uk
Feedback
وهمِ سبز

وهمِ سبز

Відкрити в Telegram

اینجا خاطراتم را به وهم سبز درختان سپرده ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1159004268

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
283
Підписники
+624 години
+487 днів
+4730 день
Архів дописів
Repost from N/a
photo content

اگر چنلی پابلیک با عنوان زیبایی دارید، این پیام رو فوروارد کنید تا با ترکیبی از عناوین زیبا، متنی بنویسم و این جا منتشر کنم. چنلتون روی عنوان خودش لینکی میشه. لطفا فارسی!

Repost from N/a
این پیام رو فور کنید چنلاتون؛ تا من طبق وایبی که از چنلتون میگیرم براتون از این باکسا درست کنم و بگم اگه از اینا داشته باشید
+1
این پیام رو فور کنید چنلاتون؛
تا من طبق وایبی که از چنلتون میگیرم براتون از این باکسا درست کنم و بگم اگه از اینا داشته باشید چه چیزهای داخلش می‌زارین💘.

1|13 - Sappho - Frankie Cosmos (320).mp34.71 MB

photo content
+1

عاقبت روزی میان ابر ها گم خواهم شد.

دشت بابونه، جنگل های فندقلو، اردبیل.
+1
دشت بابونه، جنگل های فندقلو، اردبیل.

تقریباً هر بار مطمئن‌تر می‌شم که روحم متعلق به طبیعته؛ من عاشق رنگ‌های طبیعتم، عاشق صدای جنگل، بوی خاک بعد از بارون، مه و باد خنک، آسمونِ بی‌انتها و گل‌هایی که بی‌هیچ دلیلی فقط قشنگن؛ راستش یه جایی بین درخت‌ها و دشت‌های پر از گل بیشتر از هر جای دیگه‌ای حس می‌کنم خودِ واقعیمم، انگار طبیعت تنها جاییه که ذهنم ساکت می‌شه و دلم آروم می‌گیرم و غم هام برای لحظاتی فراموش میشن.

Ruth B. - Sweet Chamomile.mp38.05 MB

✨
+2

زندگی برای من شبیه رد شدن از بین غم‌هاست؛ غم‌هایی که فاصله‌شون با هم اون‌قدر کم شده که بعضی وقت‌ها حتی فرصت نفس کشیدن هم نمی‌دن. و من اما توی همین فاصله‌های کوتاه، دو دستی به زندگی می‌چسبم و سعی می‌کنم با خوشحال شدن از جزئیات کوچیک، با یه فنجون چای، یه کتاب خوب، یه غروب قشنگ یا یه لبخند ساده، برای چند لحظه غم‌ها رو فراموش کنم. بعضی وقت‌ها میشه، بعضی وقت‌ها هم نه. گاهی درد اون‌قدر بزرگه که نمی‌ذاره به چیز دیگه‌ای فکر کنی. شاید به خاطر همین باشه که از هر سفری یه سنگ با خودم میارم. این سنگ‌ها برای من فقط یه یادگاری ساده نیستن. هر کدومشون یادآوری می‌کنن که میشه از دل باد و بارون، از بین سختی‌ها و فرسایش زمان عبور کرد و هنوز پابرجا موند. و هر بار که بهشون نگاه می‌کنم یادم میاد که من هم می‌تونم مثل اون‌ها باشم؛ محکم، صبور و آروم؛ می‌تونم از بین تمام غم‌ها رد بشم و با وجود همه زخم‌هایی که زندگی به جا می‌ذاره، باز هم به راه خودم ادامه بدم.

photo content
+2

photo content

4_5954217349761468163.mp310.20 MB

4_5904507243658746874.m4a2.61 MB

photo content
+4

🍃
+1
🍃

در اصل این عکسا برا چند روز پیشه که وسط همهمه‌ی فامیلی، من آروم با کتابِ تو بغلم رفتم اون ورای باغ، جایی که کسی منو نبینه و برای نیم ساعتی نشستم کنار درختِ گیلاس و زیر آسمونِ آبی کتاب خوندم، وارد دنیای کتاب شدم و به عنوان عضوی از انجمن زیر شیروانی همراه برتهولت و لوزیانه منم رفتم دنبال گنج و به درخت بلوط رسیدم و.... تا اینکه یهو هوا ابری شد و یه قطره بارون صفحه کتاب رو خیس کرد و کتاب رو بسته ام و بدو بدو تا قبل تند شدن بارون رفتم سمت خونه و توی راه یهو چشمم خورد به بابونه ها، نمیدونستم چرا موقع اومدن ندیده بودمشون، پس چندتایی چیدم و گذاشتم داخلِ کتاب و رفتم؛ تا اینکه امروز کتاب رو باز کردم و دیدم بابونه ها بین صفحاتِ کتاب خوابیدن و کمی پژمرده شدن و انگار منتظرِ مرگ لای کاغذی کتابن؛ البته اصلا از کجا معلوم شایدم بابونه ها کل این شبا با انجمن زیر شیروانی حرف میزدن و کتاب میخوندن و برای همین از فرط خستگی پژمرده شدن؟! الان که بهشون نگاه میکنم، فکر میکنم شاید قصه‌ی ما آدما هم همین باشه:) ما هم گلایی هستیم که دستِ سرنوشت ناغافل ما رو از دشتِ امنِ زندگی چیده و لای صفحاتِ کتابی گذاشته که ما نویسنده‌اش نبودیم و حتی پایانش رو هم نمی‌دونیم و ما، مردمان این سرزمین هم دقیقا تو فصل‌هایی از این کتاب بزرگ افتادیم که پر از درد، رنج و طوفانه! و اصلا نکنه ما هم مثل این بابونه ها زیرِ فشارهایِ سنگینِ صفحات، تشنه‌ی کمی نور و آزادی، در حالِ پژمردن و مرگ باشیم؟

1|1 - her - JVKE (320).mp36.73 MB