زادهِ خیال…
Відкрити в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
288
Підписники
+3124 години
+127 днів
+3230 днів
Архів дописів
285
Repost from _تنهایی؟+ نه! الله♥️ با منه...
🤩✨
خدایا، روزهای پیشِ رویمان را آنقدر زیبا رقم بزن که لبخند بزنیم و بگوییم:
▫️ارزش صبر کردن را داشت.▫️
و دلهایمان را سرشار از یقین، توکل و آرامش به خودت قرار بده. 🤍✨
285
Repost from ⸳ࣶࣸ𝘝𝘦𝘎𝘢⸳ࣶࣸ
این تکسو فور کن چنلت جوجه❗️
اینجا و اسپانسر جوین باش جوین باش فولدر بزنم +130 جذب بدم بهت🐣
شات جوینی چنل+تگت @Add_mm00
فور زدی به تکست اکت بده
گپ جوین باش پستاتو فور کن
285
عقیدههای کثیفتان را برای دیگران تحمیل نکنید، شما به تنهایی قادر هستید یک جامعه را کثیف کنید…
نیاز به این همه جمع آوری نیرو نیست!
#برین_بیک
285
عقیدههای کثیفتان را برای دیگران تحمل نکنید، مریض بودن شما برای همهجا به تنهایی خطرناک است…
285
Repost from مدین فالاچی
آنقدر کتاب خواندم، آنقدر از زندگی و تجربههای آدمهای دیگر باخبر شدم و آنقدر فلم و سریال دیدم که حالا یک چیز را خوب میفهمم: نباید زندگی کردن را عقب انداخت.
بعضی آدمها وقتی زود ازدواج میکنند و بچهدار میشوند، آرزوهایشان را داخل یک صندوقچهٔ چوبی میگذارند، درش را قفل میکنند و کلیدش را هم به دریا میاندازند؛ بعد اگر کسی بپرسد چرا، میگویند: «خیلی مصروفم، وقت ندارم.» سالها میگذرد. بچهها بزرگ میشوند، زندگی مشترک تمام میشود و آدم دوباره میرود دنبال همان کلید گمشده؛ برای چیزهایی میجنگد که چهل سال پیش آرزویش بود و به خاطر زندگی، از آنها گذشته بود. میخواهد چیزهایی را تجربه کند که یک روز به خودش گفته بود: «بعداً.» من با این کار مخالف نیستم. برعکس، اگر کسی بعد از چهل سال دوباره دنبال آرزوهایش برود، برایش خوشحال میشوم. اما خودم فهمیدهام که نباید بگذارم آرزوهایم آنقدر منتظر بمانند.
چون راه فراری وجود ندارد. یا همین حالا برای چیزهایی که دوست دارم وقت میگذارم، یا چهل سال بعد مینشینم و به جوانیای نگاه میکنم که تمامش را صرف رشد دیگران کردم و رشد خودم را به «بعداً» سپردم. من میخواهم فلم ببینم، سفر بروم، خرید کنم، چیزهای تازه تجربه کنم و هر کاری را که دوست دارم، تا جایی که میتوانم همین حالا انجام بدهم. نمیخواهم چهل سال بعد تازه زندگی کردن را شروع کنم.
چهل سال بعد، میخواهم دنبال آرزوهای تازهای باشم؛ نه کلید آرزوهای گمشدهٔ امروز.
#مدینه_خدری
285
بانوی رازها...
ردّ حضورت هنوز در اتاقم مانده چراغ را هم خاموش نکردم نه فقط به خاطر حرفتان بلکه چون بعضی شبها آدم خودم دلم میخواهد نوری باشد که یادم بیاورد هنوز چیزی برای نوشتن باقی مانده
نوشته بودی آدمها بخشی از خودشان را جایی جا میگذارند... شاید درست گفتهای و شاید من هم بخشی از خودم را میان همین کلمهها جا گذاشتهام کلمههایی که گاهی خودم هم نمیدانم از کدام گوشهی دلم آمدهاند.
