uk
Feedback
Elle est d’ailleurs.

Elle est d’ailleurs.

Закритий канал

“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
364
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-830 днів
Архів дописів
photo content
+1

photo content

زن و مرد دو پاره‌ی منفصل جهان نیستند؛ دو شیوه‌ی ظهور یک هستی واحدند که در قامت دو ریتم، دو جغرافیا و دو وجهِ تأویل‌پذیر رخ می‌نمایند. زن نحوه‌ای از بودن است که زندگی در آن به خویشتنِ نامکشوف خود بازمی‌گردد؛ و مرد نحوه‌ای دیگر از بودن که جهان در آن میلِ امتداد می‌یابد. میان این دو، نه یک رابطه‌ی تملک، بلکه پیوندی هستی‌شناختی جریان دارد؛ پیوندی که به‌جای پاسخ، پرسشی دائمی می‌آفریند... ”هستی چگونه خود را در دو صدا می‌سراید؟“ فهمِ تفاوت زن و مرد، فهم فاصلهٔ آن دو نیست؛ فهمِ چگونگیِ تنشِ سازنده‌ای‌ست که هستی از خلال آن خود را ادامه می‌دهد. این تفاوت، میدانِ برخورد دو نیروی هم‌زاد است؛ جایی که تضاد، نه ویرانی، بلکه طریقتِ شکل‌گیری معناست. زندگی تنها در صورتی دوام می‌آورد که این تضارب را در دلِ تفاهم تحمل کند؛ چون معنا دقیقاً در همان نقطه‌ای زاده می‌شود که دو بودن، به‌جای آن‌که همدیگر را نفی کنند، با هم جهان را تفسیر می‌کنند. زن، حالتِ پیوستگی است؛ عرصه‌ای که هستی در آن به بار می‌نشیند. مرد، حالتِ گسست است؛ عرصه‌ای که هستی در آن میل به گذر و گشودگی می‌یابد. و جهان، میان این دو ضرباهنگ، راهی به خود می‌برد؛ راهی که تنها با شنیدن هر دو صدا فهم می‌شود.

عشق، بزرگ‌ترین قمار زندگی یک زن است‌.

photo content

این همان جهانِ ویران‌زادِ ماست؛ جهانی که در آن، «انقلاب» نه دگردیسی است و نه برآمدنِ صورتی نو، بلكه لرزشی‌ست بر تنِ تاریخی که قرن‌هاست به تبِ توهم آلوده است. آن‌چه ۵۷ نامش را «انقلاب» گذاشتند، در حقیقت تداومِ همان نطفه‌های چرکینِ اقتدار بود که این‌بار جامه‌ی «جمهوری» پوشید تا استبداد، نقابِ رأی بر چهره بزند و «اسلام» را به پاسبانِ مشروعیت بدل کند. و از همین‌جاست که هر سه رکن، یک‌به‌یک فرسوده می‌شوند؛ «جمهوریت» چونان سایه‌ای که خورشیدش هیچ‌گاه طلوع نکرد، «اسلامیت» چونان متاعی که در دهانِ قدرت از معنا تهی شد، و «ایران» چونان نامی که در ویرانیِ وجدان‌ها به ابتذال افتاد. این فروپاشی ناگهانی نیست؛ آن‌که زخم را سال‌ها پانسمان کند، مرگ را ناگهان نمی‌بیند؛ و ما نیز، میرندگانِ تدریجیِ سه‌گانه‌ایم که نه مشروعیت دارد، نه رؤیا، نه آینده. براندازیِ ناگهانی، تمنای نسلی‌ست که هنوز خیال می‌کند تاریخ را می‌توان یک‌باره از نو نوشت. لیکن تاریخِ ما، پیرمردی‌ست که سال‌هاست در سکته‌ای ممتد نفس می‌کشد. دو قرن پیش، هگل پایانِ فلسفه را جشن گرفت؛ گویی حقیقت، جامه‌ی نهایی‌اش را پوشیده است. مارکس همان را آتش زد و از خاکسترش انقلاب خواست. اما این‌جا، در این مشرقِ سترون، نه حقیقت جامه‌ای پوشید و نه انقلاب از خاکستر برخاست؛ مشاء، پیش از بلوغِ اندیشه، در رَحِم تاریکی مُرد. شاید اصلاً از آغاز آبستنِ چیزی نبود. شاید هرچه بود، توهمِ «شرق» بود در آینه‌ای که از غرب قرض گرفته بودند. آن‌چه باقی خواهد ماند، نه نظام، که تفکرِ آن است؛ تفکری که همچون روحِ شریرِ یک جسد، مدام از پیکری به پیکر دیگر حلول می‌کند. «جمهوری اسلامی ایران» نه یک واقعیت سیاسی، که یک ذهنیت است؛ ذهنیتی که می‌پندارد می‌توان سه مفهومِ نامتجانس را در یک قفسه‌ی ایدئولوژیک کنار هم گذاشت و از آن، موجودی زنده انتظار داشت. این ذهنیت از میان نمی‌رود؛ بل به‌چشم خواهیم دید که خودِ این سه مفهوم، در روسپی‌خانه‌ی قدرت، یکدیگر را می‌بلعند تا نهایتاً چیزی جز لکه‌ای از شرم بر پیشانی تاریخ باقی نماند.

