وهمِ سبز
Відкрити в Telegram
اینجا خاطراتم را به وهم سبز درختان سپرده ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1159004268
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
224
Підписники
-424 години
-57 днів
-530 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
червень '26
червень '26
+147
в 25 каналах
травень '260
в 7 каналах
Get PRO
квітень '260
в 0 каналах
Get PRO
березень '260
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+4
в 0 каналах
Get PRO
січень '260
в 1 каналах
Get PRO
грудень '25
+91
в 8 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 16 червня | 0 | |||
| 15 червня | 0 | |||
| 14 червня | +1 | |||
| 13 червня | +1 | |||
| 12 червня | +6 |
Дописи каналу
توی این چند روز به دو تا از آرزوهام رسیدم؛ یکی کنسرت علیرضا قربانی و اونیکی دیدن یکی از شاعرانِ معاصر و محبوبم یعنی عبدالجبار کاکایی. عجیب بود که هر دو تو یک هفته اتفاق افتادن انگار جهان یکباره تصمیم گرفته بود چند رؤیای قدیمی رو از قفسه برداره و مقابلم بگذاره.در مسیر رفتن به کنسرت گریه کردم شاید اسمش گریهی شوق باشه اما هر آهنگ که از راه رسید، اشکها دوباره پیداشون شد و من ماندم و صدایی که سالها با آن زندگی کرده بودم؛ امان از وقتی که “خیال خوش”رو خواند، وقتی با چشمانی خیس زمزمه کردم: “بهانهی من، بغضِ خانهی من… گرفته دلم، گریه میخواهم…” اون شب تا صبح خوابم نبرد، نشستم و در دفترم نوشتم از آرزویی که دیگه آرزو نبود جون دیگه خاطره شده بود.
چند روز بعد کاکایی رو از نزدیک دیدم؛ مردی که انگار شعر تو رگهاش جریان داره. کنارش نشستم، چند کلمهای حرف زدیم و بعد کتاب تازهاش رو برام امضا کرد، تو محفل “شرح اشتیاق” نشستم، او از شعر گفت، از مولانا گفت، از عشق و رنج و صبوری، از غزلی گفت که قصهاش به زنی برمیگشت که بیش از بیست سال با کتوشلوار همسرش زندگی کرده بود؛ مردی که جنگ او رو برده بود اما بودنش هنوز در خانه مانده بود. از غصههایی گفت که سالهاست یقهی آدمها رو رها نمیکنن غصههایی که نسل به نسل منتقل میشن و گاهی بدون آنکه بدانیم، در صدایمان، در نگاهمان و در شعرهایمان خانه میکنن. و من تمام آن مدت نتوانستم گریه کنم، بغض جایی میان گلو و قلبم گیر کرده بود و فقط گوش میدادم و فکر میکردم به غم، به شعر و حالا به اون چند روز فکر میکنم، حس میکنم بعضی آرزوها وقتی برآورده میشن تمام نمیشن فقط شکلشون عوض میشه؛ از رؤیا به خاطره و از خاطره به چیزی شبیه روشنایی؛ نوری کوچک که تا ابد در گوشهای از جان آدم میمونه.
| 2 | توی این چند روز به دو تا از آرزوهایم رسیدم؛ یکی کنسرت علیرضا قربانی بود و دیگری دیدن یکی از شاعران معاصر محبوبم، عبدالجبار کاکایی. عجیب بود که هر دو در یک هفته اتفاق افتادند انگار جهان یکباره تصمیم گرفته بود چند رؤیای قدیمی را از قفسه بردارد و مقابلم بگذارد.در مسیر رفتن به کنسرت گریه کردم شاید اسمش گریهی شوق باشد اما هر آهنگ که از راه رسید، اشکها دوباره آمدند و من ماندم و صدایی که سالها با آن زندگی کرده بودم؛ امان از وقتی که “خیال خوش”را خواند، وقتی با چشمانی خیس زمزمه کردم: “بهانهی من، بغضِ خانهی من… گرفته دلم، گریه میخواهم…” آن شب تا صبح خوابم نبرد، نشستم و در دفترم نوشتم از آرزویی که دیگر آرزو نبود آخر خاطره شده بود.
