نبهان؛
Открыть в Telegram
توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 384
Подписчики
-924 часа
+187 дней
+25730 дней
Архив постов
1 382
ما دو تا نویسنده جزو ادمین ها داریم که برای مکتوب کردن خاطرات به صورت متون ادبی و روان، کمکمون میکنن.
روز اول هدفمون از ایجاد این کانال در روبیکا همین بود که روایت گر شهدای متفاوت باشیم و خوشبختانه در روبیکا تمام توانمون رو گذاشتیم و روایت ها به لطف خدا، مخاطب های نسبتا زیادی داشتند.
این بار هم هدفمون از دوباره راه اندازی این کانال در تلگرام، دقیقا همین بود.
تمام شهدا برای ما عزیز هستن و سعی میکنیم روایت هایی از شهدا رو به گوش خیلی از عزیزان برسونیم.
پس اگه روایت ها و خاطراتی از شهدا داشتین ما در خدمتتونیم.
در ناشناس چنل ارسال کنید حتما در کانال گذاشته میشه.
1 382
اگه ماهم خاطرات شهدای دیگه رو براتون بفرستیم میتونید به همین لحن ادبی زیبای خاطراتی که خودتون از دوستان شهیدتون میزارین رو بنویسید و در کانالتون بزارید تا مابقی شهدا هم ازشون یادی بشه؟
1 382
در توضیحات پزشک قانونی درباره ی پیکر شهید مسیحا سالاری، سومین جاوید الاثر مدرسه ی میناب نوشته شده:
"سوخت و خاکستر شد…"
حالا هروقت مادرش بخواهد به رسم مادری او را در آغوش بکشد، باید به خاک آوار های مدرسه سر بزند.
1 382
سند جنایت دشمن آمریکایی
در کنار شهادت معلمان و دانش آموزان کوچک میناب، جنینی قبل از پا گشودن به این دنیا.. شهادت را به چشم دید.
حتی نتوانست قاب عکسی داشته باشد تا بعد از شهادتش بر روی مزارش بگذراند.
اینجا، کودکان سرزمین من، کمتر از یک پروانه عمر میکنند...
1 382
کسانی کربلا رفتن مصطفی راغب و مجتبی شکوری رو به تمسخر میگیرن،
که خودشون تا دیروز برای کشته شدن کودکان میناب و حمله ی آمریکا به کشورشون، میرقصیدند.
به قول مجتبی شکوری: " نباید ترسید."
1 382
تازه ماشینش رو خریده بود و درست مثل هر جوان دیگه ای ذوق سوار شدنش را داشت.
بار ها به شوخی و خنده بهش میگفتیم: "بده حداقل بچه ها باهاش یه دور بزنن.."
او هم با خنده جواب میداد: " تا از نویی در نیاد به هیچکدومتون نمیدم.. "
شوخی میکرد.. آخر مهربان تر از این حرف ها بود.
اولین روزی که ماشینش را خریده بود و با ذوق و شوق جوان گونه ای به پایگاه آمده بود، به همه ی ما شیرینی داد.
با آب و تابی از ماشینش صحبت میکرد و من هم از دیدن چهره ی خوشحالش، خشنود میشدم.
اما حالا...
هفته ها میشود که نه خبری از آن جوان پرشور است و نه خبری از آن ماشین نو.
حالا تو زیر انبوهی از خاک خوابیدی و ماشینت زیر انبوهی از آوار هایی که خاطراتی به همراه دارند.
بعد از اینکه فرصت شد دوباره به پایگاهی که جز آوار حالا ازش چیزی باقی نمانده، سر بزنم..
چشمم دقیقا به همین صحنه افتاد و تمام آن روز ها دوباره و دوباره تکرار شد.
حداقل میشود گفت تو به آرزویت رسیدی و بعد این دنیا رو به مقصدی خوش تر ترک کردی...
امان از آن جوانانی که حسرت به دل، شهید شدند.
#دل_نوشته
1 382
حدودا چند هفته بعد از اتفاقات دی ماه بود که دلم از دوری طاقت نیاورد پس مستقیما به سمت گلزار راه افتادم.
خسته بودم و کل شب رو بخاطر ماموریت به هر زحمتی بود بیدار بودم.
بچه های شیفت شب خوب میفهمند که وقتی ماموریت شب بهت میوفته چطور لحظه شماری میکنی که فقط زودتر به تخت اتاقت برسی از خستگی چند ساعتی فقط استراحت کنی!
با تمام اینها اما مقصد رو به جای خونه به سمت گلزار شهدا تغییر دادم.
وقتی رسیدم به دونه دونه ی بچه ها سر زدم و دیداری تازه کردم.
درد و دل هایمان که با بچه ها تموم شد به سمت مزاری رفتم که این روز ها با نام دختر ایران، ملینای سه ساله یاد میشود.
درست صندلی ای در کنار مزار طراحی شده تا هرکسی که برای دیدار و کنار او ماندن می آید، بتواند کمی استراحت کند اما من همیشه زمین را ترجیح میدادم.
از آن جایی که هنوز سنگ مزار بلند ملینا را نگذاشته بودند، پس حتی اگر بر روی زمین هم مینشستی قدت به دیدن عکس روی خاک میرسید.
گلزار خلوت بود و این برای من بسیار خوشایند تر بود. درست از آن جایی که کنار مزار ملینا نشسته بودم در همان ردیف عکس حسین به چشمم میخورد. لبخند ملیحی به لب داشت.. درست به مشابه لبخند های همیشگی اش.
سرم را به دستم تکیه داده بودم و نمیدانم مشغول چه فکری بودم که صدای پسر بچه ای توجه ام را جلب کرد.
سرم را بالا آوردم و به همراه یک پسر بچه، یک دختر تقریبا نوجوان را دیدم.
سینی ای به سمت من گرفته بود. سینی پر از بسته های کادویی تقریبا بزرگی بود که با ظرافت و با سلیقه ای که معلوم بود کودکانه است، تزئین شده بود.
نگاهی گذرا به بسته های کوچک و بزرگ داخل سینی انداختم و کوچکترین بسته را انتخاب کردم.
با تکان های سر و کلام از پسر بچه تشکر کردم و او هم با اشاره به آن دختر جوان همراهش فهماند که باید بروند و رفتند.
با دور شدن آن بچه ها بسته رو باز کردم. تسبیح سفید رنگی توجه ام را جلب کرد. نا خودآگاه با دیدن تسبیح لبخندی زدم.
حالا روز هاست که از آن هدیه میگذرد و من هر بار که به دیدار ملینای سه ساله میروم، آن را هم با خودم میبرم.
آخر مگر میشود آدم قدردانی اش را به فرستنده ی اصلی هدیه نشان دهد؟ بخصوص اگر فرستنده شهید / شهیده باشد...
#دل_نوشته
1 382
هرچیزی طلب داشتین و نشد،
هر غمی داشتین و همدم نداشتین،
هر بغضی که توی گلوتون داشتین و نشکست،
به رقیه بگویید...
آخر، او هم مثل پدرش دست خالی رهاتون نمیکنه..
