زادهِ خیال…
Відкрити в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
248
Підписники
-124 години
-57 днів
+330 днів
Архів дописів
248
کاش تمام این دلشکستگیها مثل آبی که توی گوشهایم میرود و دوباره بیرون میآید، از تن و روحم خارج شوند، امّا به جایش در روحم رسوخ میکند و چون تکهٔ متعفنی همهجای بدنم را میگیرد.
زن پراکنده، جومپا لاهیری
248
این جماعت را که میبینی ، بسی بازیگرند !!
وقت غم باهم غریبه وقتی شادی یاورند !!
چون که پای سودشان اید روزی در میان !!
در فروشی آدمی از تاجران تاجر ترند !!!
#کاپی
248
ناگهان به خودم فکر کردم…
به (منی) چند سال قبل همان که با دلِ سادهترش زودتر میخندید زودتر دل میبست و هنوز بلد نبود بعضی دردها را بیصدا تحمل کند به او که فکر کردم،
لبخندی آرام روی لبم نشست نه از سرِ غرور، بلکه از جنس دلتنگی…
دلم خواست برگردم،
کنارش بنشینم و آرام در گوشش بگویم:
«همه چیز آنقدرها هم سخت نمیماند…
تو قویتر از آنی که فکر میکنی.»
اما زمان هیچوقت به عقب برنمیگردد فقط آدمها را آرامآرام عوض میکند… 🌙
248
💜🤍
هی نگین "در ای گرمی خفه نمیشی؟"
شما بگو اصلا ۵٠ درجه وقتی بدون پتو خوابم نمیبره چی کنم؟ من خیلی آدم پتو ای هستم
خیلی حق بود
248
💙
حواسمان باشه دل آدما شیشه نیست
روی آن " ها " کنی
بعد قلب بکشی بعد بشینی و آب شدنش را تماشا کنی!!!
روی شیشه ی نازک دل آدما اگه قلب کشیدی باید مردانه پاش بایستی..
248
Repost from لالههای سپید| پرنده آبی✨️🩷
مرد بودن را
پشت درهای بسته و قفلهای سنگین تعریف نکن…
مردی که از آزادیِ یک زن میترسد،
قبل از هرچیز، از خودش میترسد.
غیرت، اگر بوی زندان بدهد،
دیگر افتخار نیست
نام دیگریست برای ضعف.
قد بالایت،
ریش و صدای بلندت، هیچکدام
شانهای نمیشود برای تکیه کردنِ یک انسان.
مرد بودن،
در شکستنِ بالِ دیگری نیست؛
در دیدنِ پرواز اوست،
بیآنکه دستت را به زنجیر آلوده کنی.
خواهرت،دخترت، همسرت؛
نامهای مختلفاند برای یک حقیقت:
انساناند، نه آبروی تو.
اگر مردی،
دیوار نشو…
سایه نشو…
سنگ نشو در مسیرش…
اگر مردی،
بگذار نفس بکشد،
بگذار انتخاب کند،
حتی اگر راهش از تو جدا شود.
مرد بودن،
کوه بودن نیست
اگر زیر سایهات کسی
کوچک شود.
مرد بودن،
یعنی آنقدر بزرگ باشی
که هیچکس کنار تو
کوچک نشود.
#_پرنده_آبی🫀🦋
248
Repost from N/a
هرگاه فرشتهٔ مرگ برای گرفتن روحِ مؤمن بیاید به او میگوید: «پروردگارت به تو سلام میرساند.»
سیدنا ابن مسعود رضي الله عنه
(جامع العلوم و الحکم: ۶۹۲)
248
#پارت: هجدهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
شرکت مثل همیشه در جریان بود صداها در هم میپیچیدند کیبوردها، تماسها، رفتوآمدها…
آراد پشت میزش نشست فایلها را باز کرد چند لحظه به صفحه خیره ماند…
بعد شروع کرد اینبار کار کردن برایش فقط انجام وظیفه نبود انگار میخواست ذهنش را هم منظم کند خط به خط جلو رفت اعداد، نقشهها، جزئیات…
همهچیز باید دقیق میبود چند دقیقه بعد صدایی از سمت اتاق ریاست آمد:
«آراد، یک لحظه بیا داخل.»
آراد سرش را بالا آورد صدا را شناخت از جا بلند شد و به سمت اتاق رفت در زد.
«بفرمایید.»
داخل شد صبور رادمنش پشت میز نشسته بود نگاهش جدی اما نه سرد.
«بشین.»
آراد نشست چند ثانیه سکوت بعد صبور گفت:
«پروندهی پروژهی غرب شهر را دیدی؟»
«بله چند دقیقه پیش یک نگاهی انداختم.»
صبور کمی به جلو خم شد.
«نظرت؟»
آراد مکث کرد نه از تردید از دقت.
