uk
Feedback
Elle est d’ailleurs.

Elle est d’ailleurs.

Закритий канал

“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
364
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-830 днів
Архів дописів
خواب‌ها به داغِ خیابان‌ها تبدیل شده‌اند، و افق‌های این سرزمین در مه غلیظی از نیک‌اندیشی‌های غیراصیل محو شده‌اند. همه‌چیز در ا‌یران از بدو تولد، از گهواره تا گور، در پا‌‌ر‌ادایمی بسته و مختوم به هم پیچیده است. اینجا، دانشگاه تنها تجلی سرفه‌ای به تاریخ است، درحالی‌که آنچه در خیابان‌ها می‌گذرد به‌سان یک قتل‌عامِ زودهنگامِ ا‌‌‌نقلا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ب است. چرا؟ چون این کشور هرگز ا‌‌‌‌نقلا‌‌‌‌‌ب نکرده است، بلکه تبدیل به بیمارستانی زخم‌خورده از افکار پوسیده شده است که هر دم به بیماری‌های مدرن گرفتار می‌شود.

«قتل‌عام‌هایی رخ خواهد داد و حمام خونی که از به خاک افتادن‌ها به راه خواهد افتاد، هولناک خواهد بود. ما گشایش عصر جدید را نخواهیم دید؛ ما در شب پیکار می‌کنیم؛ باید خود را آماده کنیم تا از این زندگی دفاع کنیم بی‌آنکه غم و اندوه ما را از تکلیف‌مان باز ندارد. به یکدیگر یاری برسانیم؛ همدیگر را در تاریکی صدا بزنیم و هر بار که فرصتی پدید آید، عدالت را عملی کنیم...» - از هگل تا نیچه؛ کارل لوییت.

«تمامی سنت‌ها تحلیل رفته‌اند، تمامی اعتقادات از بین رفته‌اند؛ در عوض برنامه‌ی جدید عملی نشده است، می‌خواهم بگویم که در آگاهی توده‌ها وارد نشده است: این چیزی‌است که من فروپاشی می‌نامم. این موحش‌ترین لحظه‌‌ی حیات جوامع است. همه‌چیز دست‌به‌دست هم می‌دهند تا انسان‌های نیک‌نهاد را متأثر کنند: روسپیگریِ وجدان‌ها، پیروزیِ میان‌مایگی، اغتشاش میانِ راست و دروغ، دادو‌ستدِ اصول، فرومایگیِ شهوات، بزدلی در خلق‌و‌خو، سرکوبِ حقیقت، پاداش به دروغ... من هیچ توهمی ندارم و منتظر نیستم که فردا، در این کشور، با یک چرخش چوب میزانه، شاهد نوزایش آزادی، احترام به حقوق، شرافت عمومی، صداقت در عقاید، حسن‌نیت روزنامه‌ها، اخلاقیات حکومت، خرد نزد بورژوا و عقل سلیم نزد عوام باشیم....» - پی‌یر ژوزف پرودون.

