اَشَه
Відкрити в Telegram
برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
451
Підписники
+224 години
+197 днів
+6630 днів
Архів дописів
451
اگر همهی افراد بشر_ منهای یک نفر_ عقیدهی واحدی داشتند و تنها یک نفر عقیدهاش با بقیه بشریت مخالف بود عمل اینان که آن یک نفر را به زور خاموش کنند همان اندازه ناحق و ناروا بود که عمل خود وی، اگر فرضاً قدرت این را داشت که نوع بشر را به زور سرکوب کند.
رسالهی در باب آزادی، جان استوارت میل
451
خطاب به بعضی از عزیزانِ صاحب تریبون:
جوونای الان دیگه اونقدرام خام نیستن که صرفاً با چند تا اصطلاح امروزی و غربی تو حرفاتون بشه اقناعشون کرد. اونا مستقیم میرن سراغ کنه مطلب و جانِ کلامتون. خلاصه، بیمایه فطیره، آقاجون!
451
آدمهایی که خود صاحب قدرتاند، معمولاً قدرت را بهتر از کسانی میشناسند که به مطالعهی آن میپردازند.
ریچارد بارنت و رونالد مولر، سیطرهی جهانی
451
پن: در کنار جنگ ایران عراق، تجاوز عراق به کویت، تحولات افغانستان، منازعات فلسطین و اسرائیل و بحرانهای منطقهای بعدی رو هم لحاظ کنید.
451
در مورد اتحادیه اروپا، این روند از این هم فراتر رفت.دولتهای عضو در حوزههایی مشخص، بخشی از صلاحیتهای خود را در قالب نهادهای مشترک اعمال کردند و همکاری میان آنها از سطح توافق سیاسی به مجموعهای از قواعد و نهادهای دائمی رسید. به نظرم اهمیت این تجربه در این است که بدانیم؛ میان همکاری سیاسی و نهادسازی رابطهای وجود دارد که نمیتوان آن را نادیده گرفت. یک توافق سیاسی برای آنکه بتواند در طول زمان به ظرفیت عملی تبدیل شود، معمولاً به سازوکارهایی برای استمرار، هماهنگی و اجرای آن نیاز دارد. البته نباید فراموش کرد که این دو تجربه در شرایط تاریخی یکسانی شکل نگرفتهاند. بسیاری از کشورهای عضو جنبش عدم تعهد تازه از استعمار خارج شده بودند و حفظ حاکمیت برای آنها مسئلهای کاملاً عینی و تاریخی بود. در چنین شرایطی، طبیعی است که نسبت به هر سازوکاری که میتوانست استقلال دولتها را محدود کند، حساسیت بیشتری وجود داشته باشد.
پایان جنگ سرد این مسئله را وارد مرحله دیگری کرد. با فروپاشی اتحاد شوروی، یکی از مهمترین زمینههای تاریخی شکلگیری جنبش از میان رفت و طبیعتاً این پرسش مطرح شد که جنبش در نظام بینالملل جدید چه کارکردی خواهد داشت. با این حال، به نظرم نمیتوان نتیجه گرفت که موضوعات مورد توجه جنبش نیز از میان رفتند. مسئله استقلال سیاسی، نابرابری در ساختار نظام بینالملل و تلاش کشورهای جنوب جهانی برای افزایش قدرت چانهزنی خود همچنان باقی ماندند. به گمانم، همین فاصله میان استقلال سیاسی و قدرت جمعی یکی از کلیدهای فهم تجربه جنبش است. عدم تعهد توانست استقلال را به موضعی مشترک تبدیل کند، اما در تبدیل آن به کنش جمعی پایدار با دشواری روبهرو شد. تجربه اروپا نشان داد که برای تبدیل توافق سیاسی به قدرت مشترک، اصول مشترک بهتنهایی کافی نیستند و باید به سازوکارهای عملی نیز پیوند بخورند.
451
چرا جنبشی که برای رهایی کشورهای ضعیفتر از منطق سلطه قدرتهای بزرگ شکل گرفت، نتوانست در طول زمان سازوکاری بسازد که از این آرمان سیاسی، یک قدرت جمعی و مؤثر در نظام بینالملل ایجاد کند؟
پیش از هر چیز، به نظرم برای فهم جنبش عدم تعهد باید آن را در شرایط تاریخیای دید که در آن شکل گرفت. معمولاً وقتی از این جنبش صحبت میکنیم، آن را با مجموعهای از اصول سیاسی و حقوقی مانند عدم وابستگی به بلوکهای قدرت، حفظ حاکمیت دولتها و پرهیز از دخالت در امور یکدیگر میشناسیم. این اصول البته برای فهم جنبش اهمیت دارند، اما به گمانم بهتنهایی نمیتوانند توضیح دهند که چرا چنین جنبشی اساساً شکل گرفت و چه مسئلهای را دنبال میکرد. شاید پیش از هر چیز باید پرسید که در جهان دوقطبی پس از جنگ جهانی دوم، کشورهای تازهاستقلالیافته با چه وضعیتی مواجه بودند و عدم تعهد قرار بود به چه نیازی پاسخ دهد. ریشههای جنبش را میتوان در کنفرانس باندونگ در سال ۱۹۵۵ جستوجو کرد؛ جایی که کشورهای آسیایی و آفریقایی بر استقلال سیاسی، حاکمیت ملی و همزیستی مسالمتآمیز تأکید کردند. چند سال بعد، در سال ۱۹۶۱، نخستین نشست جنبش عدم تعهد در بلگراد برگزار شد. جواهر لعل نهرو، جمال عبدالناصر، سوکارنو و ژوزپ بروز تیتو از مهمترین چهرههای شکلگیری آن بودند. هر یک از این رهبران در شرایط تاریخی متفاوتی قرار داشتند، اما مسئله مشترک برای آنها تا حد زیادی حفظ استقلال سیاسی و پرهیز از قرار گرفتن کشورهایشان در مدار یکی از قدرتهای بزرگ بود.