چند روز بعد کاکایی را از نزدیک دیدم؛ مردی که انگار شعر در رگهایش جریان دارد. کنارش نشستم، چند کلمهای حرف زدیم و بعد کتاب تازهاش را برایم امضا کرد، در محفل “شرح اشتیاق” نشستیم. او از شعر گفت، از مولانا گفت، از عشق و رنج و صبوری،از غزلی گفت که قصهاش به زنی برمیگشت که بیش از بیست سال با کتوشلوار همسرش زندگی کرده بود؛ مردی که جنگ او را برده بود اما نبودنش هنوز در خانه مانده بود. از غصههایی گفت که سالهاست یقهی آدمها را رها نمیکنند غصههایی که نسل به نسل منتقل میشوند و گاهی بیآنکه بدانیم، در صدایمان، در نگاهمان و در شعرهایمان خانه میکنند. و من تمام آن مدت نتوانستم گریه کنم، بغض جایی میان گلو و قلبم گیر کرده بود و فقط گوش میدادم و فکر میکردم به غم به شعر.حالا که به آن چند روز فکر میکنم حس میکنم بعضی آرزوها وقتی برآورده میشوند تمام نمیشوند فقط شکلشان عوض میشود؛از رؤیا به خاطره و از خاطره به چیزی شبیه روشنایی؛ نوری کوچک که مدتها در گوشهای از جان آدم میماند. | 1 |
| 3 | توی این چند روز به دو تا از آرزوهایم رسیدم؛ یکی کنسرت علیرضا قربانی بود و دیگری دیدن یکی از شاعران معاصر محبوبم، عبدالجبار کاکایی. عجیب بود که هر دو در یک هفته اتفاق افتادند انگار جهان یکباره تصمیم گرفته بود چند رؤیای قدیمی را از قفسه بردارد و مقابلم بگذارد.در مسیر رفتن به کنسرت گریه کردم شاید اسمش گریهی شوق باشد اما هر آهنگ که از راه رسید، اشکها دوباره آمدند و من ماندم و صدایی که سالها با آن زندگی کرده بودم؛ امان از وقتی که “خیال خوش”را خواند، وقتی با چشمانی خیس زمزمه کردم: “بهانهی من، بغضِ خانهی من…
گرفته دلم، گریه میخواهم…”
آن شب تا صبح خوابم نبرد، نشستم و در دفترم نوشتم از آرزویی که دیگر آرزو نبود آخر خاطره شده بود.
چند روز بعد کاکایی را از نزدیک دیدم؛ مردی که انگار شعر در رگهایش جریان دارد. کنارش نشستم، چند کلمهای حرف زدیم و بعد کتاب تازهاش را برایم امضا کرد، در محفل “شرح اشتیاق” نشستیم. او از شعر گفت، از مولانا گفت، از عشق و رنج و صبوری،از غزلی گفت که قصهاش به زنی برمیگشت که بیش از بیست سال با کتوشلوار همسرش زندگی کرده بود؛ مردی که جنگ او را برده بود اما نبودنش هنوز در خانه مانده بود. از غصههایی گفت که سالهاست یقهی آدمها را رها نمیکنند غصههایی که نسل به نسل منتقل میشوند و گاهی بیآنکه بدانیم، در صدایمان، در نگاهمان و در شعرهایمان خانه میکنند. و من تمام آن مدت نتوانستم گریه کنم، بغض جایی میان گلو و قلبم گیر کرده بود و فقط گوش میدادم و فکر میکردم به غم به شعر.
حالا که به آن چند روز فکر میکنم حس میکنم بعضی آرزوها وقتی برآورده میشوند تمام نمیشوند فقط شکلشان عوض میشود؛از رؤیا به خاطره و از خاطره به چیزی شبیه روشنایی؛ نوری کوچک که مدتها در گوشهای از جان آدم میماند. | 1 |
| 4 | این چند روز: | 73 |
| 5 | sticker.webp | 49 |
| 6 | اولش یه لحظه فکر کردم پس ژاپنه😭😭😭 | 49 |
| 7 | Немає тексту... | 40 |
| 8 | ㅤ︵᷼ ꦽ݃ㅤ ♡ ִ
این پـیام رو به همراه پستِ موردعلاقـتون از اینجا فؤروارد کنید تا بنده پست دلخواهتون رو برای چند ساعتي اینجا قرار بدم و طبقِ وایـبي که میگیرم به یک کلـمهی خاص چنلتون رو تشبیه کنم. | 45 |
| 9 | Art l Artist's hands | 48 |
| 10 | Немає тексту... | 37 |
| 11 | شب کنسرت: | 1 |
| 12 | این آلبوم + همین پیام فور کنید چنلتون، بیام چکتون کنم و عکسایی که دوست داشتمو فور کنم*🍄 | 28 |
| 13 | Немає тексту... | 30 |
| 14 | دلم کیک خواست😭 | 30 |
| 15 | کیک مامان خانومی: | 23 |
| 16 | خانوم دکتر مورد علاقم حتی استتوسکوپشم خوشگلهههه✨ | 41 |
| 17 | امیدوارم واقعا این رنگی باشه؛اگه این رنگی باشه هرچقد که با روپوش عکس نگرفتم رو با استتوسکوپ جبران میکنم.🧘🏻♀️ | 41 |
| 18 | وایی بابونه ها رو نگا😭 | 40 |
| 19 | تولد های یهویی (: | 37 |
| 20 | استتیکککککک تا ابدددددد😭 | 47 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
