uk
Feedback
باستان شناس بیکار

باستان شناس بیکار

Відкрити в Telegram

متعلق به یک باستان‌شناس بیکار ✒️حفاری ذهن https://t.me/Mind_Diggings 👤ناشناس @Unemployed_archeologistbot Private🔒 https://t.me/+cduOuS0o4lJhMzQ0 🎵آهنگ یاب @Unemployed_archeologist_songbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
396
Підписники
-1124 години
+427 днів
+12730 днів
Архів дописів
و چه زود تموم شد

فقط چند روز مونده...

تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن دارند، میشود به عمر ارتباطشان امید داشت.

می‌گردی؛ در فلسفه می‌گردی، در ادبیات می‌گردی، در سینما می‌گردی، در موسیقی می‌گردی، بلکه فیلسوفی تو را درک کرده باشد، نویسنده ای تو را نوشته باشد، فیلمسازی تو را ساخته باشد و موسیقی دانی تورا نواخته باشد. آدم تشنه درک شدن است؛ میخواهد خودش را بخواند و ببیند و بشنود...

آخرین دژ انسان ذهن اوست، اگر استوار بماند هیچ چیز فرو نمی‌پاشد.

بهم اطلاع بدین تا منم از چنل شما پیامی رو فوروارد کنم

خوشحالم از اینکه محتوای چنل رو فوروارد میزنید چنل خودتون ممنونم✨

یکی از پایه‌های عقلانیت بشر پرسشگری است، انسان به اندازه‌ای که پرسش، نقد و شک می‌کند خردمند است.
سقراط

در اصل، انسان ها آنقدر که ما بیم داشتیم سقوط نکرده اند، چرا که هرگز آنقدر که ما می پنداشتیم متعالی نبودند.

گفت: حتی اگر همه جا آتش گرفت تو ققنوس باش از دل خاکستر زاده شو. گفتم: ققنوس افسانه است. اگر همه جا آتش بگیرد من شاید بتوانم فقط یک درخت باشم. درختی که در دل جنگلی آتش گرفته روییده و نه دلش می‌خواهد بسوزد، نمی‌تواند بیخیال ریشه‌هایش شود، خودش را از ساقه قطع کند و بگریزد... و راستی کدام واقعا بدتر است؟ ماندن و سوختن، یا رفتن، قطع شدن، خونریزی کردن و تماشا کردن سوختن ریشه‌ ها...؟

The Final Countdown.mp35.24 MB

ممنون میشم ری اکشن بزنید و فوروارد کنید❤️✨

زندگی رسم خوشایندی هاست... می‌گویند انسان، برای آنچه از دست داده اشک می‌ریزد، اما حقیقت این است که عمیق‌ترین اندوه، برای چیزهایی‌ست که هرگز تکرار نمی‌شوند. دوازده سال از عمرمان، بی‌آنکه بفهمیم، در میان زنگ‌ها ورق خورد. آن روزها هر صبح با بی‌حوصلگی از خواب برمی‌خاستیم و خیال میکردیم مدرسه زندانی‌ست که روزی از آن آزاد خواهیم شد. چه تلخ که بهای این آزادی جدایی از کوله بار خاطرات شیرین است. هر روز که از آخرین پله مدرسه پایین می آمدم، با علم اینکه در آن لحظه، در یکی از کوتاه‌ترین و زیباترین فصل‌های زندگی به سر می‌برم و روزی برای همیشه حسرت تلخ و شیرینی هایش را خواهم کشید، عذابم میداد ولی سعی کردم، از تمام اضطراب ها، شوخی ها و حضور دوستانی که رزق روح بودند لذت ببرم. از امروز دیگر هیچ زنگ تفریحی در انتظارمان نیست. هیچ امتحانی که با پایانش نفسی آسوده بکشیم، هیچ صدای خنده‌ای که تمام راهرو را پر کند، هیچ صبحی که با کوله‌ای بر دوش و هزار رویای خام آغاز شود. شاید بزرگ‌ترین تراژدی زندگی همین باشد که انسان، ارزش روزهایش را هنگام از دست دادنشان می‌فهمد. ما دیر می‌رسیم؛ همیشه دیر. آن‌قدر دیر که دیگر نه راهرویی باقی مانده، نه کلاسی، نه زنگی که برای ما به صدا درآید و نه مجالی برای خنده های پوچ و بی معنی ولی از ته دل. اکنون تنها چیزی که از آن دوازده سال باقی مانده و می‌ماند چند دوست و عکس، چند دفتر قدیمی و خاطراتی‌ست که هر بار به سراغمان می‌آیند و چیزی را درونمان به خاک می‌سپارند. گویی هر خاطره، مراسم تشییع تکه‌ای از خود گذشته ماست. و شاید انسان، تمام عمر را صرف همین سوگواری خاموش می‌کند؛ سوگواری برای نسخه‌هایی از خودش که در ایستگاه‌های مختلف زندگی جا مانده‌اند. مدرسه، یکی از همان ایستگاه‌ها بود. جایی که فقط درس نخواندیم، بلکه بخشی از روحمان را برای همیشه به آن سپردیم. اکنون هر کداممان به سویی خواهیم رفت. شاید فاصله‌ها آنقدر زیاد شوند که نام بعضی‌ها فقط در حافظه بماند، شاید سال‌ها بگذرد و چهره‌ها زیر غبار زمان رنگ ببازند و اما خاطرات... خاطرات، هرگز پیر نمی‌شوند. آن‌ها در گوشه‌ای از قلب انسان، بیصدا نفس می‌کشند و هر بار که بوی کتابی کهنه یا صدای زنگ مدرسه‌ای به گوش برسد، دوباره زنده می‌شوند.
۱۲ مرداد ۱۴۰۵، پایان ۱۲ سال تحصیلی.
باستان شناس بیکار

و امروز ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ پایان ۱۲ سال تحصیلی.

سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند که بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدن‌ها.

همگام با خواندن اشعار بهار و فرخی یزدی و چند تن از شعرای دوره بیداری.

قسم بر خون پاکانی که در خاک وطن خفتند کسی کو می‌کند تفکیک خون‌ها، نیست ایرانی.