زادهِ خیال…
Відкрити в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
263
Підписники
-1024 години
+47 днів
+1830 днів
Архів дописів
263
یک واژه سنگین در قرآن است به اسم(حَسرَةَ)اندوهی که بعد از فهمیدن می آید....
وقتی که دیگر کاری نمی شود کرد حسی که زمان را آهسته شکنجه میدهد.263
من قادر به بیان احساسات خود نیستم و حتی در حین نوشتن دچار کمبود واژگان میشوم.
#اسراکریمی
263
صورتِ زرد،
چشمهایی که در حلقهی سیاه اسیر است،
لبهای خشک و بیآب،
بدنی لرزان و خسته
و با این همه، هنوز هم قشنگ بود؛
بسیار قشنگ، درست چون فرشتههای سنگِ گورستان…
~ناآشنا☕️
263
Repost from { Roman } • { رمان }
بلی من عشق را باور نداشتم،
ولی او کاری کرد که عشق را باور کنم،
نمیدانم او با قلب من چه کرد؟
که این بشرِ مغرورِ منکرِ عشق را این چنین دیوانه کرد…
#ماه_آویختهگان
#یاس_یوسفی
@Roman_of_10
263
Repost from ☽︎ مِهسار | یاس یوسفی ☾︎
گاهی فکر میکنم خدا بعضی آدمها ره برای یادآوری خودش خلق میکند؛
و او یکی از آنهاست.
#ردی_از_خدا_در_دل_عشق
263
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
بستر که پر موهای ریخته است.. مغز که در حال انفجار است.. معدهی که در حال اسید پاشی است.. چشم که در حلقه ها پنهان است..جرات کن و برایش از زیبایی جهان بگو…
263
میدانم کوتاهی میکنم و دیر نشر میکنم
معذرت در این روزها امتحاناتم شروع شده نمی توانم زیاد مصروف رمان باشم
از شما عزیزان خواهانم درکام کنین و منتظر پارت های بعدی باشید💜
263
پارت: #هفتادوشش
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #A_K
سُها آرام گفت:
ـ السلام علیکم.
ـ وعلیکم السلام.
سکوت کوتاهی میانشان نشست بعد آراد گفت:
ـ مدتها بود ندیده بودمتان اینجا
ـ این اواخر کمتر فرصت میشد
ـ بخاطر شرکت؟
ـ شرکت و مونوگراف
آراد سر تکان داد
ـ مونوگراف چطور پیش میره؟
ـ سختتر از چیزی که فکر میکردم
ـ اما موفق میشین
سُها نگاه کوتاهی به او انداخت
ـ از کجا این قدر مطمئن هستین؟
آراد لبخند کمرنگی زد
ـ چون تا حالا ندیدم از مسئولیتی فرار کنین
برای لحظهای سکوت میانشان نشست جمله سادهای بود اما روی دل سُها نشست
سکوت میانشان حکم فرما بود اما این بار سکوت ناراحتکننده نبود انگار هر دو از بودن در آن لحظه احساس آرامش میکردند
بعد آراد آهسته گفت
ـ یک سؤال بپرسم
سُها سر بلند کرد
ـ بپرسین
ـ شما هیچ وقت از آینده ترسیدهین؟
سُها کمی فکر کرد
ـ گاهی
ـ از چی بیشتر؟
ـ از اینکه نکند تصمیم اشتباه بگیرم
آراد نگاهش را به آسمان دوخت
ـ من هم همین ترس را دارم
ـ شما؟
ـ بله
ـ شما که همیشه مطمئن به نظر میرسین
آراد آرام خندید
ـ آدمها همیشه آن چیزی نیستن که نشان میدن
این جمله باعث شد سُها برای چند لحظه ساکت شود چون خودش هم دقیقاً همین کار را میکرد
آراد ادامه داد
ـ بعضی وقتها آدم از یک تصمیم آنقدر میترسد که ترجیح میده اصلاً هیچ تصمیمی نگیرد
ـ اما همیشه فرار کردن راه حل نیست
ـ میدانم
ـ پس چرا فرار میکنین؟
این سؤال ناخواسته از دهان سُها بیرون آمد
وقتی متوجه شد چه گفته است قلبش تندتر زد
اما آراد فقط لبخند تلخی زد
ـ شاید چون نمیخواهم چیزی را از دست بدهم
ـ چی را؟
نگاه آراد برای چند ثانیه روی چشمان او ماند
ـ آرامش کسی را
قلب سُها دوباره لرزید
احساس کرد منظور این جمله را میفهمد
اما جرئت نداشت مطمئن باشد برای همین نگاهش را پایین انداخت آراد هم دیگر چیزی نگفت صدای آرام تلاوت قرآن از گوشه مسجد شنیده میشد
چند دقیقه هر دو در سکوت نشستند
بعد سُها آهسته گفت
ـ میدانین آقای آریایی؟ همیشه فکر میکردم آدم باید فقط با عقل تصمیم بگیرد
ـ حالا چی فکر میکنین؟
سُها لبخند محوی زد
ـ حالا فکر میکنم دل را هم نمیشود کاملاً نادیده گرفت
آراد برای اولین بار در آن شب لبخند واقعی زد
ـ بالاخره دل هم مخلوق خداست
سُها ناخواسته لبخند زد
ـ بله
ـ فقط مشکلش این است که گاهی خیلی لجباز میشود
ـ بعضی دلها بیشتر از حد لجبازن
ـ مثلاً دل شما؟
سُها فوراً سر بلند کرد
آراد خندید و گفت
ـ شوخی کردم
اما حقیقت این بود که هر دو از آن سؤال جا خورده بودند چند لحظه بعد سُها گفت
ـ دیرم شده خوشحال شدم از ملاقات تان آقای آریایی.
