سَـطـرِخامـوش
Відкрити в Telegram
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
995
Підписники
-424 години
-227 днів
-17330 днів
Архів дописів
«بعد از مرگم
اگر کسی
دفترهایم را باز کند،
خواهد فهمید
زنی اینجا زندگی میکرد
که بیشتر از آنکه نفس بکشد،
مینوشت.»
ما بازماندهی جنگهایی هستیم
که اسم نداشتند؛
جنگِ سکوت،
دلتنگی،
و آدمهایی که ماندند
اما دیگر شبیه خودشان نبودند.
در شهرِ خرابات کسی پیر نماند
از خوردنِ می هیچ دلی سیر نماند
گفتیم جوانیم، به پیری برسیم توبه کنیم
بس نوجوانمرگ که یک پیر نماند.
چه کنم ستارهها را
وقتی چراغِ درونم خاموش است؟
آسمان را هم اگر بشکافم،
بیخودِ خویش روشن نمیشوم.
از جماعت بریدهام و از خویش،
در خلوتی که حتی سایههایم از من گریزاناند؛
چهل روز است
که نامهایتان را زیر لب میگویم
و هر بار
چیزی در من دوباره میمیرد.
بگو
من چه برتری داشتم
که من ماندم
و شما رفتید؟
شب؛
زخمی باز.
کوچهها
نفسشان
بریده.
چهل چراغ
سوختند—
کسی برنگشت.
چهل شب
گذشت،
صبح
نیامد.
آسمان
پر از نورهای دور؛
هیچکدام
برای ما نبود.
افق؟
مدتهاست
مرده است.
بگذار جهان
بینامِ من ادامه دهد؛
من
در حاشیهی یک «اگر»
خاموش میشوم،
بیآنکه حتی
ردّی از تردیدم
بر خاک بماند.
اگر سهم من از این جهان همین است،
همین را هم نمیخواهم...
سهمی به قدرِ
یک «تقریباً» در زندگی،
یک لبخندِ قرضی،
یک رؤیای ناتمام.
بگذار جهان
بینامِ من ادامه دهد؛
من
از همین اندکِ بیمعنا
کناره میگیرم.
سهمِ سایه را
به دیوار ببخشید—
من حتی
روشنیِ دروغینش را هم
نمیخواهم.
ای خاک کهن، ایران، سرزمین افسانهها،
چه شد آن روزها که روشن بود آسمانها؟
باد صبا چه شد؟ که نغمهی شعر را با خود برد،
و رودها آه کشیدند در سکوت سرد؟
کوهها مبهوت، دشتها خاموش،
هر درخت و هر سنگ، حکایت میکند از اندوه.
زمانه رفت و بر سنگفرش تاریخ،
جای پای امید، تنها خاکستر مانده است.
اما حتی در دل تاریکی و غم،
صدای شوق دیروز هنوز در باد میپیچد.
ایران، مرگ تو شاید جسمت را بگیرد،
اما روحت، جاودان در شعر و دلهاست.
هزاران جنازه روی خاک بی صدا،چشم هایی که دیگر نخواهند دید فردا را.دردی که در دل ها جا خشک کرده،و اشکی که از هیچ چشم خشکیده ای نرفته.باد می پیچد میان خاک و خاطره ها،صدا هایی که خاموش شدند اما هنوز هستند.دستانی که خالی ماندند،و قلب هایی که میکوبند در سکوت مرگ و زندگی.
اما بدانید،در این ظلمت مطلق هنوز امیدی است.
امید در یاد ها،در قصه های بازگو شده،در لبخند هایی که یاد عزیزانتان را زنده نگه میدارند.هر گل روی قبر،قصه ای دارد،
هر ستاره در آسمان پیامی از آنهاست.
