Dia's Diary𖦹
Відкрити в Telegram
Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot
Показати більшеІран131 867Категорія не вказана
421
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
-1630 день
Архів дописів
421
گاهی وقتها امید دارم ولی یکدفعه ناامید میشم انگار که دنیا رو سرم خراب شده باشه. بعد فکر میکنم به اینکه آیا واقعا میشه مردمانی که فرسنگ ها از هم فاصله گرفتن رو با هم متحد کرد؟
و این چرخه باطل همین طور ادامه داره
421
البته من با صمیم قلب آرزو دارم که ما دوباره به چیزی که واقعا لیاقتش رو داریم برسیم چون هیچکدوم از مردم پرشیا، فقیر و ستم دیده نبودن و باشکوه زندگی کردن.
421
کاش همه متوجه بشن که ما چقدر با ایران باستان فرق کردیم. البته این به خواست خودمون نبود. ایران باستانی رو از ما گرفتن و با تفکرات وحشیانه و تروریستی و حتی حال بهم زن به نام دین به ما تحمیل شد در حالی که هیچکس نمیدونست داره دقیقا چه اتفاقی میافته.
از زن ها پرسیده بودن اگر میتونستی به هزاران سال قبلِ یک تمدن برگردی، کجا رو انتخاب میکردی؟ پررنگترین کامنتها اسم پرشیا رو اوردن. نوشته بودن “چون اونجا بهعنوان یک زن امنیت داشتم” “من یک زنم، پس پرشیا رو انتخاب میکنم پرشیا چون اولینجایی بود که از صلح حرف زد"
یک زمانی کاملا بدیهی بود اما الان شده رویا و آرزو. دنیا گذشته مارو با یک اسم زیبا و جاودان میشناسه ولی ما مدتهاست که داریم دنبال اون اسم میگردیم.
کمی دلم گرفت چون بعضی وقتها هم با خودم میگم اصلا اینکه اسم کشورم پرشیا بوده چه دردی از من دوا میکنه در حالی که دارم تو باتلاق غرق میشم. مثل این میمونه که داری فرار میکنی اما یهو یه زنجیر نامرئی که به پات بسته شده نگهت میداره..
421
یه روزایی هم از خودم میپرسم چرا امروز دوباره خورشید طلوع کرد؟ بعد از اینهمه تیرگی تو این دنیا، چجوری آسمون به زمین نرسید؟
421
چند سالی گذشته و در این لحظه خیلی شبیهت شدم، ارن. درکت میکنم که برای آزاد شدن از جان ارزشمندت گذشتی و با تمام وجود دنیای تو را زندگی کردم. روزی نیست که به یاد ارن نباشم. در دنیایی که خودم در آن زندگی میکنم، چندین هزار نفر برای آزادی قلبهایشان را فدا کردند. پشت همه آن اسمها یک زندگی، خانواده و آرزوست. حتی اگر هر روز برای یک نفر از آنها عزاداری کنیم، صد سال طول میکشد. چطور هنوز دارم نفس میکشم؟ تا مدتها نمیشود به زندگی عادی برگشت. اصلا چرا باید به زندگی عادی برگشت؟ در شرایط غیرعادی باید غیر عادی بود.
انقدر این زخم عمیق است که همان طور که داستایفسکی میگوید، میتوانم سال ها بدون اینکه هیچ اتفاق غمانگیزی برایم بیافتد. غمگین بمانم.
چیزی ندارم که بنویسم فقط میدانم که زمان متوقف شدهاست و خودم هم با بارش برف و سرمای این زمستان خونین، منجمد شدم و منتظر مانده ام که یک روزی برسد و در نهایت خورشید خودش را به ما نشان بدهد. بهامیدآزادیوپیروزینوربرتاریکی.
دینا - ۱۶ بهمن در زمستانیخونین
421
اینکه تو این شرایط دارم ساز میزنم دقیقا مثل اون آدمایی میمونم که بالای کشتی تایتانیک دارن ویولن میزنن در حالی که کشتی در حال غرق شدنه. میدونن که قراره آخرش چی بشه. تنها چیزی که دارن ویولنه و تنها کاری که میتونن انجام بدن، ویولن زدنه.