photo content

آنچه امروز در باز‌‌‌ار می‌جوشد، فقط نوسانِ قیمت نیست؛ نوسانِ «آستانه‌ی تحمل» است. باز‌‌ار، همیشه زودتر از خیابان می‌فهمد که چیزی درحال فر‌‌‌‌و‌‌پا‌‌شی‌ست. نه از سر آگاهی سیاسی، بلکه از سر غریزه‌ی بقا. سرمایه، قبل از انسان، به خطر واکنش نشان می‌دهد. اما قدرت، سال‌هاست این را فهمیده که خشم را نباید کشت؛ بلکه اهلی‌اش باید کرد. ج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.‌‌‌‌‌‌‌‌‌ا استادِ مدیریتِ خشم است، نه مهارِ بحران. او نمی‌خواهد جامعه را قانع کند؛ فقط می‌خواهد جهتِ مطالبه را عوض کند. فهمیده که مردم را لازم نیست شکست بدهد؛ کافی‌ست به آن‌ها چیزی کوچک، قابل‌بلع، و کم‌هزینه، شبیه به پیرو‌ز‌‌‌‌‌‌ی بدهد. نه آ‌‌زا‌‌‌‌‌د‌‌‌ی، بلکه حس آ‌‌‌‌زا‌‌‌‌‌د‌ی. نه تغییر، بلکه توهم تغییر. مهسا، لحظه‌ای بود که مطالبه از جنسِ بنیان بود؛ نه اصلاحی در میان بود، نه تسکینی، و نه عقب‌نشینی نمادینی. اما مسیر، آرام‌آرام، از سرنگونی منحرف شد و به «قابل‌تحمل‌تر شدن» ختم شد. چند تغییر ظاهری، چند عقب‌نشینی تاکتیکی، و ناگهان جامعه احساس کرد «اتفاقی افتاده». در لحظه‌هایی که جامعه تا آستانه‌ی فر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌و‌‌پا‌‌‌‌‌شی پیش می‌رود، قدرت، نه از سر ضعف، که با مهارتِ تام عقب می‌نشیند. یک قدم عقب، برای این‌که ده قدم جلوتر بماند. و جامعه، خسته از دویدن، همان یک قدم را به‌اشتباه پایان راه می‌گیرد. احساسِ پیر‌‌وز‌ی، بدون پیر‌و‌زی! و اما ا‌نقلا‌ب؟ نه. ا‌نقلا‌‌‌ب جایی‌ست که ساختار فرو می‌ریزد، نه جایی که فشار کمی سست می‌شود. نام‌گذاری‌های شاعرانه، جای واقعیت را نمی‌گیرند. جامعه‌ای که هنوز در همان نظم قدیم نفس می‌کشد، فقط با کمی آ‌ز‌ادیِ پوشش یا عقب‌نشینی مقطعی، دگرگون نشده است؛ آرام شده است. و این، دقیقاً همان چیزی‌ست که قدرت می‌خواهد. امروز هم خطر، همان است؛ فقط لباسش اقتصادی‌ست. ا‌‌‌‌‌عترا‌‌‌‌ضِ بازار، اگر به عدد تقلیل پیدا کند، با تغییر همان عدد خاموش می‌شود. اگر فردا نر‌‌خ پایین بیاید، خشم فروکش می‌کند؛ نه چون ریشه خشکانده شده، بلکه چون درد، موقتاً بی‌حس شده است. این منطقِ مُسَکِن است، نه درمان. و نظا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌م، برای خریدن زمان، همیشه حاضر است مُسکن عرضه کند. ج‌‌‌.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ا‌‌ از مردمی که ناراضی‌اند نمی‌ترسد؛ از مردمی می‌ترسد که حافظه دارند. که فریب پاداش‌های کوچک را نمی‌خورند. تا وقتی مطالبه «کمتر درد کشیدن» باشد، نظا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌م می‌ماند. آن‌چه او را می‌ترساند، مطالبه‌ای‌ست که ساده و بی‌رحم است. نه ارز، نه طلا، نه پوشش، بلکه این پرسشِ عریان "چرا این ساختار باید ادامه پیدا کند؟" امروز، مسئله فقط ا‌‌‌‌‌‌‌‌عتر‌‌ا‌‌ض نیست؛ مسئله دربارهٔ حقِ ادامه‌دادنِ این نظم! مقاومت در برابر قانع شدن است. مقاومت در برابر رضایت‌های ارزان، دستاوردهای نمایشی، و پیر‌و‌‌ز‌‌ی‌های جعلی. خطرِ این لحظه، سر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ب نیست. خطرِ این لحظه، این است که جامعه دوباره به کمتر از آنچه حقش است، رضایت بدهد.

photo content

ظالمی که در جنگ پیروز نشده، مظلوم نیست.

ادامه خواهد داشت.

