سَـطـرِخامـوش
Відкрити в Telegram
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
995
Підписники
-424 години
-227 днів
-17330 днів
Архів дописів
زندگی چنین است آیا؟
که گاه میخندد و
گاه میبارد،
میآید، میرود،
بیآنکه بپرسد
دلمان طاقت چند فصل دیگر را دارد؟
زندگی چنین است،
رودی که راه خود را میجوید
بیخبر از سنگها،
و ما
چشمبهراه لحظهای زلال
در پیچوخم روزهای تند.
اما
میان این همه آمدن و رفتن،
گاهی نسیمی میوزد
که نامش امید است؛
و ما دوباره
از نو
به جهان سلام میکنیم.
در سکوت شب، ماهِ تنها
چون دلم، سرد و روشن
نورش میلغزد روی آبهای خاموش
و خاطرهها را به نجوا میسپارد
ماه میرقصد با سایهها
بیصدا، بیقرار
و من در هر تپشِ نورش
گم میشوم،
میشکنم،
و دوباره پیدا میشوم
او رازها را میداند
رازهایی که حتی باد نمیتواند ببرد
و من هر شب
به گوشهی آسمانش
یک تمنای خاموش میفرستم
و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت، آبیست؟
دستِ ما در افقِهایِ پر از فاصله، تنها ماندست.
و نپرسیم چرا؟
چشمها را باید شست،
جورِ دیگر باید دید.
واژه را باید شست.
واژه باید خودِ باد، خودِ بُو، خودِ نور باشد.
_سهراب سپهری
برگها زیر پا خرد میشوند،
سایهام کنارم کش میآید،
باد از لای موها میگذرد،
و من به هیچکجا نمیرسم،
فقط راه میروم،
تا شاید یادم برود که تنهایم
به رهی دیدم برگِ زردی،
به هوایی، نالهکنان میرفت.
گفتمش: «ای برگِ نالان، چیست؟»
گفت: «زِ یاران، جدا میرفتم...» 🍂
— پروین اعتصامی