زادهی خیال برم من فقط جایی برای نوشتن نیست برم پناهگاهی است برای آن قسمت از من که در شلوغی دنیا کمتر فرصت حرف زدن پیدا میکند جایی که میشود خیال کرد نوشت سکوت کرد و دوباره از نو شروع کرد اما بعضی وقت ها آنقدر حالم داغون می باشد که نمی توانم حتی با واژه ها توصیف اش کنم
و حالا بعد از نامه تان بانو فکر میکنم شاید کلمات فقط میراث نویسنده ها نباشند گاهی کسی که آنها را میخواند هم بخشی از معنایشان میشود.
پس جهانی سپاس که مهمان اتاقم شدی سپاسات که چراغ را خاموش نکردی و بیشتر از همه تشکر که یادم انداختی هنوز باید بنویسم
اگر روزی چیزی از من به جهان رسید شاید بخشی از آن به خاطر همین شبی باشد که نامه شما را خواندم چند کلمه جا گذاشتین و بیآنکه چراغ را خاموش کنید رفتین اما واژه های تان در قلبم باقی میماند.
285
Repost from N/a
سلام، اجازه هست امشب مهمان اتاقت باشم؟
چراغ را خاموش نکن؛ بگذار همین نور کمرنگِ اتاق باشد و من و تو کمی حرف بزنیم.
میدانی، همیشه فکر کردهام آدمها بخشی از خودشان را جایی جا میگذارند؛ یکی در عکسها، یکی در خاطرات، یکی در نقاشیها و بعضیها هم در کلماتشان.
شاید برای همین است که وقتی وارد «زادهی خیال» تو شدم، حس کردم وارد جایی شدهام که بخشی از تو آنجا زندگی میکند؛ بخشی که شاید در دنیای واقعی کمتر مجال حرف زدن پیدا کند.
نوشته بودی: «میراث ما به جهان، نبشتههای ما خواهد بود...»
و چه حرف عجیبی است، نه؟
آخرِ کار، شاید خیلی چیزها از ما باقی نماند؛
نه صدایمان، نه قدمهایمان، نه حتی چهرهمان آنطور که امروز هست.
اما کلمهها میمانند.
یک نفر، سالها بعد، ممکن است نوشتهای از تو را بخواند و نداند نویسندهاش چه روزی آن را نوشته، کجا نشسته، چه حالی داشته و چه چیزی در دلش گذشته؛
اما شاید همان چند خط، برای چند دقیقه حال او را عوض کند.
و مگر این کم است؟
پس بنویس؛
حتی آن چیزهایی را که فکر میکنی فقط خودت میفهمی.
بگذار «زادهی خیال» فقط یک نام نباشد؛
بگذار جایی باشد که خیالهایت در آن فرصت زندگی کردن داشته باشند.
خب... فکر کنم امشب زیادی مهمان اتاقت شدم.
من دیگر میروم.
چراغ را هم برایت خاموش نمیکنم؛ بگذار روشن بماند، شاید باز هم امشب چیزی به ذهنت رسید و خواستی بنویسی.
و اگر نوشتی،
یادت باشد شاید همین کلمهای که امشب برای خودت مینویسی،
روزی بخشی از همان میراثی باشد که از تو به جهان میرسد.
از بانوی رازها...
https://t.me/half_blood_breen_baik
285
Repost from در سایهٔ سکوت
گاهی یک سجدهٔ طولانی
تمام حرفهایی را که نمیتوانی به کسی بگویی
به الله میرساند
و دل سبکتر از همیشه برمیخیزد.. 🫀🫂
285
آسمان قسمت ما بود
که بی بال شدیم
دل به فریاد سپردیم
ولی لال شدیم
ما به این حنجره گفتیم
که لب وا نکند
عاقبت پای سکوت دلمان
خاک شدیم!