به نظرم از همینجا میتوان دریافت که «عدم تعهد» را نباید صرفاً به معنای بیطرفی فهمید. مسئله فقط این نبود که کشورهای عضو نمیخواستند در یکی از دو بلوک جنگ سرد قرار بگیرند؛ بلکه میخواستند برای خود امکان تصمیمگیری مستقل در نظام بینالملل ایجاد کنند. بنابراین، اصول اعلامشده جنبش را میتوان بخشی از زبانِ سیاسی کشورهایی دانست که در پی تثبیت موقعیت خود در نظام بینالمللی و جلوگیری از بازتولید روابط سلطه بودند. در خاورمیانه نیز کشورهای متعددی به این جنبش پیوستند؛ از جمله ایران، عراق، اردن، کویت، لبنان، عمان، فلسطین، قطر، عربستان سعودی، سوریه، امارات متحده عربی و... حضور این کشورها نشان میدهد که مسئله عدم تعهد به تدریج از یک موضع سیاسی مشترک میان بخشی از کشورهای آسیایی و آفریقایی فراتر رفت و به چارچوبی گستردهتر برای همکاری میان کشورهای خارج از دو بلوک اصلی قدرت تبدیل شد.
اما به گمانم، اهمیت یک سازمان سیاسی را نمیتوان فقط از اصولی که اعلام میکند سنجید. زمانی که این اصول در برابر یک وضعیت واقعی قرار میگیرند، ظرفیت و محدودیت آنها روشنتر میشود. جنگ ایران و عراق نمونه مهمی برای بررسی این مسئله است. هر دو کشور عضو جنبش عدم تعهد بودند و جنگ آنها یکی از جدیترین موقعیتهایی بود که در آن، توانایی جنبش برای تبدیل مواضع مشترک به کنش سیاسی آزموده شد. جنبش در جریان جنگ تلاشهایی برای میانجیگری و ایجاد زمینه گفتوگو انجام داد، اما نتوانست به عامل تعیینکنندهای در پایان جنگ تبدیل شود. در نهایت، قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد چارچوب اصلی پایان جنگ را فراهم کرد. به نظرم اهمیت این نمونه فقط در یک ناکامی دیپلماتیک مشخص نیست؛ بلکه این تجربه مسئلهای را درباره ساختار خود جنبش آشکار میکند.
اگر اعضای یک سازمان سیاسی بر استقلال و حاکمیت دولتها تأکید کنند، دامنه اقدام آن سازمان در منازعات میان اعضا تا کجا میتواند ادامه پیدا کند؟ اگر یک سازمان بخواهد از مواضع مشترک خود دفاع کند، اما همزمان نخواهد استقلال اعضایش را محدود کند، چه میزان قدرت اجرایی در اختیار خواهد داشت؟ به نظرم همینجا میتوان یکی از دشواریهای اساسی جنبش را مشاهده کرد: همان تأکید بر استقلال دولتها که یکی از دلایل اصلی شکلگیری جنبش بود، در عین حال میتوانست ایجاد سازوکارهای الزامآور برای اقدام جمعی را دشوار کند.
از این منظر، شاید بتوان تفاوت میان هنجار و نهاد را بهتر فهمید. جنبش عدم تعهد توانست مجموعهای از اصول و مواضع مشترک ایجاد کند، اما این اصول الزاماً به نهادهایی تبدیل نشدند که بتوانند اجرای آنها را تضمین کنند. به عبارت دیگر، توافق درباره اینکه چه چیزی مطلوب است، لزوماً به معنای توافق درباره شیوه تحقق آن نیست.
مقایسه این وضعیت با تجربه اروپا میتواند این تفاوت را روشنتر کند. در اروپا نیز همکاری سیاسی ابتدا از مجموعهای از اصول و توافقها آغاز شد. فرایند کنفرانس امنیت و همکاری اروپا در دهه ۱۹۷۰ و توافقات هلسینکی نمونهای از این مسیر است. این فرایند، همانند جنبش عدم تعهد، بر ضرورت ایجاد چارچوبی برای تنظیم روابط میان دولتها تأکید داشت؛ اما در ادامه، همکاری اروپایی به تدریج با ایجاد ساختارها و سازوکارهای دائمیتر برای گفتوگو، نظارت و همکاری همراه شد.