photo content
+1

پیش‌از آن‌که فضیلت قامت بگیرد، قبح بود. خطی باریک میان انسان و بی‌کرانگیِ تمنّایش؛ مرزی خاموش که اگر محو شود، میل نه به آزادی می‌رسد و نه به حقیقت؛ تنها بی‌سایه می‌شود، و در سپیده‌دمِ بی‌تشخصی فرو می‌افتد. جامعه‌ای که سرخیِ شرم از چهره‌اش رخت بربندد، نه آزاد می‌شود و نه شریف؛ فقط فرو می‌غلتد در ابتذالی که در آن، همه‌چیز «بی‌مهار» است و هیچ‌چیز «ارجمند». قبح، صرفِ نهی نیست؛ یک بافت نمادین است که میان انسان و میل فاصله می‌نهد، تا تمنّا فرو نریزد و وزن خواستن تباه نشود. جهانی که همه‌چیز در آن «بی‌پروانه مباح» است، در حقیقت از معنا تهی‌ست. زیرا بی‌مرزی، رهایی نمی‌آورد؛ فرسایش می‌آورد. جامعه‌ای که نتواند «نه» بگوید، حتی «آری»هایش نیز اعتبار خود را از دست می‌دهند؛ زیرا ارزش، از مرز برمی‌خیزد... و آرزو، تنها در حضور ممنوعه، چهره‌ی حقیقی‌اش را می‌یابد. انسان در کشاکشی همیشگی میان کشش و پاسداری زاده می‌شود؛ میان شعله‌ی خواهش و سایه‌ی خویشتن‌داری. شرم، نه توهین به انسان که یادآور منزلت اوست؛ انسانِ بی‌حد، چون آبِ بی‌بستر است... جاری می‌شود، اما ژرف نمی‌گردد. و چون همه‌چیز بی‌مرز شود، فضیلت و رذیلت در یک سطح می‌افتند؛ نه صعودی می‌ماند و نه سقوطی. آن‌که نه بیمی دارد و نه حجبی، نه به طهارتِ درون رسیده‌است و نه به سلوک؛ بلکه از امکان تعالی تهی شده است، چرا که ارزش‌ها نه از تنگنای بازداشتگی؛ که از شدت حصول فرو می‌ریزند. شرم آخرین نگهبان انسان است؛ آخرین شعله‌ی معنا پیش از خاموشی. بگذارید چیزی هنوز ناپسند بماند... که اگر همه‌چیز مباح گردد، زیبایی و زشتی هر دو خاکستر می‌شوند، و انسان، بی‌آنکه بداند، در بی‌مرزیِ خویش محو می‌گردد.

این‌جا ماشالله خوب پرایوت‌شر داره...

