The Fate of Frankenstein
Ir al canal en Telegram
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
232
Suscriptores
+124 horas
Sin datos7 días
+1330 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
«چرا انقدر خودتو اذیت میکنی؟» بکهیون سرش را بالا آورد. «چون میخوام یه روز برسم به جایی که شما نگام کنید و دیگه چیزی برای اصلاح کردنم نداشته باشین.» چانیول برای لحظهای چیزی نگفت. بعد از چند لحظه گفت: «تو لازم نیست چیزی رو به من ثابت کنی.» بکهیون نگاهش را پایین انداخت. «برای شما شاید.» و همین دو کلمه کافی بود تا چیزی در سینهی چانیول سنگین شود. بکهیون بلند شد و وسایلش را جمع کرد. دم در، برای لحظهای برگشت. «شب بخیر، استاد.» چانیول فقط سر تکان داد. در بسته شد. و سالن دوباره ساکت ماند. چانیول به جای خالی خیره شد و تازه فهمید چیزی که بیشتر به دلش سنگینی میکرد احساس حسرت بود؛ حسرتی آشکار در لبان بههمدوختهاش و در چشمانی که دیگر غمگین هم نبودند. حسرتِ اینکه بکهیون آنقدر نزدیک بود که میتوانست صدای نفس کشیدنش را بشنود، اما آنقدر دور که حتی اجازه نداشت دستش را بگیرد. و شاید همین، بدترین قسمت ماجرا بود.
چون واقعا شخصیت من با افراد کصشعر یکی نیست خوشم نمیاد منو اونازو یکی میکنید
لطفا اگه با افرادی ک شخصیت تخمی دارن در ازتباطین با من هم تعامل نداشته باشین
Repost from N/a
بعضی آدمها تمام زندگیشان را میان رفتن و دوباره برخاستن میگذرانند؛ با خستگیهایی که کسی نمیبیند، با شبهایی که طولانیتر از همیشه میگذرند و با قلبی که گاهی فراموش میکند چرا باید هنوز امیدوار باشد.
اما باز صبح که میشود، آرام از میان تمام آن تاریکی عبور میکنند و ادامه میدهند. شاید قرار نیست همیشه قوی باشند؛ شاید گاهی حق دارند بنشینند، خسته شوند و برای تمام چیزهایی که از دست دادهاند دلگیر باشند. اما میان تمام این شکستگیها، چیزی درونشان هست که هنوز تسلیم نشده؛ چیزی که باور دارد هیچ شبی تا ابد نمیماند. و شاید تمام معنای زندگی همین باشد؛ اینکه با وجود تمام روزهایی که دوست نداشتی، باز به صبح فرصت بدهی. باز پنجره را باز کنی، نفس عمیقی بکشی و آرام به خودت بگویی: هنوز تمام نشده. شاید راه خانه را گم کرده باشی، اما بالاخره یک روز، نور دوباره از جایی که فکرش را نمیکردی وارد زندگیات خواهد شد.
