| زیرشیروانی |
Закритий канал
ناشناس: @Isthatyoubot آیدی واتپد: isthatyou چنل: https://t.me/+7qo889UKnKE3ZmQ0
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
272
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
-630 днів
Архів дописів
- رئیس؟
- میشه جواب بدید لطفا؟ نگرانم که مرده باشید!
-رئیس لطفا. التماستون میکنم که کلمه ای در پاسخم بگویید. اصلا مثل هر روز طلب کمی شیرِ گرم و گلوله کنید.
- تفنگتون رو زیر اون بالشت قدیمی گذاشتم. همان بالشتی که چند هفته پیش رویش اشک ریختید.
- رئیس. گل بونسای، خشک شده و خسته است؛ من نیز پژمرده شدم.
- منم دوستتون دارم رئیس. تمام زمان هایی که با نفرت به قهوه خیره میشدید دوستتون داشتم، تمام دقیقه هایی که با ناامیدی به دنبال تفنگتون میگشتید دوستتون داشتم، تک تک ثانیه هایی که روی زمین دراز میکشیدید و درمورد عجیب ترین چیز ها سخنرانی میکردید دوستتون داشتم. تمام اون اشک ها، ناامیدی ها، لبخند های ریز رو دوست داشتم.
- رئیس، اگر جواب ندید من کسی میشم که سراغ اسلحه و گلوله میرود.
- رئیس؟
+آنجلو؟ دیوانه شدی؟! آدم مرده که پاسخ نمیدهد! من الان مرده ام. دفن شده و زیر خاک رفته ام. جسدم رو نمیبینی جانم؟ حال تو هی بگو که دوستم داشتی، آدم در قبر رفته که نمیتواند هیجان و ذوق زمان زنده بودنش را حس کند احمقِ کوچکم. اینقدر داد نکش، بگذار در آرامش باقی روزهای مردگی ام را طی کنم.
کف ذهنم یک صدا مکررا پخش میشد. بین هر برگه ی کتابی که ورق میزدم و هر عددی که مینوشتم.
صدایی که گیج بود، خسته و له شده بود.
صدایی که کلماتی بی معنی رو با صدای بلند، فریاد میزد.
پس وقتی کتاب و دفترم رو توی کیف بزرگتر از خودم، انداختم؛ فقط به دنبال راه فرار بودم.
وقتی از کتابخونه زودتر از موعد تعطیلی بیرون رفتم، فقط رفع اون گیجی رو طلب میکردم.
خیابون ها شلوغ بود.
بین دود و صدای داد مردم، گل کاغذی های ریخته شده کف خیابون رو دید زدم.
لپ تاپ رو محکم تر به سینه ام چسبوندم و سعی کردم قدم هام رو به سمت کوچه ها خم کنم تا اون گلوله ای که چند ثانیه پیش دیده بودم، بدنم رو سوراخ نکند.
کوچه خالی بود اما تا نیمه هاش که جلو رفتم صدای قدم هایی رو شنیدم.
صدای قدم هایی که محکم بود و با اعتماد به نفس.
گام هایی که داد میزد: میتونم نابودت کنم.
مقنعه ام دور گردنم افتاده بود و عینکم به بینیم فشار می آورد
با خودم لب زدم که اول به خونه میرسم و لباس عوض میکنم؛ بعد اگر مادربزرگ چشم هاش رو بست و مچم رو نگرفت، با لباس های سراسر سیاه، به سمت جمعیت برمیگردم.
فقط چند قدم تا انتهای کوچه مونده بود؛اما نرسیدم...
دستی بدنم رو عقب کشید و لپ تاپم روی آسفالت کوچه پرت شد.
نمیدونم چه کسی به مرد های حکومتی آموخت که مشتشون رو در کجای صورتِ یک دختر ۱۸ ساله بکوبند.
اما هرکس که بود، من لعنتش کردم.
گریه کردم و التماس کردم و لعنتش کردم.
مشت خوردم، مزه ی خون در دهانم جمع شد و لعنتش کردم.
داد زدم :«از کتابخونه دارم میام، بخدا از کتابخونه میام» و لعنتش کردم.
بوی سوختگی کوچه رو پر کرده بود و دستم روی آسفالت کشیده میشد.
یکی از مرد ها کفشش رو روی مچ دستم گذاشت و من بین صدای پوزخند کفتار های بالا سرم به خودم خندیدم.
به آرزوهایی که داشتم خندیدم، به امیدی که برای آزادی داشتم خندیدم.
یکی از چشم هام به خاطر زخم ابروم، باز نمیشد پس با تنها نگاهی که برام باقی مونده بود به یکی از مرد های صاحبِ مشت، نگاه کردم.
پوتین بزرگی به پا داشت و لباسش نظامی بود.
جیغ کشیدم و ناخن هام از داغی آسفالت کوچه سوختند.
«ولش کن، اگه بمیره برامون دردسر میشه. این هرزه شورشی رو دوباره میکنن یک قهرمان دیگه برای خودشون»
لب هام روی زمین کثیف کوچه کشیده شدند و وقتی ولم کردند، دست خونی و سیاهم رو روی برگه های پخش شده از کتابم کشیدم.
هرزه ی شورشی ای که از کتابخونه برمیگشت!
هرزه ی شورشی ای که در کوچه ای کتک خورد..
و هرزه ی شورشی ای که با زخم و کبودی های تنش، باز خداروشکر میکرد که آن نظامی ها نکشتنش..