در نغمهٔ «بل»، انسان چون مخلوقی میان آسمان و خاک، در شعله‌ی شوقِ دیدارِ جمال، به تصویر کشیده می‌شود. سه صدا... فرولو، فبوس و کازیمودو، سه بُعد از وجودِ انسانی‌اند که در برابر ظهورِ نور ایستاده است. زیبایی در چهره‌ی زن، در چهره‌ی اسمرالدا، نه تنها تصویرِ جسم، بلکه ظهورِ الهی در قالب خاک است؛ نوری که از پسِ صورتِ زمینی می‌تابد و جان را می‌آزماید... فرولو از آن نور می‌سوزد، زیرا عشق و گناه، دو بال یک پرنده‌اند که بر فراز نفس انسان می‌بالند. هر دو نشانه‌ی تماس انسان با مطلق و هر دو طعنه‌ای‌ست به غرورِ نفس. او در پی انکار خدا نیست، بلکه از شدتِ حضورِ او می‌لرزد، و در اشتیاقش، آتشِ ایمان می‌سوزد. فبوس، تجسمِ شور و میلِ دنیوی است، و میل، در عرفان، نخستین دربِ ورود به شناخت... او هنوز بر سطح ایستاده، اما همین سطح، پرتویی از ژرفنا را بازتاب می‌دهد؛ جایی که تمنا و عشق در هم می‌آمیزند و دیگر مرزی میان جسم و روح نیست. کازیمودو، آن بخش از انسان است که در زشتیِ ظاهر، حقیقتِ مهرِ خالص را حمل می‌کند؛ عشقی که نه به تصاحب است و نه به تصدیق، عشقی که تنها می‌خواهد وجود بی‌واسطه‌ی جمال را بنگرد و در خود بازتاب دهد. «بل» سرودی است از اعتراف بشری؛ از ناتوانی انسان در برابر نور و همزمان از اشتیاقِ جاودانه به درک آن. بل، آینه‌ی خداست، که در برابرش هر سه مرد فرو می‌ریزند و در هم می‌شکنند.... این فروپاشی دردناک است، زیرا در لحظه‌ی شناخت جمال، انسان درمی‌یابد که خویشتنِ خاکی‌اش تابِ این نور را ندارد، و همین تاب‌ناپذیری، خود برهانِ حضورِ تقدس است. وقتی به اجرای «بل» گوش می‌دهم، سه‌صدا از اعماقِ وجودم برمی‌خیزند... یکی مرا به توبه می‌خواند، یکی به لمسِ هستی، و دیگری به پرستش و سکوتِ مطلق. در میانِ این سه، چیزی هست که مرا می‌شکند و همزمان می‌سازد؛ چیزی که تنم را می‌سوزاند و روحم را بال می‌دهد، لحظه‌ای که «جمال و جلال»، در هم می‌آمیزند، جایی که عشق هم آتش است و هم آب، هم فریاد است و هم سکوت، هم ابتلاست و هم رحمت. زیبایی «بل» در این است که حقیقت را نه در پیروزیِ یکی از صداها، بلکه در هم‌آواییِ رنج، شوق و تقدس می‌جوید. در پایان، هیچ‌یک پیروز نمی‌شوند؛ تنها خداست که از خلالِ سوختنِ آنان آشکار می‌شود، و تو، همچون تماشاگری محو در آتش و نور، شاهدِ تجربه‌ای هستی که هیچ زبانِ بشری تاب گفتنش ندارد.

باشد که زمین، بار دیگر نرم شود، چنان‌که گامِ خسته‌ی انسان را تاب آورد. باشد که دانه‌ها، بی‌خاکِ یقین برویند، و آب، بی‌دعا بجوشد. باشد که انسان، خویشتن را در لرزشِ دل بیابد، آنجا که ترس و ایمان یکی می‌شوند... زیرا در آن لرزش است که خدا بار دیگر به زبانِ خاک بازمی‌گردد. مباد که از شکستن بترسد، که شکست، نامِ دیگرِ گشایش است. هرچه سخت شود، در خود می‌میرد، و هرچه نرم بماند، در جهان جاری می‌شود. باشد که سکوت، از نو معنا گیرد نه چون فقدانِ سخن، بلکه خانه‌ای که روح در آن نفس می‌کشد. در سکوت، زخم‌ها خوابِ شفا می‌بینند، و تاریکی، رحمِ نوری می‌شود که هنوز زاده نشده. باشد که مردمان، به سادگی بازگردند... به نانِ گرم، به بوی باران، به دستی که بی‌دلیل لمس می‌کند. باشد که هر آن‌چه بر خاک مانده، برخیزد، و هر آن‌چه سخت شده، در اشک حل شود. باشد که جهان، از نو آغاز گردد از درونِ ناتوانیِ خویش.

