uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Відкрити в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
255
Підписники
-124 години
-207 днів
+930 днів
Архів дописів
نمی‌دانم ولی گفت خداوند سزای همه‌ی اشک‌های که ریخته شده را می‌گیرد؛ شاید سخت گرفت چنان که مرحمی باشد برای زخم‌های که هی سر باز می‌کنند... اما فکر نمی‌کنی زخم خودی مرحمش هم درد دارد؟! 📓گذرگاه_تاریک

«خداوندا تو را سپاس، برای وحشتم از جماعتِ مجنون و ابله که مرا به یاد و آغوش تو انداخت.» -غزل‌حمیدی

🤌علی بخشی

photo content

🤌
🤌

با چه حزن فراوانی میخواند ، چه حالی داشت وقتی تلاوت میکرد؟

‏وإنْ تمنيتُ شيئاً فأنتَ كُلُّ التمنّي. ﮼و‌اگر‌چیزی‌را‌آرزو‌کنم‌همه‌‌آرزویم‌تویی…

مرگِ تدریجی یعنی؛ در وضعیتی باشی... که با مُهرِ سکوت بر دهان، تماشاگرِ قتلِ امتِ پیامبرت باشی… و هیچی از دستت برنیاید…💔

یارب تو چنان کن که همه حیران بمانند!

این‌جا مردمانش جهالت خویش را همانند خدای‌ خویش می‌پرستند… نمی‌خواهند دانایی که ایشان را از خبط شان خبر کند، چون کسر شان می‌دانند، این‌که منطق‌ شان اشتباه باشد. #برین_بیک

حقیقت هر چند تلخ و گزنده باشد، ترجیح می‌دهم‌اش بر دروغِ که خوشحالم کند.

#پارت‌: چهاردهم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k چراغ را روشن کرد کیفش را روی میز گذاشت و کفش‌هایش را درآورد چند لحظه همان‌جا ایستاد انگار هنوز ذهنش بیرون از خانه جا مانده بود. آرام به سمت اتاقش رفت. در را باز کرد همان فضای آشنا همان سکوت اما خودش مثل قبل نبود روی تخت نشست چند لحظه فقط به دیوار روبه‌رو نگاه کرد..... شب آرام‌تر پیش می‌رفت و سُها برای اولین‌بار احساس نمی‌کرد باید عجله کند چون فهمیده بود بعضی مسیرها فقط وقتی معنا پیدا می‌کنند که با آگاهی در آن‌ها قدم بزنی. آراد… پسری آرام با نگاهی که بیشتر از حرف‌هایش حرف می‌زد. نه از آن آدم‌هایی که با صدا و شلوغی خودشان را نشان می‌دهند بلکه از آن‌هایی که حضورشان آهسته اما ماندگار است او صبور بود بیش از حد معمول. انگار یاد گرفته بود بعضی چیزها را باید صبر کرد نه حل. اما این صبر… همیشه از آرامش نمی‌آمد گاهی، از ندیدنِ راهی دیگر بود. شب برای آراد معمولاً زودتر از بقیه شروع می‌شد نه به‌خاطر تاریکی هوا بلکه به‌خاطر سکوتی که دنبالش می‌گشت. اتاقش ساده بود. بی‌اضافه، بی‌حاشیه… درست شبیه خودش روی صندلی کنار پنجره نشسته بود چراغ را روشن نکرده بود نور کم‌رنگ بیرون صورتش را نیمه‌روشن نگه داشته بود. نگاهش به جایی نبود… یا شاید به جایی بود که فقط خودش می‌دید. امروز را مرور کرد. شرکت... فایل‌ها.... صداها.... و بعد… آن اتاق و سُها نه به‌خاطر حرفی که زد بلکه بیشتر به‌خاطر حرفی که نزد آراد آرام زیر لب گفت: «همه نمی‌خوان حرف بزنن…» این را خوب می‌فهمید چون خودش هم خیلی وقت‌ها ترجیح داده بود سکوت کند نگاهش کمی تغییر کرد یاد آن جمله افتاد همان که کوتاه دیده بود روی کاغذ سُها. «قرار نیست همه جواب‌ها از بیرون بیاین…» لب‌هایش خیلی کم حرکت کرد نه برای تکرار برای فکر کردن آراد از آن آدم‌هایی نبود که زود قضاوت کند اما… کنجکاوی را هم کامل کنار نمی‌گذاشت فقط فرقش این بود که دنبال جواب نمی‌دوید صبر می‌کرد… تا اگر قرار است چیزی فهمیده شود در زمان خودش شکل بگیرد سرش را به پشتی چوکی تکیه داد. چشم‌هایش را بست چند لحظه سکوت بعد خیلی آرام انگار نه برای کسی جز خودش گفت: «شناخت…» کلمه در ذهنش ماند غریبه نبود اما ساده هم نبود چشم‌هایش را باز کرد نگاهش این‌بار به آسمان شب افتاد تاریک بود اما خالی نبود نقطه‌های کوچکی از نور در دلش پخش بودند. آراد آهسته نفس کشید شاید همه‌چیز لازم نبود واضح باشد تا واقعی باشد او عادت داشت با چیزهایی زندگی کند که کامل فهمیده نشده‌اند اما این‌بار حس می‌کرد یک سؤال تازه آرام و بی‌صدا وارد مسیرش شده است. نه مزاحم… نه عجول… فقط حاضر.

