ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

Sheikh drug

Sheikh drug

前往频道在 Telegram

برش‌هایی کوتاه(قول نمی‌دم) از مطالبی که به اون علاقه‌مندم من مغزمو اینجا بلاگری می‌کنم ساده‌ترین مسائل با پیچیده‌ترین بیان ممکن نمایندگی اسلام آمریکایی برای همیشه در جست‌و‌‌جوی دانش شیخ (صلی‌الله) ناشناخته: http://t.me/HidenChat_Bot?start=905379092

显示更多
未指定国家未指定类别
445
订阅者
-124 小时
+17 天
+2230 天
帖子存档
از میز معامله می‌گفتیم... اتفاقات و حوادث زندگی و آنچه مارا رنج می‌دهد یا لذت‌بخش است دائماً به ما چشانده می‌شود. ما. آن مایی که حرفش را زدم. ورای سنگ است. وراست. رنگ قرمز دانه‌های انار صرفاً طول موج یک نوع انرژی نیست. صرفاً پیام مخابره شده به مغز نیست. رنگ قرمز است. «ما» آن را می‌بینیم. پس اگر ما گرما را، سرما را، محبت را، ستیز را درک می‌کنیم؛ رنج و لذّت را می‌چشیم باید چشاننده‌ای نیز باشد. آنکه در لحظه می‌چشاند و مدام تغییر می‌دهد. هموست که پشت میز نشسته است. اوست که پیوسته چند جعبه در مقابل ما قرار می‌دهد و مارا «مجبور» به «انتخاب» می‌کند. شاید اهل معامله باشد. شاید هم نه. آه ملال. #جریان #فصل_اول : #میعان صفحه‌ی چهارم

زبان پهلوی هر کاو شناسد خوراسان آن بود کز وی خور آسد خور آسد پهلوی باشد خور آید عراق و پارس را خور زو برآید خراسان را بود معنی خور آیان کجا از وی خور آید سوی ایران

هشت صبح اونجایی که همیشه هستم (:

(فردا میام بچه‌ها)

هر جمله از سرگذشتت چون هواییست که پیوسته در زغال آتشین قلب من می‌دمند. لحظه‌لحظه افروخته‌تر و ذره‌ذره خاکستر شدن.

photo content

Of course. you idiot.

تا بود وردت دعا و درس قرآن..

بدترین جای دنیا کجاس؟ آفرین.

آه از «ارادۀ معطوف به قدرت»

«میانِ من و گل جدایی نمی‌شَ»

语音消息00:12

کتاب اینجوریه که: فصل اول «مَیَعان»‍ه یعنی همون تبدیل گاز به جامد خودمون. فصل دوم «صعود»‍ه که در واقع همون فرایندی که تو فصل اول هست برعکس طی می‌شه. فصل سوم «حمره‌ی مغربیه» درباره‌ی عشقه و کلی ادا توش هس. و بالاخرة فصل چهارم و آخر «مجسمه» که همه‌ش برون‌ریز خالص محتویات مغز منه که کاملاً بی‌معناست.

جمعه‌شب هوای #میعان نیست. بیش‌تر سوز و گداز #حمره‌ی_مغربیه به‌چشم می‌آید که فصل سوم کتاب است. هنوز وقتش نیست.

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان می‌دهند آبی که دل‌هارا توانگر می‌کنند

بعد از این مارا مگو چونی و از چون درگذر چون ز چونی دم زند آن‌کس که شد بی‌چونِ خویش

برای این ساعت و این لحظه نمی‌گویم. زمان‌هایی که آنقدر حوصله داری که به چیزهای اینچنینی فکر کنی خیلی کم است. در جیبت باشد بعداً شاید به کارت آمد. و‌ اما من دوست عزیز! چرا باید وقت بگذارم و درباره‌ی #جریان هستی برایت بگویم؟ خب... تصور کن تو به علاوه‌ی همه‌ی آنچه دیگران می‌بینند یک رنگ جدید را هم می‌دیدی که کسی هنوز آن را ندیده. سعی نمی‌کردی برای دیگران تعریف کنی که چه حسی دارد؟ و اگر موفق می‌شدی کاری کنی که یک نفر دیگر هم این رنگ را ببیند چه حسی داشتی؟ به علاوه زندگی خودت هم بهتر و راحت‌تر می‌شد اگر دیگر افراد نیز دنیارا مثل تو ببینند. جهان رازآلودتر از آنچه به‌نظر می‌رسد به‌نظر می‌رسید اگر سوال‌هایی که در ذهن همه وجود دارد در ذهن همه وجود داشت. در هر حال شاید بتوان طوری نگاه کرد که همه‌چیز تنها به «لبخندی نه‌چندان عریض بر لب» منتهی شود. نه شعفی شعله‌ور بلکه رضایتی ژرف... #جریان #فصل_اول : #میعان صفحه‌ی سوم

تجربه نشون داده در یک اتاق یا یک جمع که تعداد افراد بالای ۴-۳ نفر هس، هیچ خیری نهفته نیست.

«زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید» بریم یکم باهاش بازی کنیم.

语音消息00:05