photo content
+1

انسانی که خود را شناخته، ناگزیر فاصله‌ای میان خود و ابتذالِ جمع می‌گذارد. او به ناچار در سکوتی اشراف‌گونه زیست می‌کند، چرا که هر نزدیکیِ بی‌حساب، از ارزش او می‌کاهد و به قیمت هضم‌ شدن در پوچی تمام می‌شود. غرور، نوعی تنهاییِ مقدّس است؛ نه از جنس انزوا، بلکه از جنس پاسداری از خویشتن. انسانِ مغرور، از دیگران فاصله نمی‌گیرد تا آنان را خوار شمارد، بلکه تا خود را از فراموشیِ ارزش خویش برهاند. فروتنیِ بی‌حد، دیر یا زود، به خودفراموشی می‌انجامد؛ و خودفراموشی، مقدمه‌ی سقوط است. شاید از همین‌رو، شوپنهاور غرور را نه عیب، که «شعورِ به تفاوت» می‌دانست. او می‌دانست که در جهانی که انسان‌ها به تقلید و میان‌مایگی خو گرفته‌اند، کسی که احساسِ تمایز دارد، محکوم به بدفهمی است. در چنین جهانی، غرور نه خودبزرگ‌بینی، بلکه مقاومت در برابر همسان‌سازی است... نوعی شورشِ خاموش علیه ابتذال. غرور، زیباییِ آگاهانه‌ی انسان است. همان‌گونه که گل، بی‌عذر، شکوفه می‌دهد و عطرش را از کسی پنهان نمی‌کند، انسان نیز حق دارد به نیکویی خویش واقف باشد، بی‌آن‌که خود را پست سازد تا دل‌پسندِ دیگران شود. فروتنیِ واقعی، تنها در کسی می‌روید که نخست به بلندیِ خویش پی برده است؛ چنان‌که قوسِ درخت، زمانی معنا دارد که قامتش استوار باشد. غرور، نقاب نیست. زرهی‌ست بر روح. اگر آن را از تن برگیری، توده‌ی بی‌تفاوت، با انگشتان سردش، تو را می‌ساید، تا چیزی از تیزی و درخششِ تو باقی نماند. از این‌روست که انسانِ آگاه، غرورش را پنهان نمی‌کند؛ او آن را چون پرچمی برافراشته نگه می‌دارد، چونان شعله‌ای در باد که می‌لرزد، اما نمی‌گذارد خاموشش کنند.

عشق، تبِ خداست که در رگِ گِل می‌جوشد تا معنا، طعمِ تن را بچشد.

پیرو ماجرای «پژمان بازغی» و حرف‌های زده‌شده، خواندن مجدد این تکه از بررسیِ مالنا خالی از لطف نیست.

