Sheikh drug
Відкрити в Telegram
برشهایی کوتاه(قول نمیدم) از مطالبی که به اون علاقهمندم من مغزمو اینجا بلاگری میکنم سادهترین مسائل با پیچیدهترین بیان ممکن نمایندگی اسلام آمریکایی برای همیشه در جستوجوی دانش شیخ (صلیالله) ناشناخته: http://t.me/HidenChat_Bot?start=905379092
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
448
Підписники
+124 години
-17 днів
+2030 днів
Архів дописів
447
از میز معامله میگفتیم...
اتفاقات و حوادث زندگی و آنچه مارا رنج میدهد یا لذتبخش است دائماً به ما چشانده میشود. ما. آن مایی که حرفش را زدم. ورای سنگ است. وراست. رنگ قرمز دانههای انار صرفاً طول موج یک نوع انرژی نیست. صرفاً پیام مخابره شده به مغز نیست. رنگ قرمز است. «ما» آن را میبینیم.
پس اگر ما گرما را، سرما را، محبت را، ستیز را درک میکنیم؛ رنج و لذّت را میچشیم باید چشانندهای نیز باشد. آنکه در لحظه میچشاند و مدام تغییر میدهد. هموست که پشت میز نشسته است. اوست که پیوسته چند جعبه در مقابل ما قرار میدهد و مارا «مجبور» به «انتخاب» میکند. شاید اهل معامله باشد. شاید هم نه. آه ملال.
#جریان
#فصل_اول : #میعان
صفحهی چهارم
447
زبان پهلوی هر کاو شناسد
خوراسان آن بود کز وی خور آسد
خور آسد پهلوی باشد خور آید
عراق و پارس را خور زو برآید
خراسان را بود معنی خور آیان
کجا از وی خور آید سوی ایران
447
هر جمله از سرگذشتت چون هواییست که پیوسته در زغال آتشین قلب من میدمند. لحظهلحظه افروختهتر و ذرهذره خاکستر شدن.
447
کتاب اینجوریه که: فصل اول «مَیَعان»ه یعنی همون تبدیل گاز به جامد خودمون.
فصل دوم «صعود»ه که در واقع همون فرایندی که تو فصل اول هست برعکس طی میشه.
فصل سوم «حمرهی مغربیه» دربارهی عشقه و کلی ادا توش هس.
و بالاخرة فصل چهارم و آخر «مجسمه» که همهش برونریز خالص محتویات مغز منه که کاملاً بیمعناست.
447
جمعهشب هوای #میعان نیست. بیشتر سوز و گداز #حمرهی_مغربیه بهچشم میآید که فصل سوم کتاب است. هنوز وقتش نیست.
447
برای این ساعت و این لحظه نمیگویم. زمانهایی که آنقدر حوصله داری که به چیزهای اینچنینی فکر کنی خیلی کم است. در جیبت باشد بعداً شاید به کارت آمد.
و اما من دوست عزیز! چرا باید وقت بگذارم و دربارهی #جریان هستی برایت بگویم؟ خب... تصور کن تو به علاوهی همهی آنچه دیگران میبینند یک رنگ جدید را هم میدیدی که کسی هنوز آن را ندیده. سعی نمیکردی برای دیگران تعریف کنی که چه حسی دارد؟ و اگر موفق میشدی کاری کنی که یک نفر دیگر هم این رنگ را ببیند چه حسی داشتی؟ به علاوه زندگی خودت هم بهتر و راحتتر میشد اگر دیگر افراد نیز دنیارا مثل تو ببینند.
جهان رازآلودتر از آنچه بهنظر میرسد بهنظر میرسید اگر سوالهایی که در ذهن همه وجود دارد در ذهن همه وجود داشت.
در هر حال شاید بتوان طوری نگاه کرد که همهچیز تنها به «لبخندی نهچندان عریض بر لب» منتهی شود.
نه شعفی شعلهور بلکه رضایتی ژرف...
#جریان
#فصل_اول : #میعان
صفحهی سوم
447
تجربه نشون داده در یک اتاق یا یک جمع که تعداد افراد بالای ۴-۳ نفر هس، هیچ خیری نهفته نیست.