ـ همچنین
هوا رو به تاریکی میرفت
چند کودک در حیاط مسجد بازی میکردند
صدای خندههایشان در فضا پیچیده
سُها به راه افتاد اما بعد از چند قدم...
ناخواسته برگشت آراد هنوز همانجا ایستاده بود نگاهش به آسمان بود انگار در فکر عمیقی فرو رفته باشد سُها فوراً نگاهش را گرفت و به راهش ادامه داد.
اما این بار...
لبخند کوچکی روی لبش نشسته بود و خودش هم نمیدانست چرا...
فقط میدانست که گفتگوی کوتاه امشب...
بیشتر از آن چیزی روی دلش اثر گذاشته که حاضر است قبول کند.
و در همان لحظه...
آراد هم از دور رفتنش را نگاه میکرد.
و برای اولین بار بعد از روزهای طولانی...
احساس کرد امشب دلش کمی آرامتر شده است.
آن شب...
وقتی سُها به خانه رسید، مادرش مشغول آماده کردن شام بود
ـ آمدی دخترم؟
ـ سلام بله مادر
مادر نگاهی به چهرهاش انداخت و لبخند زد
ـ خسته معلوم میشوی
سُها چادرش را مرتب کرد
ـ شاید چون امشب مسجد رفتم کمی خسته شدم
ـ مسجد همیشه آدم را آرام میکند تو خسته شدی
ـ درسته مادر آرامم کرد اما از طول راه خسته شدم
اما خودش خوب میدانست که امشب فقط مسجد نبود که دلش را آرام کرده بود بعد از شام طبق عادت همیشگی کنار پدر و مادرش نشست
صبور رادمنش از خاطرات سالهای اول تأسیس شرکت تعریف میکرد و مادرش گاهی میان حرفهایش لبخند میزد سُها هم گوش میداد اما ذهنش هر چند دقیقه یک بار به همان گفتگوی مسجد برمیگشت
(آدمها همیشه آن چیزی نیستن که نشان میدن...)
چرا این جمله اینقدر در ذهنش مانده بود؟
چرا احساس میکرد آراد آن را فقط برای گفتن یک حقیقت معمولی نگفته بود؟
آن طرف شهر...
آراد هنوز در اتاقش بیدار بود پدرش وارد اتاق شد
ـ هنوز نخوابیدی؟
ـ نه پدر
ـ باز هم فکر؟
آراد لبخند کوتاهی زد
ـ نخیر خسته استم اما خوابم نمیبره
پدرش کنار او نشست
ـ امروز حالت بهتر معلوم میشد
آراد لحظهای سکوت کرد
ـ شاید...
ـ دیدیش؟
آراد نگاهش را پایین انداخت
ـ بله.
ـ حرف هم زدین؟
ـ چند دقیقه... در مسجد
پدرش لبخند آرامی زد
ـ پس معلوم است چرا حالت فرق کرده
آراد آهسته خندید
ـ چند دقیقه بیشتر نبود پدر
ـ گاهی چند دقیقه ملاقات عزیزان حال یک آدم را برای چند روز عوض میکند
آراد چیزی نگفت چون این با پدرش کاملاً درست گفته بود.
......