-دی ۱۴۰۴/
+ آنجلو. گوشیم رو ندیدی؟ باید اخبار رو چک کنم
- اخبار چی رو رئیس؟
+ اخبار بر باد رفتن آرزو هام. باید محاسبه کنم که چند فرسنگ، چند دلار، چند سکه، چند لاشه ی بوگرفته با آرزوهام فاصله دارم.
- شما هیچوقت اخبار رو تا آخر نمیخونید رئیس.
+ بله میدونم. برای اینکه وقتی گوشیم رو خاموش کردم، هنوز امیدی داشته باشم. هنوز صدایی در ذهنم زمزمه کند که اگر تا آخر خبر رو میخوندی، آخرش خوب بود.
- میدونید که اینطور نیست نه؟
+ تفنگم رو توی زیرشیروانی پنهان کردی؟
- بله قربان.
+ هوشمندانه نبود آنجلو. تو که میدونی نصفه شب ها برای خفه کردنِ گریه هام، به زیرشیروانی میرم. از این به بعد جای بهتری پنهانش کن.
#shit+ تو قرار نیست خودتو از من قایم کنی و اون وقت بخوای که همه چیز رو درباره ی من بدونی. قرار نیست خودتو دو متر تو خاک دفن کنی و اون وقت بخوای منو مثل یه کتاب باز بخونی. اگه من سفره ی دلمو واست باز میکنم و میذارم که بخشهایی از وجودم رو ببینی که هیچکس دیگه نمیبینه تو هم باید همین کارو بکنی برندون. -God of fury
بعضی اوقات هم آدم خجالت میکشه از اینکه بگه من هنوز در اون موردِ تکراری غمگینم.
هنوز دارم یک فاکتور تکراری رو توی سرم بررسی میکنم و از دیدگاه های مختلف بهش خیره میشم
هنوز اون کاناپه ی آبی رنگ کثیف گوشه ی مغزم، با کوسن هایی از غم های قدیمیم پر شده.
گاهی هم آدم مجبور میشه جلوی امن ترین آدم زندگیش هم لبخند بزنه چون چند بار بگی درد دارم و اونا بهت بگن همه چی درست میشه؟
درست نشد. نه من، نه اون موضوع.
بعضی اوقات هم آدم خجالت میکشه از اینکه چرا درست نمیشه.
#shitاحساس میکردم دارم کدر و تاریکش میکنم. اون رو عمیقتر تو گودال سیاه و بگا رفتهی وجودم میبرم تا وقتی که اونم توش غوطه ور بشه. تا وقتی که اونم مثل من هیچ راه فراری نداشته باشه. به خاطر همینه که نمیخواستم منو ببینه؛ نمیخواستم هیچ کس من رو ببینه. چون به محض اینکه از تصویر بی نقصی که ساختم رد بشن و داخلش رو ببینن، با یه اشغال کثیف بی جربزه رو به رو میشن که بزرگترین دشمن خودش خودشه. -God of fury
اینکه دلم برای یونگی تنگ شده باشه، ربطی به اینکه بیاد لایو یا اصلا بیاد خونمون نداره.
من دلم برای یونگی تنگ شده و این دلتنگی از قانون پایستگی انرژی پیروی میکنه.
از لایوی به لایو دیگه، از آپدیتی به آپدیت دیگه.
خبر های یک لایو رو میخونم و ویدیوی خندیدن اون گردالی سفید با دندون های لثه ایش رو میبینم و بعد گوشیم رو خاموش میکنم و دلم برای یونگی تنگ میشه.
- رئیس؟ چرا پایین تخت دراز کشیدید؟
+ خواستم اینبار از زاویه ی دیگه ای به سقف اتاقم خیره بشم.
- نتیجه ی رضایت بخشی داشت؟
+ بله آنجلو. بله جانم. فهمیدم که آرزوهای بر باد رفته ام وقتی روی تخت دراز کشیده بودم، تبدیل به خواب میشد و خواب هام تبدیل به کابوس.
- رئیس. تفنگ کجاست؟!
+ اما وقتی پایین تخت دراز کشیدم؛ سفتی این زمینِ سرد نمیزاره بخوابم، پس آرزو های بر باد رفته ام، ته نشین میشن توی وجودم.
- تفنگ رو برداشتید؟
+ الان قاشق انداختم ته این ظرفِ پر از آرزو و فهمیدم سالهاست که زندگیمو تمیز نکردم. آرزوهام، کفِ ظرف خشک شدن و باید چند روزی زیر آب داغ، خیس بخورن.
- باید بهم بگید تفنگ رو کجا گذاشتید رئیس.
+ فکر میکنم روی همین زمین، پایین همین تخت، کف همین اتاق؛ بخواب برم آنجلو.
- اول تفنگ رو بهم بدید.
+ کنار اون گل بونسا گذاشتمش. آنجلو؟
- بله رئیس.
+ مرسی که هستی. مرسی که تفنگ رو از دستم میگیری.
- قهوه؟
+ ممنون میشم.
I know my mother may loves me
But does my father even care?
You were never ever there
When I needed you
I hope you regret what you did
این شوهر کردن هم از سیاست های غرب اومده
وگرنه توی شرق شوهر کنی با این وضع اقتصاد و مملکت بازم باید هم کار کنی هم درس بخونی
هم قربون ریش و سیبیل یک نره خری بری
I have یک لیوان چای تریاک, too boring.
Two لیوان تریاک, that was cool for me.
Three لیوان تریاک, damn, dude's horny.
Four پیکنیک و سیخ و دود, okay, now you whorin'I'm loose.
