uk
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Відкрити в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
259
Підписники
-124 години
-237 днів
+930 днів
Архів дописів
«یک فنجان ادبیات» ☕📚 اینجا هر هفته با نویسندگان، شاعران آشنا می‌شویم؛ از زندگی‌نامه و داستانِ زندگی‌شان گرفته تا بررسی معروف‌ترین آثار، سبک نوشتار، نقل‌قول‌های ماندگار و جهان‌بینی‌شان. در این کانال می‌خوانیم: •معرفی نویسندگان و شاعران جوان •خلاصه و تحلیل رمان‌ها و کتاب‌های معروف •جملات و نقل‌قول‌های ماندگار ادبی •آشنایی با سبک‌های مختلف ادبیات •معرفی کتاب‌های ارزشمند برای مطالعه و بررسی مفاهیم عمیق در ادبیات، فلسفه و احساسات انسانی... https://t.me/a_cup_of_literatur

(بابت دیر نشر کردن معذرت میخواهم مشکلاتی پیش شد که نتوانستم زیاد تایپ کنم اما کوشش میکنم از این به بعد بیشتر نشر کنم.!)

#پارت‌: بیست و سوم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k با پایان یافتن مکالمه مادر و پدر مادرم گفت:هله زود بیایین که غذا آمده است. من و پدر نشستیم دور میز و مادر غذا را آورد هیی... که عادتم شده بود که هیچ وقت با مادر در کار های خانه کمک نمی کردم مادر بیچاره‌ام هم هیچ وقت نمی‌گفت کار کن میدانست مشغله های زیادی دارم. غذا در آرامش میل شد پدر خسته بود و رفت استراحت کند و مادر هم شروع به جمع کردن ظرف ها کرد طرف‌اش نگاه کردم دلم به حالش سوخت، او همیشه تنها بوده از صبح تا عصر که من و پدر خانه نمی باشیم وقتی می‌آییم هم در اتاق خود میباشیم شب ها هم بعد نان میخوابیم، مادرم آه که خیلی برایمان زحمت میکشد هیچ وقت نگفت خسته شده‌ام او همیشه با عشق برای ما غذا درست کرده و زحمت کشیده در حالیکه به کار های مادرم نگاه میکردم لب به سخن زدم -مادر. مادر: بگو جانم. -مرا ببخش هیچ گاه فرصت نشده تا درست حسابی همرایت کمک کنم و یا کنار هم نشسته و قصه کنیم می‌دانی باور کن کار هایم همه‌گی اش یکجا ریخته سرم فرصت نمیکنم به دل‌جمع همرایت بنشینم. مادر: آی دخترم خدا ببخشد میدانم که دخترم که کار های شرکت هم است و درس های دانشگاه‌ات هم است و ها همین که تو را میبینم مصروف استی خوشحالم میکند و من همیشه راضی بودم از زندگی‌ام. رفتم مادرم را در آغوش گرفتم و گفتم:دوستت دارم مادر تو بهترین مادر دنیا استی. مادر: لوس نشو.! من با وجودیکه در تنهایی هایم و کنار بقیه دختری استم که هیچ کس نمی داند درونم چه میگذرد و همیشه با همه سرد رفتار میکنم و ای از مغرور بودنم نیست چون میدانم غرور زیبنده بنده الله نیست، بلکه انسان ها باعث میشوند سرد برخورد کنم، برعکس‌اش در کنار پدر و مادر‌‌م شبیه دختر بچه هشت و نه ساله میشم. و ای مرا خوشحال میکند که میتوانم در کنار شان آرامش داشته باشم. همیشه مادر میگه سُهای من تا سُهایی که در بیرون میبینم جهان‌ها تفاوت دارد. با مادر شی بخیری کردم و میخواستم بروم اتاقم  وبخوابم که چیزی در ذهنم خطور کرد لبخند زدم و ایستادم بدون تردید به مادرم گفتم: راستی مادر چطور است خانواده ماما راشد و  عمه ماریایم را بگیم بیایند دور هم تو هم میتوانی بعد خیلی مدت ببینی شان. مادرم با تعجب طرف ام نگاه کرد و گفت: فکر کنم خواب زیاد دخترم سرت تاثیر کرده. مادرم تعجب کرده بود چون هیچ وقت موافق مهمانی های خانواده‌گی نبودم اما اینبار مجبور بودم این پیشنهاد را بدهم بخاطریکه مادر خیلی وقت بود بخاطر من از مهمانی های خانواده گی گذشته بود حتی وقتی به خانه های شان هم  دعوت هم می‌شدیم مادر درس و کار مرا بهانه میکرد اینبار خواستم خودم این پیشنهاد را بدهم چون واقعا دوست داشتم مادرم را خوشحال بسازم‌. خندیده و گفتم: اممم مادر مطمئن باشین مه خوب و خوب استم، جدی استم یک شب دور هم جمع بشیم شاید خوش بگذره. مادر: اگر واقعا تو مشکلی نداری من راضی استم دخترم اما مطمئن باشم از عمق دلت گفتی. -هاا مادر صدفیصد مطمئن باشید اصلاً یک پیشنهاد دیگر، غذا را هم نیاز نیست در خانه درست کنیم پدر را میگیم با یک رستورانت هماهنگ کنند. مادر خندید و گفت مادر: ولا دخترم خوب نظر است اما باید من به پدرت هم بگم.

