زادهِ خیال…
الذهاب إلى القناة على Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
255
المشتركون
-124 ساعات
-207 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
255
راستش کمی دیر شد حالی هم رفتم دوباره خیلی از متن هایتان تان ره خواندم تا توانستم یک نامه بنویسم
تقدیم تان بانو!🌹
255
به «روزهای مانده در مِه»
شاید عجیب باشداما میان این همه سایه و تاریکی که در کلماتت است یک نوع آرامش پنهان پیدا میشه
نه از آن آرامش های پرنور و واضح
از آن هایی که باید کمی در میان شان بمانی
تا آهسته خودشان را نشان بدهند.
راستش را بخواهی من هم هیچوقت آدمِ ساده دوست داشتن نبودم. و حتی گاهی فکر میکردم شاید این سردی یک نقص است.
اما وقتی تو ره خواندم
فهمیدم بعضی حسها قرار نیست تغییر کنند
فقط باید جایی پیدا کنند که فهمیده شوند.
کلماتت دقیقاً همان جاست.
جایی که تاریکی ترسناک نیست بلکه صادق است.
خوب است که بدون تلاش برای قشنگ بودن
فقط واقعی مینویسی شاید خیلیها از کنارت رد شوند
یا حتی نفهمنت اما مطمئنم بر بعضیها
همی سکوت و همی سایهها یک جور پناه است🌹🌹🌹
(از طرف کسی که شاید هنوز کاملاً خودش را پیدا نکرده اما در میان کلمات تو کمی کمتر گم میشود.)🌹🌹
255
مردمان این شهر حسود اند، چی به هرآنچهکه داری چی به هر آنچهکه نداری…
دقت کن چی به هر آنچه که نداری…
255
سلام 𝔄𝔰𝔯𝔞 𝔎𝔞𝔯𝔦𝔪𝔦 🦋 هستم ✋
از طریق لینک زیر میتونی هرچی خواستی ناشناس برام بفرستی 🤫
https://t.me/HarfChatBot?start=470a9c125d63
255
Repost from روزهای مانده در مِه
أنا أكثر كسلًا من أن أصحح أفكارك الخاطئة عني. «من کسلتر از آنم که بخواهم تصور اشتباهت در موردِ خودم را اصلاح کنم.»
255
زندگی چیزی میان این دو است خوابی که گاهی بیداری را به ما نشان میدهد و بیداریای که گاهی شبیه خواب است. مهم شاید این نباشد که چقدر میدانیم بلکه این است که چقدر جرأت داریم آنچه را میفهمیم زندگی کنیم.
#half_breed_Princess
255
شاید بزرگترین ترس ما ندانستن نیست بلکه فهمیدن است فهمیدن اینکه بسیاری از چیزهایی که به آنها تکیه کردهایم توهمی بیش نبودهاند. و در آن لحظه انسان بین دو انتخاب میماند: یا به همان توهمها برگردد و آرام بماند یا حقیقت را بپذیرد و ناآرام اما بیدار زندگی کند.
#half_breed_Princess
255
قرار بود تا ابد وفا کند به عشق من،
ندانم ای خدا چی شد قرار جاودانهاش…!
#آهنگ_احمد_ظاهر
255
Repost from N/a
رُز آبی!
بزرگترین چیزی که آدم را خسته میکند،
این نیست که دنیا چقدر دروغ دارد،
بلکه این است که مدام مجبور باشی وانمود کنی بخشی از آنی،
در حالی که درونت هیچ شباهتی به آن ندارد.
#ناتور_دشت
#جی_دی_سلینجر
255
- برادرانت را چقدر دوست داری؟
- امم، نمی دانم اخه تا حالی چیزی را بیشتر از او ها دوست نداشتیم که بگویم بیشتر از فلان چیز دوست شان دارم.
255
میدانم خیلی کم نوشتم اما ازم بپذیرین چون واقعا سرم شلوغ است بیکار نمیشم
انشالله فردا شب جبران میکنم.
255
#پارت: سیزدهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
دستگیره آرام پایین رفت و در بدون صدا باز شد سُها سرش را بالا آورد آراد بود چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد اما نه طولانی… نه عمیق.
سُها خیلی زود نگاهش را برگرداند سمت دفترش.
«کاری داشتید؟»
لحنش مؤدب بود، آراد کمی مکث کرد انگار انتظار این برخورد را نداشت.
«فقط… یک فایل لازم داشتم فکر کردم شاید پیش شما باشه.»
سُها بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«اگه مربوط به پروژهی دیروزه روی سیستم بخش است.»
آراد نگاه کوتاهی به میز انداخت، بعد گفت:
«باشه.» اما نرفت.
چند ثانیه همانجا ایستاد نگاهش به کتبچه باز سُها افتاد به جملههایی که هنوز تازه بودند.
«شما همیشه اینطوری یادداشت برمیدارید؟»
اینبار سُها مکث کرد دستش روی کاغذ ثابت ماند سؤال سادهای بود…
اما لحنش زیادی کنجکاو به نظر میرسید سرش را بلند کرد نگاهش مستقیم اما سرد نبود فقط بستهتر از قبل.
«فکر نمیکنم به کار مربوط باشه.»
آراد خیلی آرام سر تکان داد.
«درسته.»
و اینبار واقعاً برگشت سمت در دستش روی دستگیره رفت اما قبل از باز کردن لحظهای مکث کرد نه برای گفتن چیزی فقط انگار چیزی در ذهنش مانده بود که نگفت در را باز کرد و بیرون رفت سکوت دوباره به اتاق برگشت اما اینبار فرق داشت.
سُها چند لحظه به در بسته نگاه کرد.
نه از سر کنجکاوی بلکه بیشتر شبیه یک فکرِ نیمهتمام.
بعد نگاهش را برگرداند به کتابچه و جملهها به «شروع».
خودکار را برداشت.
کمی فکر کرد…
و زیر نوشتههایش اضافه کرد:
«قرار نیست همه جوابها از بیرون بیاد.»
نقطه گذاشت اینبار نگاهش محکمتر بود نه چون چیزی را کامل فهمیده بود بلکه چون تصمیم گرفته بود هر چیزی را بهراحتی از هر کسی نپذیرد بیرون از اتاق صداهای شرکت همانطور ادامه داشتند اما درون سُها یک مرز کوچک تازه شکل گرفته بود.
255
آدمی عادت کرده همهچیز را معنا کند درد را، عشق را، حتی تنهایی را. اما شاید بعضی چیزها قرار نیست معنا شوند بلکه باید حس شوند مثل لحظهای که در میان شلوغی ناگهان دلت میگیرد و نمیدانی چرا…
آنجا ذهن خاموش میشود و روح شروع به حرف زدن میکند.
#half_breed_Princess
255
اگر صدای خِشخِش قلم فرشتگان را هنگامی که نامت را در لست ذکرکنندگان مینویسند، شنیده بودی، هرگز زبانت را از ذکر الله خاموش نمیساختی.
اللهم صلي وسلم على نبينا محمد
