ru
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Открыть в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
285
Подписчики
+3124 часа
+127 дней
+3230 дней
Архив постов
🤩✨ خدایا، روزهای پیشِ رویمان را آن‌قدر زیبا رقم بزن که لبخند بزنیم و بگوییم: ▫️ارزش صبر کردن را داشت.▫️
و دل‌هایمان را سرشار از یقین، توکل و آرامش به خودت قرار بده. 🤍✨

این تکسو فور‌ کن چنلت جوجه❗️ اینجا و اسپانسر جوین باش جوین باش فولدر بزنم +130 جذب بدم بهت‌🐣
شات جوینی چنل+تگت @Add_mm00
فور زدی به تکست اکت بده
گپ جوین باش پستاتو فور کن

عقیده‌های کثیف‌تان را برای دیگران تحمیل نکنید، شما به تنهایی قادر هستید یک جامعه را کثیف کنید… نیاز به این همه جمع آوری نیرو نیست! #برین_بیک

عقیده‌های کثیف‌تان را برای دیگران تحمل نکنید، مریض بودن شما برای همه‌جا به تنهایی خطرناک است…

من ارزش خودم را می‌دانم و به کمتر از آنچه لیاقتش را دارم قانع نمی‌شوم

روحش در رنج زیاد غسل داده شده بود…

اگر گرمای چند وقت پیش کابل ادامه داشت همه عربی صحبت می‌کردند😂
اگر گرمای چند وقت پیش کابل ادامه داشت همه عربی صحبت می‌کردند😂

آن‌قدر کتاب خواندم، آن‌قدر از زندگی و تجربه‌های آدم‌های دیگر باخبر شدم و آن‌قدر فلم و سریال دیدم که حالا یک چیز را خوب می‌فهمم: نباید زندگی کردن را عقب انداخت. بعضی آدم‌ها وقتی زود ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند، آرزوهای‌شان را داخل یک صندوقچهٔ چوبی می‌گذارند، درش را قفل می‌کنند و کلیدش را هم به دریا می‌اندازند؛ بعد اگر کسی بپرسد چرا، می‌گویند: «خیلی مصروفم، وقت ندارم.» سال‌ها می‌گذرد. بچه‌ها بزرگ می‌شوند، زندگی مشترک تمام می‌شود و آدم دوباره می‌رود دنبال همان کلید گمشده؛ برای چیزهایی می‌جنگد که چهل سال پیش آرزویش بود و به خاطر زندگی، از آن‌ها گذشته بود. می‌خواهد چیزهایی را تجربه کند که یک روز به خودش گفته بود: «بعداً.» من با این کار مخالف نیستم. برعکس، اگر کسی بعد از چهل سال دوباره دنبال آرزوهایش برود، برایش خوشحال می‌شوم. اما خودم فهمیده‌ام که نباید بگذارم آرزوهایم آن‌قدر منتظر بمانند. چون راه فراری وجود ندارد. یا همین حالا برای چیزهایی که دوست دارم وقت می‌گذارم، یا چهل سال بعد می‌نشینم و به جوانی‌ای نگاه می‌کنم که تمامش را صرف رشد دیگران کردم و رشد خودم را به «بعداً» سپردم. من می‌خواهم فلم ببینم، سفر بروم، خرید کنم، چیزهای تازه تجربه کنم و هر کاری را که دوست دارم، تا جایی که می‌توانم همین حالا انجام بدهم. نمی‌خواهم چهل سال بعد تازه زندگی کردن را شروع کنم. چهل سال بعد، می‌خواهم دنبال آرزوهای تازه‌ای باشم؛ نه کلید آرزوهای گمشدهٔ امروز. #مدینه_خدری

دیگر مهم نیست چی پیش می‌آید من برای تمام احتمالات زندگی خسته‌ام.....

Repost from N/a
فور بزنین؛ تا شما را مهمانِ یک تکه متن از کتابی بکنم. 📖✨

حرف حرف کتاب زنانگی خواندم، اما بالآخره نفهمیدم چی در زنان می‌گذرد
حرف حرف کتاب زنانگی خواندم، اما بالآخره نفهمیدم چی در زنان می‌گذرد

