ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

| زیرشیروانی |

| زیرشیروانی |

关闭频道

ناشناس: @Isthatyoubot آیدی واتپد: isthatyou چنل: https://t.me/+7qo889UKnKE3ZmQ0

显示更多
未指定国家未指定类别
271
订阅者
+124 小时
无数据7 天
-630 天
帖子存档
#shit
+ تو قرار نیست خودتو از من قایم کنی و اون وقت بخوای که همه چیز رو درباره ی من بدونی. قرار نیست خودتو دو متر تو خاک دفن کنی و اون وقت بخوای منو مثل یه کتاب باز بخونی. اگه من سفره ی دلمو واست باز میکنم و میذارم که بخشهایی از وجودم رو ببینی که هیچکس دیگه نمیبینه تو هم باید همین کارو بکنی برندون. -God of fury

بعضی اوقات هم آدم خجالت میکشه از اینکه بگه من هنوز در اون موردِ تکراری غمگینم. هنوز دارم یک فاکتور تکراری رو توی سرم بررسی میکنم و از دیدگاه های مختلف بهش خیره میشم هنوز اون کاناپه ی آبی رنگ کثیف گوشه ی مغزم، با کوسن هایی از غم های قدیمیم پر شده. گاهی هم آدم مجبور میشه جلوی امن ترین آدم زندگیش هم لبخند بزنه چون چند بار بگی درد دارم و اونا بهت بگن همه چی درست میشه؟ درست نشد. نه من، نه اون موضوع. بعضی اوقات هم آدم خجالت میکشه از اینکه چرا درست نمیشه.

#shit
احساس میکردم دارم کدر و تاریکش میکنم. اون رو عمیق‌تر تو گودال سیاه و بگا رفته‌‌ی وجودم میبرم تا وقتی که اونم توش غوطه ور بشه. تا وقتی که اونم مثل من هیچ راه فراری نداشته باشه. به خاطر همینه که نمیخواستم منو ببینه؛ نمیخواستم هیچ کس من رو ببینه. چون به محض اینکه از تصویر بی نقصی که ساختم رد بشن و داخلش رو ببینن، با یه اشغال کثیف بی جربزه رو به رو میشن که بزرگترین دشمن خودش خودشه. -God of fury

اینکه دلم برای یونگی تنگ شده باشه، ربطی به اینکه بیاد لایو یا اصلا بیاد خونمون نداره. من دلم برای یونگی تنگ شده و این دلتنگی از قانون پایستگی انرژی پیروی می‌کنه. از لایوی به لایو دیگه، از آپدیتی به آپدیت دیگه. خبر های یک لایو رو میخونم و ویدیوی خندیدن اون گردالی سفید با دندون های لثه ایش رو میبینم و بعد گوشیم رو خاموش میکنم و دلم برای یونگی تنگ میشه.

- رئیس؟ چرا پایین تخت دراز کشیدید؟ + خواستم اینبار از زاویه ی دیگه ای به سقف اتاقم خیره بشم. - نتیجه ی رضایت بخشی داشت؟ + بله آنجلو. بله جانم. فهمیدم که آرزوهای بر باد رفته ام وقتی روی تخت دراز کشیده بودم، تبدیل به خواب میشد و خواب هام تبدیل به کابوس. - رئیس. تفنگ کجاست؟! + اما وقتی پایین تخت دراز کشیدم؛ سفتی این زمینِ سرد نمیزاره بخوابم، پس آرزو های بر باد رفته ام، ته نشین میشن توی وجودم. - تفنگ رو برداشتید؟ + الان قاشق انداختم ته این ظرفِ پر از آرزو و فهمیدم سالهاست که زندگیمو تمیز نکردم. آرزوهام، کفِ ظرف خشک شدن و باید چند روزی زیر آب داغ، خیس بخورن. - باید بهم بگید تفنگ رو کجا گذاشتید رئیس. + فکر میکنم روی همین زمین، پایین همین تخت، کف همین اتاق؛ بخواب برم آنجلو. - اول تفنگ رو بهم بدید. + کنار اون گل بونسا گذاشتمش. آنجلو؟ - بله رئیس. + مرسی که هستی. مرسی که تفنگ رو از دستم میگیری. - قهوه؟ + ممنون میشم.

sticker.webp0.05 KB

I know my mother may loves me But does my father even care? You were never ever there When I needed you I hope you regret what you did

این شوهر کردن هم از سیاست های غرب اومده وگرنه توی شرق شوهر کنی با این وضع اقتصاد و مملکت بازم باید هم کار کنی هم درس بخونی هم قربون ریش و سیبیل یک نره خری بری

وحشتناک.

الان درس تو‌ کونمه اینقدر درد داره دیگه فکر کن به جز درس، خود آقایی هم توت باشه

شوهر کنم چی بشه؟ مثلا ترک تحصیل کنم بشینم پونصد تا بچه بیارم؟ بازم که زندگیم سخته

همه ی همکلاسی هام شوهر میخوان. من کفن.

اگه یک بیماری ای بیاد که هرکی کسشعر بگه، میمیره. من از همین الان تو قبرم.

I have یک‌ لیوان چای تریاک, too boring. Two لیوان تریاک, that was cool for me. Three لیوان تریاک, damn, dude's horny. Four پیکنیک و سیخ و دود, okay, now you whorin'I'm loose.

یک پتو با عکس داریوش خریدم، انگیزه ی زندگیم:📈

سلام در و دیوارای خونه، چقدر قشنگ که هر روز دارم می‌بینمتون. چقدر این چند هفته تعطیلی به همدیگه نزدیک تر شدیم و آجر به آجر همدیگه رو شناختیم. عشقمون شبیه همین بتنی که کف خونه به کار رفته، پایدار و مستحکم.

بعضی وقتا آدما خسته میشن. نه از یک صمیمیت و ارتباطی؛ بلکه از خودشون. بعد میبینی دیگه توضیح نمی‌ده، دیگه تلاش نمیکنه، دیگه جلو نمیاد. دوست های جدید و ارتباطات جدید میسازه که دیگه نیاز نباشه ورژن قدیمی خودش رو به کسی توضیح بده یا قضاوت بشه. نه اینکه از قضاوت شدن بترسه، فقط ذهنش درگیرتر از اینه که ارتباط های سالم و ناسالم رو برای خودش دسته بندی کنه. شاید اصلا بهم خوردن یک ارتباطی تقصیر یک نفر خارج از رابطه باشه، شاید اصلا تقصیر هیچکس نباشه، شایدم تقصیر ناراحتی هایی باشه که یک طرف رابطه به زبون نیاورده. تهش اینه که دیگه نیست، و جلو رفتن و یادآوری خودت بهش شبیه یک کابوس وحشتناکه توی ذهنت. وقتی آخرین «هروقت دیدمت برات تعریف میکنم» هم دیگه گفته نمیشه و آدم جالب و هیجان انگیز زندگیت تبدیل میشه به غریبه. فکر کنم باید باهاش کنار اومد؟ چون کی می‌دونه که اون الانم آدم خوبی برات هست یا نه؟ کی می‌دونه که جلو رفتن برای برگردونش کافیه؟

قرمزی و جئونننن

sticker.webp0.00 KB