uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

The Fate of Frankenstein

The Fate of Frankenstein

Відкрити в Telegram

The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
232
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
+1330 днів
Архів дописів
بسس

ببندم؟

پرایوتا لینک بدن

🪦-فوروارد کنید، شمارو به یک تابلوی نقاشی تشبیه کنم.

چالش میزارم

Repost from N/a

انقدر این اهنگو دوست دارم

عاشقشم

Repost from N/a
Olivia Rodrigo - honeybee.mp38.65 MB

Repost from N/a
«چرا انقدر خودتو اذیت می‌کنی؟» بکهیون سرش را بالا آورد. «چون می‌خوام یه روز برسم به جایی که شما نگام کنید و دیگه چیزی برای اصلاح کردنم نداشته باشین.» چانیول برای لحظه‌ای چیزی نگفت. بعد از چند لحظه گفت: «تو لازم نیست چیزی رو به من ثابت کنی.» بکهیون نگاهش را پایین انداخت. «برای شما شاید.» و همین دو کلمه کافی بود تا چیزی در سینه‌ی چانیول سنگین شود. بکهیون بلند شد و وسایلش را جمع کرد. دم در، برای لحظه‌ای برگشت. «شب بخیر، استاد.» چانیول فقط سر تکان داد. در بسته شد. و سالن دوباره ساکت ماند. چانیول به جای خالی خیره شد و تازه فهمید چیزی که بیشتر به دلش سنگینی می‌کرد احساس حسرت بود؛ حسرتی آشکار در لبان به‌هم‌دوخته‌اش و در چشمانی که دیگر غمگین هم نبودند. حسرتِ اینکه بکهیون آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانست صدای نفس کشیدنش را بشنود، اما آن‌قدر دور که حتی اجازه نداشت دستش را بگیرد. و شاید همین، بدترین قسمت ماجرا بود.

Repost from N/a
photo content
+4

و این ناراحتم میکنه

قدر نمیدونین

حداقل خداروشکر ادمی نیستم ک کل ادمینای اکسورو یدور اباد کرده باشه

میتونین برین هزچقدر میخواین باهاشون صحبت کنید ولی دور منو خط بکشین

چون واقعا شخصیت من با افراد کصشعر یکی نیست خوشم نمیاد منو اونازو یکی میکنید

لطفا اگه با افرادی ک شخصیت تخمی دارن در ازتباطین با من هم تعامل نداشته باشین

Repost from N/a
بعضی آدم‌ها تمام زندگی‌شان را میان رفتن و دوباره برخاستن می‌گذرانند؛ با خستگی‌هایی که کسی نمی‌بیند، با شب‌هایی که طولانی‌تر از همیشه می‌گذرند و با قلبی که گاهی فراموش می‌کند چرا باید هنوز امیدوار باشد.
اما باز صبح که می‌شود، آرام از میان تمام آن تاریکی عبور می‌کنند و ادامه می‌دهند. شاید قرار نیست همیشه قوی باشند؛ شاید گاهی حق دارند بنشینند، خسته شوند و برای تمام چیزهایی که از دست داده‌اند دلگیر باشند. اما میان تمام این شکستگی‌ها، چیزی درونشان هست که هنوز تسلیم نشده؛ چیزی که باور دارد هیچ شبی تا ابد نمی‌ماند. و شاید تمام معنای زندگی همین باشد؛ اینکه با وجود تمام روزهایی که دوست نداشتی، باز به صبح فرصت بدهی. باز پنجره را باز کنی، نفس عمیقی بکشی و آرام به خودت بگویی: هنوز تمام نشده. شاید راه خانه را گم کرده باشی، اما بالاخره یک روز، نور دوباره از جایی که فکرش را نمی‌کردی وارد زندگی‌ات خواهد شد.