uk
Feedback
سَـمفونـےِ مَهتـآب '

سَـمفونـےِ مَهتـآب '

Відкрити в Telegram

‍ "وخـداےِمن‌آن‌ݼـشـمانـےست‌؛ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ڪه‌سَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآب‌رابـه‌وجـد‌مـے‌آورد " ‌ @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 038
Підписники
+1324 години
+1277 днів
+33230 день
Архів дописів
Repost from N/a
از مینهو به جیسونگ مو آبی؛ -ساکورا-

Repost from N/a
_oneshat____ Couple:#minsung Read:https://telegra.ph/Shine-for-me-07-04 Writer:#bofi.
+1
_oneshat____ Couple:#minsung Read:https://telegra.ph/Shine-for-me-07-04 Writer:#bofi.

چقدر تداعی خاطرات برام غم انگیزه. تبدیل شدنِ منهِ قبلی به این من . عوض شدن دلیل لبخند هام. حس میکنم همه‌ی آدما از یه جایی به بعد جوری بزرگ میشن که آرزو میکردن کاش هیچ وقت آرزویِ بزرگ شدن نمیکردن. کاش هیچ وقت تو خاله بازی ها نقش آدم بزرگه رو در نمیوردن. کاش وقتی ازشون میپرسیدن چند سالته به جای ۶ سال نمی‌گفتن ۱۰ سال. کاش به جای لباس های بچگانه ، لباس مامان هاشون رو نمیپوشیدن. کاش واقعا بچه میبودن. چون از یه زمانی دیگه نمیتونن بچه باشن حتی اگر بخوان! وقتی با درد زندگیِ بزرگسالانه و گرفتاری هاش آشنا میشن نمیتونن بشینن چای الکی توی قوری بریزن و با عروسک هاشون حرف بزنن. ما وقتی با این زندگی دست و پنجه نرم میکنیم، از ترس دور تر شدن از اون دوران گاهی خاطرات قدیمی رو مرور میکنیم تا به خودمون ثابت کنیم ما هنوز زنده ایم!🌱 بین مشکلات رشد میکنیم و نفس میکشیم و هر روز بالغ تر میشیم... با بغض توی گلومون میجنگیم و با حرف های کمرشکن دیگران ، لبخند میزنیم〰 کاش این تغییرِ یهویی انقدر سریع نبود که حتی متوجهش نشیم. فقط یک دفعه یه اتفاقی افتاد، اشک ریختیم و بعد تبدیل به این بزرگسال شدیم و به زندگی کردن به عنوان یک آدمِ بالغ ادامه دادیم و گاهی حتی فراموش کردیم که کی بودیم🪽🛘


ڂـسـٺـم اݫ ڇـݜـمـاے ڂـیـسـٺ ‌ ‌ بـا هـمـه ݫڂـمـاے روݜـ؛

عزیزکرده ام؛ مرا به نقطه ای رساندی که از من بسیار دور بود؛آنقدر دور که حالا کسی مرا نمیشناسد.
غمی مرا در آغوش گرفته و گویی که به من وابسته شده باشد،حتی ثانیه ای ترکم نمیکند. کاش تو آن اندوه بودی و مرا حتی لحظه ای به حال خودم نمیگذاشتی. کاش تو همان دستانی بودی که روح بی پناهم را پناه میدهد و با هر لمست جانی تازه به من میبخشد... آن نم نم بارانی بودی که بر روی چهره ام می افتد و اشک هایی که از چشمانم سرایز میشد را پنهان میکردی.

Repost from N/a
I'd rather lose somebody than use somebody
Maybe it's a blessing in disguise I see myself in you I see my reflection in your eyes

