𝐄𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐬 𝐏𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 🦢
Відкрити в Telegram
⋆ ثبت خاطرات یک انسان تلاشگر ؛ ˚₊‧ ꒰ 🦢🕯️꒱ ‧₊˚ @lRaviarchivelbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
268
Підписники
Немає даних24 години
-227 днів
-6130 днів
Архів дописів
شنبه | 23 خرداد
هدف ▪️ساعت مطالعه بالای 11✅ ◾برنامه ریزی نهایی✅ ◾شاید کمی هم عر زدن✅
تا چند روز پیش انقدری درس خوندن برام سخت بود که حتی نیم ساعتم نمیتونستم بشینم پشت میز!
اما الان تونستم ساعت مطالعم رو درست کنم، جالبه واسم که حتی تا قبل جنگ من هیچوقت بالای 10 نخوندم.
همیشه 10 یا 9 ساعت میخوندم، اما الان چند روزه بالای 10 میخونم و سعی میکنم ثابت نگهش دارم..
میخوام اینو بگم که ببین.
ماهایی که این کتابا فقط بلیط نجاتمونن چاره ای نداریم
چاره ای جز پذیرش نداریم..
من اینو میپذیرم که اگه مطالعه کمی داشته باشم نمیتونم خودمو برسونم..
خیلی وقتا ما آدما همیشه دنبال بهونه ایم برای فرار از ترسامون، مشکلاتمون، کارایی که سخته انجام دادنش.
اما این سختیه، دقیقا این سختیه نجاتت میده
تو جز این کتابا چیز دیگه ای نداری..
بلیط نجاتتان
بچسب بهشون!
Repost from گروه آموزشی ماز
همه عمرت دنبال یه فرصتی بودی خودتو به خودت یا حتی به اطرافیانت اثبات کنی
مهم نیست کدومشه
یا علی
این بزرگترین و آسون ترین فرصت پیش روت هست
یادمه روزی که شروع کردم به درس خوندن، تابستون پارسال
برقا رفته بود، یه خودکار و دفتری که گوشه اتاقم داشت خاک میخورد رو آوردم و نشستم رو تخت، چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و شروع به نوشتن کردم.
من نویسنده خوبی نیستم، نمیدونستم باید چی بنویسم
یهو با خودم گفتم یعنی چی نمیدونی چی بنویسی؟ تو این همه آرزو داری، این همه هدف داری، اصلا یه دقیقه وایسا
چرا وقتی نمیدونی چی بنویسی این دفتر و خودکارو آوردی؟
بلخره نوشتم، از اینکه اون موقع تو چه وضعیتی بودم نوشتم، از اینکه چقدر بهم سختی گذشته نوشتم...
نوشتم میبینی دختر؟ یادته یروزی فلانی توی زندگیت بود و دیگه نیست؟ یادته آرزوی به دست آوردن اون چیزو داشتی و حالا داریش؟
میبینی چقدر زود گذشت و زود میگذره؟
از یچیزایی گذشتی که حتی فکرشم نمیکردی و در عوض یه چیزایی خدا بهت داد که بازم فکرشو نمیکردی.
زندگی یعنی همین.
خیلی شنیده بودم که نوشتن، وقتی که ذهنتو خالی میکنی از افکاری که ذره ذره وجودتو داره میخوره، حالتو خوب میکنه.
اما نه حالشو داشتم، نه از دست خطم خوشم میومد و نه بلد بودم که چی بنویسم.
اون روز اینکارو کردم، و اون نوشته تبدیل شد به چیزی که هرروز انجامش میدادم
مینوشتم و مینوشتم؛
مینوشتم که یروزی میای این نوشته هارو میخونی و با خودت میگی دمت گرم!
تو واقعا تو همچین وضعیتی بازم ادامه دادی.
بازم دست از تلاش کردن برنداشتی.
خیلی میگذره از اون، خیلیم اتفاقا بد گذشته از اون روز، اتفاقاتی که واسه ایرانمون افتاد..
و دور شدن من از درس..
[بدترین اتفاقی که میتونست بیوفته]
اما تنها چیزی که مهمه اینه که تونستم خودمو جمع و جور کنم، دوباره برگردم به این مسیر
و خب هنوزم، البته هر روز نه، ولی هر چند وقت یبار اون دفتر و خودکارو میارمو شروع میکنم به نوشتن...
تا روزی برسه که بشینم بخونمشو ببینم رسیدم به تک تک اهدافی که نوشته شده روی اون کاغد..