photo content

در حیرتم؟
در حیرتم؟

photo content

سرگذشت دل من زندگی نامهٔ انسان است که لبش دوخته‌اند زنده‌اش سوخته‌اند و به دارش زده‌اند ... هوشنگ ابتهاج

قرار نیست دوست‌‌داشتن ‌و نداشتن یک شخص دلیل داشته باشد، بعضی چیز‌ها بی‌دلیل اند.

photo content

خوب نیستم. با تلاشی که الآن برای ادامه زندگی می‌کنم می‌توانستم اهرام مصر را بسازم.
از نامه‌های فرانتس کافکا‌ به فلیسه

گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم سعدی

طاقتِ من را ربایده این درد، لاجرم باید سکون اختیار کنم؟ مگر می‌شود، مگر هست چنین چیزی، به اسم دختر بودن، باید لال شوم و لال بودنِ دختر را حیا می‌پندارید؟ اگر تفکر‌تان چنین هست، پس هیچ فرقی ندارید از مردمانِ دوره جاهلیت، لیکن ظاهرتان آراسته‌تر شده.

انسان‌ها روز به روز، به انزواء کشانیده‌می‌شوند و، اعتراضی در کار نیست… ترسناک است؟ نمی‌دانم، شاید!

_در چشمانم چی می‌بینی؟ _کهکشانِ از جنس خورشید!

بسانِ انسانِ که امید ندارد، رها‌م!

عقده‌ای ام! حالا فرق نمی‌کند آن انسان چقدر عزیز باشد، با یک اشتباه‌اش خط می‌زنم بر تمام خوبی های که برایم کرده.

چیزی در وجودم بیدار شده که او را بر خلاف نسخه‌های قبلی‌ام بسیار دوست‌ می‌دارم، او قوی‌تر، بی‌تفاوت تر و بی نیاز است از تمام انسان ها.

از دنیا رانده، حسرت خوابی را می‌کشم که سراغم نمی‌آید و فقط موقعی سراغم می‌آید که مفصل‌هایم از خستگی درد می‌کند. بدنِ تکیده‌ام با رنج و آشوبی که حتی جرأت نمی‌کنم کاملاً به آن اعتراف کنم، با ترس و لرز به سوی نابودی می‌رود. در سرم تشنج ‌هایی دارم حیرت‌انگیز.
یادداشت‌ها، کافکا

💜
💜