Repost from N/a
photo content

✾ 𝗵ᜊ𝗻əყ #V Good boy 𓂃 ⑅

Repost from N/a
شلخته و چروک 🍡🎀
+4
شلخته و چروک 🍡🎀

Repost from N/a
🧵🪡🫧🌃

- مرضِ عشق. و من بـرای دوست داشتنت بارهـا قلبم را تکه تکه کردم؛ چشم‌هایم را بستم و گوش‌هایم را به صدایت عادت دادم. لبانم هربا
- مرضِ عشق. و من بـرای دوست داشتنت بارهـا قلبم را تکه تکه کردم؛ چشم‌هایم را بستم و گوش‌هایم را به صدایت عادت دادم. لبانم هربار با اوردن نام تو می‌سوخت و من چقدر عاشقانه هرشب نامت را میان ستاره‌ها زمزمه می‌کردم تا به ماه برسد. زیباترین نشدنیِ من، دورترین نزدیکِ من و غریبه‌ای که مرا از آشنایان هم بهتر می‌شناسی؛ تو بگو برای اشک‌هایم ، دلتنگی‌هایم و نگرانی‌هایم چه کردی؟ مرا مانند دشمن از دروازه‌های دلت راندی و غم‌هایم را بیهوده خواندی. اکنون قلب من دیگر نه برای خود و نه برای توست بلکه تکه سنگیست اضافی ، که در سینه‌ام سنگینی میکند و نفسم را تنگ‌ می‌سازد!

برقص... رقصت را تماشا می‌کنم و خیره به فرشته‌ای می‌مانم که دستانم برای لمس حریرِ تنش سرتاسر نجاست است! ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌
+4
برقص... رقصت را تماشا می‌کنم و خیره به فرشته‌ای می‌مانم که دستانم برای لمس حریرِ تنش سرتاسر نجاست است! ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌  ‌ ‌‌  ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ 

          جایی میان لبخندها ໒꒱ ‌ིྀ ‌ ༝
سال‌ها بعد، اگر کسی از او می‌پرسید دقیقاً کِی عاشق شد، احتمالاً جوابی نداشت. چون هیچ لحظه‌ی باشکوهی در کار نبود. نه اعترافی، نه اتفاقی که بشود دورش خط کشید و گفت «از اینجا شروع شد». عشق، برای او، در میان چیزهای کوچکی رشد کرده بود که هیچ‌کس به آن‌ها توجه نمی‌کند. گاهی شب‌ها، وقتی همه‌چیز آرام می‌شد، در ذهنش به گذشته برمی‌گشت. نه به روزهای مهم؛ بلکه به همان لحظه‌های بی‌اهمیتی که آن زمان عادی به نظر می‌رسیدند. مثلاً به روزی که بی‌دلیل چند دقیقه بیشتر از همیشه کنار هم ماندند و درباره‌ی موضوعی حرف زدند که حالا حتی خودش هم یادش نبود چه بوده است. یا به شبی که آن‌قدر خندیده بودند که نفس کم آورده بودند و بعد، میان آن همه خنده، ناگهان سکوت کوتاهی بینشان افتاده بود؛ سکوتی که عجیب‌تر از هر حرفی به دلش نشسته بود. خاطره‌ها در ذهنش مثل چراغ‌های کوچک روشن می‌شدند. یکی پس از دیگری. و هر بار که به آن‌ها فکر می‌کرد، لبخندی آرام روی لبش می‌نشست. انگار قلبش بهتر از خودش می‌دانست که دنبال چه می‌گردد. گاهی از خودش می‌پرسید اگر آن روزها را دوباره زندگی کند، آیا چیز متفاوتی خواهد دید؟ شاید نه. شاید باز هم همان لحظه‌ها را معمولی تصور کند. اما حالا می‌فهمید که عشق همیشه در اتفاق‌های بزرگ پنهان نمی‌شود. گاهی در میان جمله‌هایی زندگی می‌کند که یادمان نمی‌مانند. در خنده‌هایی که دلیلشان فراموش شده. در خاطره‌هایی که از بیرون هیچ ارزشی ندارند، اما در دل آدم مثل گنج نگهداری می‌شوند. آن شب هم مثل خیلی از شب‌های دیگر، در سکوت به گذشته فکر می‌کرد. به تمام آن خاطره‌های کوچک و بی‌ادعایی که با هم ساخته بودند. و ناگهان دلش فشرده شد؛ نه از غم، نه از حسرت. از آن نوع دلتنگی شیرینی که آدم را وادار می‌کند لبخند بزند. لبخندی آرام، در تاریکی. انگار هنوز گوشه‌ای از قلبش، روی نیمکتی نامرئی در یکی از همان روزهای قدیمی نشسته بود و دلش نمی‌آمد از کنار آن همه خاطره‌ی دوست‌داشتنی بلند شود.

شیرینیِ خاموشِ رؤیایی که هنوز از خاطرِ جهان نرفته است₊˚ෆ‧₊˚⋅ ₊˚✧゚.
+8
شیرینیِ خاموشِ رؤیایی که هنوز از خاطرِ جهان نرفته است₊˚ෆ‧₊˚⋅ ₊˚✧゚.

‌ ‌ ͡࿓ᰰ࣪͡

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a