پردهٔ‌هفتم: رناتو به‌مثابه‌ی «چشم ناظر»... رناتو در ظاهر یک پسربچه‌ی بلوغ‌یافته است که میل جنسی‌اش تازه بیدار شده. اما او در بطن فیلم چیزی فراتر است... او دوربین دوم تورناتوره‌ست. همان‌طور که ما مالنا را می‌بینیم، رناتو نیز او را می‌بیند؛ با همان نگاه بیمار، پرشهوت و درعین‌حال کنجکاو. او تجسدِ نگاه مردانه‌ای‌ست که مالنا را به ابژه فرو می‌کاهد. این‌گونه، رناتو صرفاً شخصیت نیست، بلکه مکانیزم تماشاگر درون فیلم است. ما از دریچه‌ی او، همان‌طور بیمار و شرم‌آلود، مالنا را می‌بینیم. رناتو گرفتار سه‌ضلعی کلاسیک فروید است: اید، ایگو، سوپرایگو. اید: میل خام و بی‌واسطه‌اش به مالنا؛ تماشای پنهانی، خیال‌پردازی‌های جنسی. ایگو: تلاش برای انطباق با جامعه‌ی کوچک اطرافش، خانواده و کلیسا. سوپرایگو: همان صدای تحمیل‌شده‌ی پدر، کشیش، معلم؛ قدرتی سرکوبگر که مدام او را به گناهکار بودن متهم می‌کند. این شکاف، او را به مرز روان‌نژندی می‌رساند... هر بار که به مالنا نگاه می‌کند، هم لذت می‌برد و هم احساس گناه می‌کند. او گرفتار همان دوگانه‌ی بنیادین تمدن است که فروید در رنج‌های تمدن شرح می‌دهد... تمدن، با سرکوب میل ممکن می‌شود؛ و فرد، همیشه قربانی همین سرکوب است. از منظر لاکانی، مالنا برای رناتو چیزی بیش از یک زن است: او ابژه‌ی میل مطلق است، همان «ابژه کوچک a». رناتو نه خود مالنا را می‌خواهد، بلکه جای خالی‌ای را که مالنا پر می‌کند می‌طلبد. او در مالنا چیزی را می‌جوید که اساساً دست‌نیافتنی است: «تمامیت»، «کامل بودن». اما چون مالنا در دسترس نیست، میلش مدام بازتولید می‌شود، بی‌آنکه هرگز ارضا گردد. این همان مکانیسم بی‌پایان میل در روانکاوی لاکانی است. فیلم از زاویه‌ی او روایت می‌شود؛ یعنی خاطره‌ای بازسازی‌شده. این بازسازی همیشه تحریف‌شده است، چون حافظه هرگز عینی نیست. پس رناتو نه شاهد بی‌طرف، بلکه خالق افسانه‌ای شخصی است. مالنا همان‌قدر «واقعی» است که تصویر ذهنی یک پسر نوجوان از زنی زیبا. بدین ترتیب، خود روایت هم مشکوک می‌شود: آیا ما مالنای واقعی راد می‌بینیم؟ یا صرفاً افسانه‌ای که رناتو ساخته؟ رناتو نماینده‌ی مردِ جوانِ آغاز راه است که اولین تجربه‌ی جنسی‌اش با تابو گره می‌خورد. مالنا در نگاه او، نه صرفاً یک زن، بلکه زنِ ممنوعه است؛ بیوه، بی‌پناه، زیبا، و در دسترس نبودنی. او همان حوای ازلی است که هم وسوسه می‌کند و هم موجب سقوط است. رناتو با تماشای او، وارد قلمرو ممنوع می‌شود؛ گناهی که رشدش را ممکن می‌کند. او قربانی شرایطی‌ست که هیچ درکی از آن ندارد؛ جامعه‌ای بیمار، میل‌های سرکوب‌شده، جنگ و فروپاشی اخلاقی. اما او هم‌زمان هم‌دست نظام نگاه مردانه است. او مالنا را همان‌گونه می‌بیند که بقیه می‌بینند: ابژه‌ی میل. هیچ‌گاه نمی‌کوشد او را بفهمد. حتی زمانی که به او «کمک» می‌کند، این کمک نه از همدلی، بلکه از میل قهرمان‌بودن در خیال کودکانه‌اش می‌آید. رناتو با مالنا، با جهان واقعی آشنا می‌شود: - زیبایی، که به نفرین بدل می‌شود. - عشق، که به شهوت فروکاسته می‌شود. - اجتماع، که به خشونت کور فرو می‌غلتد... او در پایان، چیزی را تجربه می‌کند که سارتر «تهوع» می‌نامد: آگاهی از پوچی وجود و بی‌معنایی مناسبات انسانی. بلوغ او در حقیقت، دردناک‌ترین شکل آگاهی اگزیستانسیالیستی است: این‌که زندگی نه عادلانه است و نه رستگارکننده. رناتو فقط یک شخصیت نیست؛ او خود تماشاگر است، ما هستیم. ما نیز همچون او، مالنا را با نگاه می‌بلعیم، از او اسطوره می‌سازیم، هم قربانی‌اش می‌دانیم و هم لذت‌بردن از بدنش را پنهان نمی‌کنیم. رناتو پرده‌ای‌ست که تورناتوره جلوی ما می‌گذارد تا نشان دهد: «شما هم با نگاهتان، در ساختن این تراژدی شریکید.» و درنهایت، رناتو ترکیبی‌ست از کودک سرگشته، شاهد خاموش، ابژه‌ساز میل، حافظه‌نویس اسطوره‌ای و خود ما. او نه فقط شخصیت، بلکه استعاره‌ای کامل از فرآیند نگاه، میل، سرکوب و شکست اخلاقی یک جامعه است.