«کار پیش رفته… اما بعضی از جزئیات هنوز واضح نیست اگه همیرقم پیش بره ممکنه بعداً مشکل بسازه.»
صبور نگاهش را روی او نگه داشت چند ثانیه بعد خیلی آرام سر تکان داد.
«خوبه.»
سکوت کوتاهی بین شان نشست بعد اضافه کرد:
«تشکر که همکاری همراه شرکت ماره پذیرفتی.»
آراد
«خواهش میکنم هر کاری از دستم بر بیاید را انجام میدهم.»
صبور ادامه داد:
«از فردا بیشتر درگیر همین پروژه میشی.»
آراد سر تکان داد.
«کوشش میکنم وقت بیشتری رویاش بگذارم.»
بلند شد اما قبل از اینکه برود صبور گفت:
«آراد…»
ایستاد برگشت.
«بله؟»
صبور لحظهای مکث کرد نگاهش کمی متفاوت شد انگار چیزی فراتر از کار در ذهنش بود.
«پدرت حالش خوبه؟»
آراد کمی جا خورد اما سریع خودش را جمع کرد.
«بله خوبن الحمدالله.»
صبور سر تکان داد.
«سلام مره به دوست قدیمیام برسان.»
«حتماً.»
از اتاق بیرون آمد در را بست چند قدم جلو رفت اما ذهنش هنوز همانجا مانده بود
پدرش، صبور رادمنش...
این ارتباط دیگر فقط یک اتفاق ساده نبود به سمت میزش برگشت نشست اما شروع نکرد نگاهش برای لحظهای بالا آمد بیهدف…
و درست در همین لحظه دروازه باز شد و سُها داخل شد چون این بار تمام مدیران و کارکُنان در اتاق بزرگ نقشه سازی جمع شده بودند و کار هایشان را دسته جمعی انجام میدادند سُها هم به همین اتاق آمد تا کارهایش را انجام دهد.
آراد نگاهش کرد و خیلی زود نگاهش را برگرداند.
نه از ترس…
نه از تردید…
فقط از همان فاصلهای که هنوز حفظ شده بود.
سُها از کنار میزها عبور کرد مشغول کار خودش بیتوجه به اطراف...
راوی…
بعضی دیدنها قرار نیست دیده شوند نه برای پنهان کردن برای اینکه زودتر از زمان خودشان معنا نگیرند.
روز آرامآرام جلو میرفت کارها بیشتر میشدند مسئولیتها جدیتر
اما در میان این همه نظم و شلوغی، دو نفر، در دو مسیر جدا، هنوز بیآنکه چیزی بگویند در یک نقطهی مشترک قدم میزدند روزهاگاهی بدون اتفاق خاصی میگذرند…
اما چیزی درونشان آرام تغییر میکند نه واضح نه قابل گفتن فقط حس میشود.
چند روز بعد…
دانشگاه.
حیاط نسبتاً خلوت بود صدای باد میان درختها میپیچید سُها روی یکی از چوکیها نشسته بود کتابش باز بود…
اما نگاهش روی کلمات نمیماند ذهنش درگیر نبود فقط… ساکت نبود گاهی بیدلیل نگاهش از صفحه جدا میشد و میان محوطه میچرخید انگار دنبال چیزی نمیگشت اما منتظر چیزی بود.
خودش هم نمیدانست چه چند قدم دورتر آراد ایستاده بود نه خیلی نزدیک نه آنقدر دور که نبیند نگاهش کوتاه به سُها افتاد سریع برگشت این کار را آگاهانه نکرد بیشتر شبیه یک واکنش بود.
چند ثانیه بعد دوباره نگاه کرد اینبار کوتاهتر بعد نفس آرامی کشید و مسیرش را عوض کرد نه برای نزدیک شدن بلکه برای اینکه بیدلیل نزدیک نشود.
راوی…
بعضی احساسها در شروع شان بیشتر شبیه «توجه» هستند تا «عشق» نه قلب را تند میکنند نه ذهن را آشفته فقط باعث میشوند یک نفر در میان شلوغی ها کمی بیشتر دیده شود.
248
گاهی فقط با تو حرف میزنم…
بیصدا بیکلمه اما تو بهتر از هر کسی میفهمی دلم چه میخواهد یارب🤍
248
Repost from دُخت شب...✨
چشمِ سیاه تو کعبه شد و من طوافکنان
بیلبیک بیصدا بینشان…
نه سنگ ماندم نه دل
جز گردِ راهت ای جانِ جان.....
#محال_بهار🍂
248
Repost from ژرف واژهها ✤
گاهی نزدیک شدنِ دو مسیر نیاز به قدمهای بلند ندارد نه گفتوگو نه برخورد مستقیم فقط دانستنِ اینکه دیگری در همان فضا نفس میکشد و این دانستن هرچند کوچک آرامآرام
چیزی را تغییر میدهد!
#رمان_ردی_از_خدا_در_دل_عشق