بانوی رازها... ردّ حضورت هنوز در اتاقم مانده چراغ را هم خاموش نکردم نه فقط به خاطر حرفتان بلکه چون بعضی شب‌ها آدم خودم دلم می‌خواهد نوری باشد که یادم بیاورد هنوز چیزی برای نوشتن باقی مانده نوشته بودی آدم‌ها بخشی از خودشان را جایی جا می‌گذارند... شاید درست گفته‌ای و شاید من هم بخشی از خودم را میان همین کلمه‌ها جا گذاشته‌ام کلمه‌هایی که گاهی خودم هم نمی‌دانم از کدام گوشه‌ی دلم آمده‌اند. زاده‌ی خیال برم من فقط جایی برای نوشتن نیست برم پناهگاهی است برای آن قسمت از من که در شلوغی دنیا کمتر فرصت حرف زدن پیدا می‌کند جایی که می‌شود خیال کرد نوشت سکوت کرد و دوباره از نو شروع کرد اما بعضی وقت ها آنقدر حالم داغون می باشد که نمی توانم حتی با واژه ها توصیف اش کنم و حالا بعد از نامه‌ تان بانو فکر می‌کنم شاید کلمات فقط میراث نویسنده ها نباشند گاهی کسی که آن‌ها را می‌خواند هم بخشی از معنایشان می‌شود. پس جهانی سپاس که مهمان اتاقم شدی سپاسات که چراغ را خاموش نکردی و بیشتر از همه تشکر که یادم انداختی هنوز باید بنویسم اگر روزی چیزی از من به جهان رسید شاید بخشی از آن به خاطر همین شبی باشد که نامه شما را خواندم چند کلمه جا گذاشتین و بی‌آنکه چراغ را خاموش کنید رفتین اما واژه های تان در قلبم باقی میماند.

اگر زندگی نام آسانی داشت، دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را، از کف می‌داد!

زندگی شما وقتی زیبا و شرین خواهد شد که پندارتان, کردارتان وگفتارتان نیک باشد!

photo content

Repost from N/a
سلام، اجازه هست امشب مهمان اتاقت باشم؟ چراغ را خاموش نکن؛ بگذار همین نور کم‌رنگِ اتاق باشد و من و تو کمی حرف بزنیم. می‌دانی، همیشه فکر کرده‌ام آدم‌ها بخشی از خودشان را جایی جا می‌گذارند؛ یکی در عکس‌ها، یکی در خاطرات، یکی در نقاشی‌ها و بعضی‌ها هم در کلماتشان. شاید برای همین است که وقتی وارد «زاده‌ی خیال» تو شدم، حس کردم وارد جایی شده‌ام که بخشی از تو آنجا زندگی می‌کند؛ بخشی که شاید در دنیای واقعی کمتر مجال حرف زدن پیدا کند. نوشته بودی: «میراث ما به جهان، نبشته‌های ما خواهد بود...» و چه حرف عجیبی است، نه؟ آخرِ کار، شاید خیلی چیزها از ما باقی نماند؛ نه صدایمان، نه قدم‌هایمان، نه حتی چهره‌مان آن‌طور که امروز هست. اما کلمه‌ها می‌مانند. یک نفر، سال‌ها بعد، ممکن است نوشته‌ای از تو را بخواند و نداند نویسنده‌اش چه روزی آن را نوشته، کجا نشسته، چه حالی داشته و چه چیزی در دلش گذشته؛ اما شاید همان چند خط، برای چند دقیقه حال او را عوض کند. و مگر این کم است؟ پس بنویس؛ حتی آن چیزهایی را که فکر می‌کنی فقط خودت می‌فهمی. بگذار «زاده‌ی خیال» فقط یک نام نباشد؛ بگذار جایی باشد که خیال‌هایت در آن فرصت زندگی کردن داشته باشند. خب... فکر کنم امشب زیادی مهمان اتاقت شدم. من دیگر می‌روم. چراغ را هم برایت خاموش نمی‌کنم؛ بگذار روشن بماند، شاید باز هم امشب چیزی به ذهنت رسید و خواستی بنویسی. و اگر نوشتی، یادت باشد شاید همین کلمه‌ای که امشب برای خودت می‌نویسی، روزی بخشی از همان میراثی باشد که از تو به جهان می‌رسد. از بانوی رازها... https://t.me/half_blood_breen_baik

بودنش هر دردی را دوا میکرد فقط اگر می‌بود🖤

مُردم و زنده شدم تا که تو لبخند زدی بار الها!! ملک الموت به این زیبایی!؟

گاهی یک سجدهٔ طولانی تمام حرف‌هایی را که نمی‌توانی به کسی بگویی به الله می‌رساند و دل سبک‌تر از همیشه برمی‌خیزد.. 🫀🫂
گاهی یک سجدهٔ طولانی تمام حرف‌هایی را که نمی‌توانی به کسی بگویی به الله می‌رساند و دل سبک‌تر از همیشه برمی‌خیزد.. 🫀🫂

آسمان قسمت ما بود که بی بال شدیم دل به فریاد سپردیم ولی لال شدیم ما به این حنجره گفتیم که لب وا نکند عاقبت پای سکوت دلمان خاک شدیم!