکه نیستید تا دوباره با ما هم صحبت شوید اما اگر در بدترین ساعت ها هم به دیدارتان بیاییم، باز هم ما را دست خالی نمیفرستید..
همه ی ما میدانیم و میدانستیم شاید روزی پایانمان همین مکان باشد اما میدانی چه دیداری از همه سخت تر جانمان را به تکاپو می اندازد؟
دیدار با کودکان کم سن و سالی که حالا در کنار شما بر روی مزارشان کلمه ی شهادت به چشم میخورد.
همیشه میگفتیم میجنگیم تا نکند روزی بچه های این سرزمین و امید های آینده ی این مملکت جانشان به خطر بیوفتد..
اما حالا از ملینای سه ساله گرفته تا کودکان دبستانی شهید منطقه ی چغاگلان، دیدار مزارشان دل هایمان را خون میکند و زنده بودنمان را شرمنده.
1 385
خوب نگاه کنید..
اثری از پایگاه نظامی به چشم نمی آید..
خبری از تسلیحات نظامی نیست..
دیوار ها خبر از خانه هایی را میدهند که جریان زندگی در آن ها جاری بود..
اما حالا زندگی در میان آوار ها دفن شده است.
جزیره ی قشم، تصاویری از حمله ی آمریکا به مناطق مسکونی
1 385
به قول حاج علی
اگه اشک تمام مادرای این شهدا رو جمع میکردیم دوباره دریاچه هور جزیره ی مجنون از نو زنده میشد..
1 385
زمان رئیس جمهوری اوباما در آمریکا
یک عده به هر دری میزدند تا صدایشان را به مرز های آمریکا برسانند و حتی نامه هایی به کاخ سفید نوشتند و هشتک های بسیاری زدند.
حال، شاید سوال پیش بیاید مگر چه حرف مهمی داشتند که اینگونه به در و دیوار میزدند؟
درخواستشان تحریم ایران بود.
آن زمان با این تفکر، حرف از تحریم کشورشان توسط آمریکا میزدند که فکر میکنند با تحریم شدن، آزادی برایشان در کمین است!
حالا همان ها راست راست راه میروند و از گرانی و اوضاع های اینچنینی مملکت مینالند و از سر تیتیر صحبت هایشان انتقاد اقتصاد ایران است!
در وصف این بیخردان همین بس، که بگوییم ننگ بر آن ها.