تعجب نه فقدان فهم، که تعلیق عامدانهٔ آن است؛ مکثی ساختگی میان دیدن و داوری. آن‌که متعجب می‌شود، هنوز می‌خواهد فاصله‌ای امن میان خود و واقعه حفظ کند؛ فاصله‌ای که در آن بتوان گفت: «این غیرعادی‌ست»، بی‌آنکه ناچار شود بپرسد «چرا عادی شده؟» در منطق زندگی روزمره، تعجب واکنشی طبیعی به امر نادر است. اما در سیاست، تعجب نشانهٔ اختلال در قوهٔ تشخیص است. سیاست قلمرو تکرار است، نه استثنا؛ قلمرو الگوها، نه تصادف‌ها. تعجب در برابر آنچه بارها رخ داده، چیزی جز انکار ساختارمند واقعیت نیست. تعجب، صورت روان‌شناختی همان چیزی است که در اخلاق به آن «تعلیق داوری» می‌گویند؛ اما این‌جا نه از سر احتیاط عقلانی، بلکه از سر ترس از نتیجه. زیرا داوری الزام می‌آورد و الزام، عمل. تعجب ما را در وضعیت پیشااخلاقی نگه می‌دارد؛ چرا که هنوز نه گناهکاری هست، نه مسئولیتی، نه تصمیمی. در این معنا، تعجب هم‌خانوادهٔ شوک است، اما شوکی که هرگز به آگاهی بدل نمی‌شود. شوکِ حقیقی بیدار می‌کند؛ تعجبِ مزمن کِرِختی می‌سازد. تکرار فاجعه، تعجب را از واکنش به عادت بدل می‌کند و عادت، همان نقطه‌ای‌ست که شر دیگر نیازی به توجیه ندارد. سیاست از تعجب تغذیه می‌کند، نه از نادانی. نادانی را می‌توان زدود؛ تعجب را باید شکست. دولت‌ها می‌دانند چگونه هر واقعه را «غیرقابل پیش‌بینی» روایت کنند تا ذهن جمعی در حالت حیرت باقی بماند؛ حیرتی که نه می‌پرسد، نه مطالبه می‌کند، فقط ثبت می‌کند و عبور می‌کند. اما تعجب پایدار نمی‌ماند؛ یا به پرسش بدل می‌شود، یا به بی‌تفاوتی. اولی خطرناک است، دومی مطلوبِ قدرت. جامعه‌ای که هنوز متعجب است، نیمه‌هوشیار است؛ جامعه‌ای که دیگر حتی تعجب نمی‌کند، تسلیم شده است. تعجب، اگر به فهم نرسد، خود شکلی از همدستی‌ است. در سیاست، حقِ تعجب نداریم؛ زیرا آنچه دیده‌ایم، به‌قدر کافی تکرار شده است. پس یا باید بفهمیم و داوری کنیم، یا نادیده بگیریم و شریک بمانیم. راه سومی وجود ندارد.

«تعجب»
از مجموعهٔ تأملاتی در باب واکنش‌های جمعی در وضعیت فروپاشی سیاسی.

