uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Sheikh drug

Sheikh drug

Відкрити в Telegram

برش‌هایی کوتاه(قول نمی‌دم) از مطالبی که به اون علاقه‌مندم من مغزمو اینجا بلاگری می‌کنم ساده‌ترین مسائل با پیچیده‌ترین بیان ممکن نمایندگی اسلام آمریکایی برای همیشه در جست‌و‌‌جوی دانش شیخ (صلی‌الله) ناشناخته: http://t.me/HidenChat_Bot?start=905379092

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
448
Підписники
+124 години
-17 днів
+2030 днів
Архів дописів
خب بعد از دکارت فیلسوفان و دانشمندان انتقاداتی دارن و در وجود روح تشکیک می‌کنند که ما خلاصه می‌گیم و خلاصه هم جواب می‌دیم:

نظرتون چیه کمی دقیق‌تر شیم و بیشتر توضیح بدیم که داره چی می‌شه. نظریه‌ی «دوگانه‌انگاری ذهن-بدن» جدید نیست. از زمان افلاطون هس تاااا دکارت که به شکل جدیدی صورت‌بندیش کرد. ایشون می‌فرمودند که روح(ذهن) و بدن دو جوهر کاملا مجزا هستند ولی روی همدیگه تاثیر می‌ذارن. استدلال‌هاش هم به صورت خلاصه اینا بود: جسم و چیزی که می‌بینیم از دنیا شک‌پذیره ولی منِ شک‌کننده قطعا شک‌پذیر نیست (من می‌اندیشم پس هستم) پس اینا دوتا هستن. جسم قابل تقسیمه ولی ذهن نیست پس اینا دوتا هستن. و چنتا استدلال دیگه که ما در کتاب تقریباً به شکل دیگری داریم اثباتش می‌کنیم.

در ضمن پاییز فوق‌العاده‌س.

و اما جذاب‌ترین چیزی که در زندگی دست گرفته‌ام فشنگ کالیبر ۷.۶۲ است.

کاشی مستراح به ایستگاه‌های متروشان می‌زنند و به ما می‌گویند جهان‌سومی.

هرکدام ازین مسائل دارای حجم عظیمی از ان‌قلت و قیل‌وقال و اشکال و توضیح و قبض و بسط هستند که از حوصله بنده خارج است. شاید کنج کافه‌ای با نخی سیگار بشود ادامه داد (:

مسئله‌ی پنجم(خیلی مهم): ایده و عمل کاملاً باید در راستای تأمین منافع مستقیم ایده‌پرداز و عامل باشد. اگر چنانچه طرحی بخواهیم دراندازیم که سقف بشکافد و جهان را از خلوّ معنا نجات دهد و بشریت را سعادت‌مند کند به آفتابه‌ای مسی در مستراح بین راهی جاده شمال نمی‌ارزد. لطفاً بفهمید. فتأمل.

شما ناهار خوردید؟

مسئله‌ی چهارم: اگر قرار باشد گروه به ایده‌ای برسد یا راه‌حلی پیدا کند بیش از سه نفر هیئت اندیشه‌ورز نیست. می‌شود هیئت هفتگی با نوای کربلایی فلان. به علاوه ایده برای یک نفر است و افراد دیگر باید تنها مشاور باشند وگرنه افکار و ایده‌ها چنان خط رو خط می‌شوند که یا به دعوا می‌انجامد یا به گرسنگی و ناهار.

مسئله‌ی سوم: ایده باید در محیطی که قرار است آن ایده به عمل برسد به‌وجود آید و رشد کند و کامل شود. کنج کافه‌ای با نخی سیگار محل تولد ایده نیست. شاید جای مناسبی برای دلبری از زیبارویی باشد.

مسئله‌ی دوم تفاوت‌های اساسی نتیجه‌ی غایی با ایده‌ی اولیه است به طوری که تقریبا هیچ عمل انجام شده‌ای کاملا با آنچه که در ذهن عامل بوده تطابق ندارد. پس ایده باید آنچنان کلی و قابل انعطاف باشد که تغییرات اجتناب‌ناپذیر حین اجرای عمل سبب تفاوت ماهوی آن با ایده‌ی اولیه نشود که در دامان نقض غرض به گریه گرفتار نشویم.

مسئله اول آنست که هیچکدام بدون آن‌یکی معنایی ندارد. ایده‌ی بدون عمل تنها آروغ روشن‌فکریست و عمل بدون ایده حمالی.

باری این مسئله‌ی درخت و اصل و فرع و... یا «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه» یا «رابطه‌ی ایده و اجرا» بسیار قابل توجه است و از ابعاد گوناگون قابل بحث. کمی به آن می‌پردازیم.

فرمودن که سریال پلوریبوس در پی نمایش جامعه‌ی ایده‌آل آمریکاییه که توش هویت بی‌معناس و فردیت وجود نداره. قهرمانیم که داره با این قضیه مبارزه می‌کنه شورشی نیست و یه غرغروعه که داره شوخی می‌کنه. مثل همیشه هم یه جاهایی رو اشتباه فهمیده بودن. کلیت بد نمی‌گه. فراستی گفته اینارو.

از میز معامله می‌گفتیم... اتفاقات و حوادث زندگی و آنچه مارا رنج می‌دهد یا لذت‌بخش است دائماً به ما چشانده می‌شود. ما. آن مایی که حرفش را زدم. ورای سنگ است. وراست. رنگ قرمز دانه‌های انار صرفاً طول موج یک نوع انرژی نیست. صرفاً پیام مخابره شده به مغز نیست. رنگ قرمز است. «ما» آن را می‌بینیم. پس اگر ما گرما را، سرما را، محبت را، ستیز را درک می‌کنیم؛ رنج و لذّت را می‌چشیم باید چشاننده‌ای نیز باشد. آنکه در لحظه می‌چشاند و مدام تغییر می‌دهد. هموست که پشت میز نشسته است. اوست که پیوسته چند جعبه در مقابل ما قرار می‌دهد و مارا «مجبور» به «انتخاب» می‌کند. شاید اهل معامله باشد. شاید هم نه. آه ملال. #جریان #فصل_اول : #میعان صفحه‌ی چهارم

زبان پهلوی هر کاو شناسد خوراسان آن بود کز وی خور آسد خور آسد پهلوی باشد خور آید عراق و پارس را خور زو برآید خراسان را بود معنی خور آیان کجا از وی خور آید سوی ایران

هشت صبح اونجایی که همیشه هستم (:

(فردا میام بچه‌ها)

هر جمله از سرگذشتت چون هواییست که پیوسته در زغال آتشین قلب من می‌دمند. لحظه‌لحظه افروخته‌تر و ذره‌ذره خاکستر شدن.

photo content