ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

𝐄𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐬 𝐏𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 🦢

𝐄𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐬 𝐏𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 🦢

Открыть в Telegram

⋆ ثبت خاطرات یک انسان تلاشگر‌ ؛ ˚₊‧ ꒰ 🦢🕯️꒱ ‧₊˚ @lRaviarchivelbot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
268
Подписчики
Нет данных24 часа
-227 дней
-6130 дней
Архив постов
P1 | 8:45 - 10:45✔️ 2h P2 | 11:00 - 1:00✔️ 2h 🦆 P3 | 13:15 - 14:15✔️ 1h P4 | 14:25 - 16:25✔️ 2h 🫐 P5 | 16:40 - 18:40✔️ 2h P6 | 18:50 - 19:50✔️ 1h 🦄 P7 | 21:00 - 22:00✔️ 1h P8 | 22:10 - 23:10✔️1h

شنبه | 23 خرداد
هدف ▪️ساعت مطالعه بالای 11✅ ◾برنامه ریزی نهایی✅ ◾شاید کمی هم عر زدن✅

تا چند روز پیش انقدری درس خوندن برام سخت بود که حتی نیم ساعتم نمیتونستم بشینم پشت میز! اما الان تونستم ساعت مطالعم رو درست کنم، جالبه واسم که حتی تا قبل جنگ من هیچوقت بالای 10 نخوندم. همیشه 10 یا 9 ساعت میخوندم، اما الان چند روزه بالای 10 میخونم و سعی میکنم ثابت نگهش دارم.. میخوام اینو بگم که ببین. ماهایی که این کتابا فقط بلیط نجاتمونن چاره ای نداریم چاره ای جز پذیرش نداریم.. من اینو میپذیرم که اگه مطالعه کمی داشته باشم نمیتونم خودمو برسونم.. خیلی وقتا ما آدما همیشه دنبال بهونه ایم برای فرار از ترسامون، مشکلاتمون، کارایی که سخته انجام دادنش. اما این سختیه، دقیقا این سختیه نجاتت میده تو جز این کتابا چیز دیگه ای نداری.. بلیط نجاتت‌ان بچسب بهشون!

تشریحی بالای 150 حل نکردم ولی حدود 100 تا حل کردم

همه عمرت دنبال یه فرصتی بودی خودتو به خودت یا حتی به اطرافیانت اثبات کنی مهم نیست کدومشه یا علی این بزرگترین و آسون ترین فرصت پیش روت هست

+1
بهترین موزیک برای شعر حفظی!

دیگه به جای اهنگ گوش دادن باید اینارو گوش کنیم

یادمه روزی که شروع کردم به درس خوندن، تابستون پارسال برقا رفته بود، یه خودکار و دفتری که گوشه اتاقم داشت خاک می‌خورد رو آوردم و نشستم رو تخت، چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و شروع به نوشتن کردم. من نویسنده خوبی نیستم، نمیدونستم باید چی بنویسم یهو با خودم گفتم یعنی چی نمیدونی چی بنویسی؟ تو این همه آرزو داری، این همه هدف داری، اصلا یه دقیقه وایسا چرا وقتی نمیدونی چی بنویسی این دفتر و خودکارو آوردی؟ بلخره نوشتم، از اینکه اون موقع تو چه وضعیتی بودم نوشتم، از اینکه چقدر بهم سختی گذشته نوشتم... نوشتم میبینی دختر؟ یادته یروزی فلانی توی زندگیت بود و دیگه نیست؟ یادته آرزوی به دست آوردن اون چیزو داشتی و حالا داریش؟ میبینی چقدر زود گذشت و زود میگذره؟ از یچیزایی گذشتی که حتی فکرشم نمیکردی و در عوض یه چیزایی خدا بهت داد که بازم فکرشو نمیکردی. زندگی یعنی همین. خیلی شنیده بودم که نوشتن، وقتی که ذهنتو خالی میکنی از افکاری که ذره ذره وجودتو داره میخوره، حالتو خوب میکنه. اما نه حالشو داشتم، نه از دست خطم خوشم میومد و نه بلد بودم که چی بنویسم. اون روز اینکارو کردم، و اون نوشته تبدیل شد به چیزی که هرروز انجامش میدادم مینوشتم و مینوشتم؛ مینوشتم که یروزی میای این نوشته هارو میخونی و با خودت میگی دمت گرم! تو واقعا تو همچین وضعیتی بازم ادامه دادی. بازم دست از تلاش کردن برنداشتی. خیلی میگذره از اون، خیلیم اتفاقا بد گذشته از اون روز، اتفاقاتی که واسه ایرانمون افتاد.. و دور شدن من از درس.. [بدترین اتفاقی که میتونست بیوفته] اما تنها چیزی که مهمه اینه که تونستم خودمو جمع و جور کنم، دوباره برگردم به این مسیر و خب هنوزم، البته هر روز نه، ولی هر چند وقت یبار اون دفتر و خودکارو میارمو شروع میکنم به نوشتن... تا روزی برسه که بشینم بخونمشو ببینم رسیدم به تک تک اهدافی که نوشته شده روی اون کاغد..

دوپینگ فارسی ‌| نیم سال اول [سوالات]

دوپینگ فارسی ‌| نیم سال اول [پاسخنامه]