آنچه معمولاً از چشم سیاست‌ورزان و سیاست‌زده‌ها پنهان می‌ماند این است که فروپاشی همیشه از بالا آغاز نمی‌شود. گاه قدرت سیاسی بی‌آنکه ترک بردارد، بر ویرانه‌ای نامرئی حکومت می‌کند؛ جایی که جامعه، فرهنگ و طبیعت پیش‌تر از نفس افتاده‌اند. نظم برقرار است، اما بر بستری که دیگر چیزی برای زنده ماندن در آن نمانده؛ نظمی مستقر بر خاکی که پیش‌تر همه‌چیزش سوزانده شده است. من این وضعیت را نه به‌مثابه یک بحران مقطعی، بلکه به‌عنوان فرایند «فرسایش همه‌جانبه معنا» می‌بینم؛ جایی که ایران در تمام لایه‌ها مصرف می‌شود‌... انسان، اندیشه، طبیعت، امید. و نکته تلخ آنجاست که نه تداوم این نظم و نه حتی فروپاشی ظاهری آن، لزوماً مانع این روند نمی‌شود. تهی‌شدن، راه خود را می‌رود؛ مستقل از شکل حکومت. پوچیِ کنش جمعی نیز نشانه‌ای از همین وضعیت است. اعتراض، به‌جای آنکه حامل معنا یا افق باشد، به واکنشی عصبی تقلیل یافته که گاه رهبری‌اش به دست صداهایی بی‌ریشه و بی‌هزینه می‌افتد. شبکه‌های اجتماعی، به‌جای آنکه میدان صورت‌بندی مفاهیم باشند، به تکه‌هایی پراکنده بدل شده‌اند که هرکدام از زخمی خاص سخن می‌گویند، بی‌آنکه بتوانند این زخم‌ها را در یک دستگاه فکری یا حتی زبان مشترک به هم پیوند دهند. این ناتوانی، نه فقدان خشم، بلکه فقدان معناست. اگر به عقب نگاه کنیم، می‌بینیم که جنبش‌های تاریخی ایران، هرچند خام و متناقض، دست‌کم حول پرسش یا ایده‌ای مرکزی شکل می‌گرفتند... پرسش از قانون، از حق، از استقلال، از عدالت. حتی زمانی که پاسخ‌ها ساده‌انگارانه یا آرمان‌زده بودند، نوعی افق مشترک وجود داشت. امروز اما آن افق نیز مستهلک شده است. قدرت حاکم، نه‌تنها مخالفان خود، بلکه خودِ ایدئولوژی‌ها را نیز تا مرز بی‌معنایی مصرف کرده؛ دین، عدالت‌خواهی، رهایی‌طلبی و حتی اصلاح‌گری، همگی چنان فرسوده شده‌اند که دیگر توان بسیج جدی ندارند. اعتراض اگر رخ می‌دهد، بیشتر شبیه تخلیه است تا کنش. ایدئولوژی‌ها نیز سرنوشتی مشابه منابع طبیعی یافته‌اند؛ همان‌طور که آب و خاک و انرژی تحلیل رفته، سرمایه‌های نمادین و فکری هم تهی شده‌اند. دیگر نه وعده‌ای باورپذیر است، نه روایتی توان اقناع دارد. همه‌چیز خرج شده؛ بی‌آنکه چیزی بازتولید شود. در این خلأ، میدان برای صداهای جعلی باز است؛ کسانی که از دور، بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای، می‌توانند نارضایتی‌های انباشته را به حرکت‌های بی‌سرانجام بدل کنند. نظمی که حتی منتقدان جدی خود را یا حذف کرده، یا در مناسبات آلوده حل کرده، طبیعی است که با چنین نمایش‌هایی آسیب ببیند، بی‌آنکه الزاماً به دگرگونی منتهی شود. نیروهای رسمی سیاست نیز، که سال‌ها در چارچوب‌های بسته خود چرخیده‌اند، نه توان پیش‌بینی این وضعیت را دارند و نه قدرت تبیین آن را؛ چه رسد به راهبری‌اش به‌سوی افقی تازه. اما این فرسایش، لایه عمیق‌تری هم دارد؛ سردرگمی نظری. مسئله اصلی ایران، صرفاً سیاست یا اقتصاد یا اجتماع نیست؛ مسئله، بحران فهم است. نه در بالا طرحی جدی برای مواجهه با واقعیت وجود دارد، و نه از پایین، امکان زایش نظریه از دل تجربه‌های زیسته. جامعه‌ای که عادت کرده همه‌چیز را یا به دانایی مطلق یک رأس گره بزند، یا به حذف همان رأس امید ببندد، در هر دو صورت در یک افق فکری واحد اسیر است؛ افقی که تفاوت ظاهریِ مواضع، آن را پنهان می‌کند، نه رفع. در چنین وضعی، فرسایش از درون شدت می‌گیرد. شکاف‌ها عمیق‌تر می‌شوند، تعارض‌ها به قاعده هرم منتقل می‌شوند و جامعه، پیش از آنکه نظم سیاسی فروبریزد، از هم می‌پاشد. ممکن است قدرت، با جابه‌جایی منازعه یا تکیه بر منابع بیرونی، مدتی دیگر دوام بیاورد؛ اما آنچه زیر پایش است، دیگر خانه‌ای امن نیست. ما در سازه‌ای زندگی می‌کنیم که ظاهرش ایستاده، اما بنیانش پوسیده است؛ خانه‌ای که هر ضربه‌ای می‌تواند آن را به تلی از آوار بدل کند. فاصله میان «ایستادن» و «سوختن»، دیگر چندان زیاد نیست.