#پارت‌: سیزدهم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k دستگیره آرام پایین رفت و در بدون صدا باز شد سُها سرش را بالا آورد آراد بود چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد اما نه طولانی… نه عمیق. سُها خیلی زود نگاهش را برگرداند سمت دفترش. «کاری داشتید؟» لحنش مؤدب بود، آراد کمی مکث کرد انگار انتظار این برخورد را نداشت. «فقط… یک فایل لازم داشتم فکر کردم شاید پیش شما باشه.» سُها بدون اینکه نگاهش کند، گفت: «اگه مربوط به پروژه‌ی دیروزه روی سیستم بخش است.» آراد نگاه کوتاهی به میز انداخت، بعد گفت: «باشه.» اما نرفت. چند ثانیه همان‌جا ایستاد نگاهش به کتبچه باز سُها افتاد به جمله‌هایی که هنوز تازه بودند. «شما همیشه این‌طوری یادداشت برمی‌دارید؟» این‌بار سُها مکث کرد دستش روی کاغذ ثابت ماند سؤال ساده‌ای بود… اما لحنش زیادی کنجکاو به نظر می‌رسید سرش را بلند کرد نگاهش مستقیم اما سرد نبود فقط بسته‌تر از قبل. «فکر نمی‌کنم به کار مربوط باشه.» آراد خیلی آرام سر تکان داد. «درسته.» و این‌بار واقعاً برگشت سمت در دستش روی دستگیره رفت اما قبل از باز کردن لحظه‌ای مکث کرد نه برای گفتن چیزی فقط انگار چیزی در ذهنش مانده بود که نگفت در را باز کرد و بیرون رفت سکوت دوباره به اتاق برگشت اما این‌بار فرق داشت. سُها چند لحظه به در بسته نگاه کرد. نه از سر کنجکاوی بلکه بیشتر شبیه یک فکرِ نیمه‌تمام. بعد نگاهش را برگرداند به کتابچه و جمله‌ها به «شروع». خودکار را برداشت. کمی فکر کرد… و زیر نوشته‌هایش اضافه کرد: «قرار نیست همه جواب‌ها از بیرون بیاد.» نقطه گذاشت این‌بار نگاهش محکم‌تر بود نه چون چیزی را کامل فهمیده بود بلکه چون تصمیم گرفته بود هر چیزی را به‌راحتی از هر کسی نپذیرد بیرون از اتاق صداهای شرکت همان‌طور ادامه داشتند اما درون سُها یک مرز کوچک تازه شکل گرفته بود. سُها چند لحظه دیگر به دفترش نگاه کرد بعد آرام آن را بست. انگار نمی‌خواست بیشتر از این آن فکرها را کش بدهد یا شاید می‌دانست که بعضی چیزها… باید در سکوت بمانند تا شکل بگیرند از جا بلند شد به سمت پنجره رفت پرده را کمی کنار زد. نور عصر حالا کمرنگ‌تر شده بود و سایه‌ها آرام‌تر روی زمین کش می‌آمدند. چند نفر در محوطه‌ی شرکت در رفت‌وآمد بودند هر کسی در مسیر خودش. سُها نگاهش را برای چند لحظه همان جا نگه داشت چند دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد فضای شرکت مثل قبل در جریان بود همان صداها، همان آدم‌ها… اما نگاه سُها کمی تغییر کرده بود به سمت میز کارش که بیرون از اتاقش بود رفت فایل‌ها را باز کرد و شروع به کار کرد این‌بار تمرکزش واقعی‌تر بود نه از سر فرار از فکرها بلکه از سرِ انتخاب چند دقیقه‌ای گذشت یکی از همکارها نزدیک شد. «سُها این بخش گزارش را چک می‌کنی؟ فکر میکنم یک جایش مشکل داره.» سُها بدون مکث گفت: «بفرست.» فایل را گرفت نگاهی انداخت چند خط را اصلاح کرد و برگرداند حرکت‌هایش دقیق بود آرام اما مطمئن‌تر از قبل چند میز آن‌طرف‌تر آراد نشسته بود نگاهش برای لحظه‌ای از صفحه‌ی مانیتور جدا شد و ناخودآگاه به سمت سُها رفت. اما این‌بار هیچ تلاشی برای نزدیک شدن نکرد فقط نگاه کوتاهی‌و بعد دوباره برگشت به کارش انگار او هم فهمیده بود بعضی فاصله‌ها باید حفظ شوند. ساعت کمی جلوتر رفت کارها یکی‌یکی تمام شدند و شرکت کم‌کم خلوت‌تر شد سُها وسایلش را جمع کرد اما این‌بار عجله‌ای برای رفتن نداشت کیفش را برداشت و به سمت خروجی راه افتاد بیرون هوا رو به تاریکی می‌رفت نسیم خنکی می‌وزید سُها قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. امروز روز خاصی نبود هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده بود اما درونش یک تغییر کوچک آرام و بی‌صدا شروع شده بود. و این‌بار او خودش شاهدش بود. سُها از درِ شرکت بیرون آمد هوا کمی تاریک‌تر شده بود و چراغ‌های سرک ها یکی‌یکی روشن می‌شدند. چند قدم جلو رفت میخواست سوار موترش شود اما احساس کرد وجودش نیاز به قدم زدن دارد اما این‌بار مسیرش مثل همیشه مستقیم و بی‌فکر نبود ایستاد نگاهش روی خیابان ماند. موترها عبور می‌کردند آدم‌ها می‌گذشتند… اما او میان این حرکت ها لحظه‌ای ایستاده بود کیفش را کمی جابه‌جا کرد و زیر لب گفت: « باید کجا برم؟» سؤال ساده‌ای بود اما این‌بار فقط درباره‌ی مقصدِ امشب نبود چند ثانیه فکر کرد بعد بدون عجله به سمت پیاده‌رو سمت راست رفت. نه چون از قبل تصمیم گرفته بود بلکه چون می‌خواست آگاهانه انتخاب کند حتی اگر کوچک باشد. مسیر خانه طولانی نبود اما سُها آهسته‌تر از همیشه راه می‌رفت نگاهش گاهی به زمین  گاهی به آدم‌ها و گاهی به آسمان تاریک می‌رفت و ذهنش هنوز درگیر بود اما این درگیری آشفته نبود. شبیه یک مرتب شدنِ تدریجی با خودش فکر کرد: «شاید شناخت… یک دفعه اتفاق نمی‌افته.» چند قدم دیگر رفت. «شاید باید کم‌کم ساختش…» این‌بار جمله را کامل‌تر حس کرد به خانه رسید کلید را در قفل چرخاند و وارد شد فضای خانه ساکت بود.

photo content

در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می‌خواهد کسی او را دوست داشته باشد. 🖤

من شیفته‌ی این‌هایی‌ام که می‌گویند: چه دست‌های زیبایی، چه چشم‌های گیرایی، چه لبخندی و چه صدای قشنگی داری! این‌هایی که به آدم می‌رسند و بهترین بخش‌های وجود آدم را یادش می‌اندازند. این‌هایی که سخاوتمندانه، در سمت درستِ خلقت ایستاده‌اند و به همه چیز و همه کس، از زاویه‌ی عمیق و انسانی‌اش نگاه می‌کنند. "نرگس صرافیان طوفان"

حلال هر چند اندک،باشد بسنده است؛ وحرام هر چند بسیار باشد،سیر نمی کند!
حلال هر چند اندک،باشد بسنده است؛ وحرام هر چند بسیار باشد،سیر نمی کند!

میگه: کسی تا حالا از دلتنگی نمُرده گفتم:مگر اونایی که مردن تونستن برگردن بگن از خاطر چی مُردن.

میگه: منم آن شهری که یادش رفته کسی را ندارد دلش میخواهد برقصد سرمست ولی نا ندارد....

پروردگارا خواهان قلبی آرام هستم، همانند آرامی نماز صبح ...