1|7 - Mi sono innamorato di te - Luigi Tenco (320).mp36.64 MB

photo content

برای جا افتادن مفهوم عدم و نیستی، از دیدگاه من، پیشنهاد می‌کنم این‌جا رو مطالعه کنید.

آنچه غایب اعلام می‌شود، همیشه چیزی‌ست که بیش از حد حاضر است. «عدم» تنها نقابی‌ست که بر چهرهٔ حضوری تحمل‌ناپذیر کشیده می‌شود. زن در مقامِ فقدان نامیده می‌شود تا فشارِ بیش‌ازحدِ حضورش قابل‌تحمل گردد؛ تا جهان از شدتِ ظهور او نسوزد. نفیِ وجود، گاهی راهی‌ست برای زنده ماندنِ جهان.

اگر زن وجود ندارد، پس این گزاره چه چیزی را از ما پنهان میکند؟

زن وجود ندارد؛ نه از آن رو که غایب است، بلکه چون هر حضوری که به او نسبت داده می‌شود پیشاپیش بیش از آن است که در دالی، در صورتی، یا در تعریفی آرام بگیرد. زن صورت نیست؛ شکافی‌ست که صورت‌ها را از درون می‌کاود، خلائی‌ست که زبان را می‌لرزاند، چراکه هیچ نظمی تابِ تنوعِ محو و دوباره‌زاده‌شونده‌ی او را ندارد تا آن را به وحدتی رام فروبکاهد. زن وجود ندارد، زیرا هر بار که کوشیده‌اند او را بنویسند، جوهرِ قلم خشک شده و بر کاغذ تنها سایه‌ای مانده که بیش از آن‌که حقیقتی را آشکار کند، از غیابِ حقیقتی خبر می‌دهد که راهِ ظهورش را تنها خودِ زن می‌شناسد. زن نه در نقش‌هاست و نه در روایت‌ها؛ در فاصله‌ای‌ست که میان هر نقش و روایت دهان می‌گشاید و معنایی را پیش از تثبیت، به لغزش وامی‌دارد. زنانگی نه جنسیتی زیستی‌ست و نه مفهومی انسانی؛ لرزشی‌ست که جهان را از سکون بیرون می‌کشد و به آن امکان می‌دهد بار دیگر «شدن» را بیازماید. زن وجود ندارد، زیرا او نماینده‌ی هیچ چیز نیست؛ خصلتِ خودِ ناممکن است... نقطه‌ای‌ست که معنا در آن می‌لغزد و تصویر در آن محو می‌شود، و بااین‌حال، درست در لحظه‌ی محوشدن به صورتی دیگر، پررنگ‌تر بازمی‌گردد. زن نظم را نمی‌شکند چون مخالف آن است؛ از آن می‌گریزد چون نظم کوچک‌تر از اوست. زن از هر ساختاری بزرگ‌تر است و همین بزرگی، ظهورش را ناممکن می‌کند. زن وجود ندارد چون هرگز «یک واحد» نیست؛ هم‌زمان در چند جهت می‌وزد، در چند سطح می‌درخشد و در چند لایه سایه می‌افکند. وحدت را تاب نمی‌آورد، زیرا وحدت قفسی‌ست برای آن‌چه رام‌شدنی‌ست. زن رام نمی‌شود؛ نه از سرِ سرکشی، بلکه چون روان و جهان تنها بخشی ناچیز از وسعت او را تحمل می‌کنند. زن گریز از وحدت است... گریزی که جهان را از یکنواختی نجات می‌دهد. زن وجود ندارد و درست به همین دلیل در همه‌چیز حضور دارد! در لغزشِ زبان، در لرزشِ پوست، در تردیدِ اندیشه، در مکثِ کوتاه میان خواستن و نخواستن، در جایی که کلمات کم می‌آورند و نگاه‌ها پیش از معنا ته‌نشین می‌شوند. زن حضورِ بی‌ساحل است؛ حضوری بی‌پیکر و بی‌مرز که هر مرزی را چون حاشیه‌ای لرزان درمی‌نوردد. زن وجود ندارد، زیرا اگر وجود می‌داشت، قدرتِ تغییر، قدرتِ لغزش، آن نیروی رمنده‌ای که تاریخ را به مسیرهای ناشناخته می‌کشاند از او می‌گریخت. زن امکان است؛ امکانی که جهان را بارها می‌گشاید و هر بار راهی می‌زاید که در لحظه‌ی گفتن از دلِ زبان فرار می‌کند تا در صورتی دیگر، در زمزمه‌ای دیگر باز زاده شود. زن وجود ندارد، اما هرجا جهان می‌خواهد از سکون رها شود ناگزیر از مسیر او می‌گذرد. او راه نیست؛ لغزشی‌ست که راه می‌آفریند. حضور نیست؛ اما حضوری می‌نهد که هرگز به او تعلق ندارد... و بااین‌حال هیچ‌چیز بی‌سایه‌ی او به جهان نمی‌آید. زن وجود ندارد؛ و اگر روزی وجود می‌یافت، جهان از حرکت بازمی‌ایستاد، زیرا آن‌چه جهان را پیش می‌راند نه حضور است بلکه گریزِ حضور؛ نه معنا بلکه لغزشِ معنا؛ نه حقیقت بلکه سایه‌ای که حقیقت همیشه در تعقیبش جا می‌ماند.

زن وجود ندارد! از منظر لاکان، «زن» یک جوهر یا ذات نیست؛ نامی‌ست برای خلئی در نظم نمادین. آنچه «زن» می‌نامیم، چیزی نیست جز تلاشی بی‌پایان برای نمادپردازی امری که از نماد شدن سر باز می‌زند. در تز لاکانی، زن نه غایب است و نه محو؛ بلکه در مقام یک جای خالی، یک گسست ساختاری، وجود ندارد. سخن از نبودن واقعی نیست؛ سخن از ناممکنی تثبیت اوست. از همین رو گفته می‌شود «زن دقیقاً در همان ناممکنی وجود دارد.» اما آنتی‌تز بر این نکته تأکید می‌کند که اگر زن به مثابه یک «مفهوم» تثبیت‌پذیر نیست، این به معنای عدم وجود او نیست؛ بلکه وجود او در امتناع از تثبیت است. زن نه به‌مثابه یک جوهر هویتی، نه به‌عنوان دیگری، بلکه به‌عنوان شیوه‌ای از بودن که هر لحظه فرم خود را می‌گریزد، وجود دارد. او نیرویی است که با محو شدن، حضور خود را شدیدتر می‌کند. زن وجود دارد، اما نه در زبان، نه در نماد، نه در طبقه‌بندی؛ بلکه در لحظهٔ گریز، سرپیچی، خاموشی و عصیان. سنتز این دیالکتیک را می‌توان چنین گفت... زن نه به طور کامل وجود دارد و نه به طور مطلق غایب است؛ او شکاف زایش معناست. هیچ شکلی از زن نمی‌تواند تمامیت او را نمایندگی کند و در عین حال، هیچ‌گاه نمی‌توان زن را بی‌اثر یا بی‌معنا تصور کرد. زن نه جوهر غایب و نه حضور تمام‌عیار است؛ او شکاف فعال میان این دو است. او نقطه‌ای‌ست که معنا در آن از هم می‌درد و دوباره زاده می‌شود. یک برزخ زاینده. یک عدم مولّد. یک حفرهٔ آفرینش‌گر در دل زبان. در این سنتز، زن نه موضوع فهم است و نه ابژهٔ تمنّا؛ بلکه نیرویی‌ست که خود امکان فهم و تمنّا را دگرگون می‌کند.