451
#ایده_پژوهش
من تصور میکنم که وقتی سرعت وقوع وقایع افزایش پیدا میکند و تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی با سرعت بیشتری رخ میدهند و حکومتها به نوعی در سراشیبی یا بر لبه تیغ قرار میگیرند، ما با بازخیزی روایات آخرالزمانی مواجه میشویم؛ روایات و ادعاهایی که در بطن خود، یک مضمون مشترک دارند و آن، نزدیک بودن آخرالزمان و ظهور منجی است و معمولاً حالتی انذاردهنده دارند. امروز با یک ویس تحلیلی مواجه شدم که در ضمن تحلیل ژئوپلیتیکی و سیاسی اوضاع و احوال کنونی خاورمیانه و چگونگی برهم خوردن معادلات و شکلگیری موازنههای جدید، در نهایت بحث را به خروج سفیانی و قریبالوقوع بودن آخرالزمان و ظهور منجی میرساند. این مسئله در نوع خودش جالب است و به نظرم حتی میتواند موضوع یک پژوهش باشد.
451
اگر کمی به فرهنگ عامه خودمان هم توجه کنیم، هنوز میتوان ردپای چنین تصوری را مشاهده کرد. مثلاً وقتی یک حادثه طبیعی یا فاجعهای اتفاق میافتد، گاهی از زبان نسلهای قدیمیتر میشنویم که «اینهمه ظلم و بدی شده، طبیعت هم دارد جوابش را میدهد». اینجا طبیعت صرفاً یک پدیده طبیعی نیست، بلکه به نوعی به داور رفتار انسان تبدیل میشود. در این نگاه، اگر فساد و بینظمی در جهان انسانی ایجاد شود، طبیعت نیز از وضعیت عادی خود خارج میشود و اگر دوباره نظم و راستی برقرار شود، طبیعت نیز به وضعیت عادی بازمیگردد.
نمونههایی از این تصور را حتی در روایتهای مربوط به شاهان نیز میتوان دید. در برخی از این روایتها، رفتار نادرست یا وضعیت نامطلوب فرمانروا با اختلال در طبیعت همراه میشود و وضعیت طبیعت نیز به نوعی با اصلاح وضعیت اخلاقی، سیاسی یا دینی ارتباط پیدا میکند. برای مثال، در روایت مربوط به بهرام گور و خشک شدن شیر گاو، میان وضعیت انسان و اختلالی که در طبیعت و زندگی حیوانات رخ میدهد، نوعی ارتباط برقرار میشود. اتفاق طبیعی در اینجا صرفاً حادثهای مستقل و بیمعنا نیست، بلکه در چارچوبی اخلاقی و کیهانی قابل فهم است. گویی اختلال در یکی از اجزای این نظم میتواند خود را در اجزای دیگر نیز نشان دهد.
نمونه دیگر را میتوان در روایت مربوط به پیروز و خشکسالی دید. در این روایت نیز خشکسالی صرفاً یک پدیده طبیعی نیست که بدون ارتباط با وضعیت انسانها رخ داده باشد، بلکه با وضعیت فرمانروا و نسبت او با امر قدسی پیوند پیدا میکند. دعا کردن پیروز در آتشکده و پایان یافتن خشکسالی، در این چارچوب، میتواند نوعی بازگشت از وضعیت اختلال به وضعیت مطلوب را تداعی کند. بنابراین طبیعت در این روایت صرفاً پسزمینه داستان نیست، بلکه بخشی از همان نظام معنایی داستان است.
حالا اگر از اینجا به اندیشه اسلامی نگاه کنیم، به نظرم میتوان یک شباهت قابل تأمل را مشاهده کرد. من البته نمیخواهم بگویم این دو دقیقاً یک مفهوماند یا اینکه شریعت را مستقیماً معادل اَشَه قرار دهیم. بحث من بیشتر درباره نوع ساختار فکری است.
میتوان این فرض را مطرح کرد که در برخی صورتهای اندیشه اسلامی، «شریعت» تا حدی جایگاهی مشابه با جایگاه اَشَه پیدا میکند. یعنی یک نظم و قانون کلی وجود دارد که قرار است رفتار فرد، جامعه و در نهایت جهان انسانی را تنظیم کند. همانطور که اَشَه مجموعهای از قواعد و الزامات را برای قرار گرفتن در مسیر نظم مطلوب تعیین میکند، شریعت نیز مجموعهای از بایدها و نبایدها را مشخص میکند و از انسان میخواهد که رفتار خود را با آن نظم هماهنگ کند.
البته این شباهت در ابتدا ممکن است چندان گسترده به نظر نرسد. اما در تفسیرهای تاریخی و متأخرتر، مجموعه بزرگی از احکام و ارزشها درون مفهوم شریعت قرار میگیرند و همین مسئله باعث میشود شریعت از یک مجموعه محدود از احکام فراتر برود و به نوعی نظام جامع برای تنظیم زندگی فردی و اجتماعی تبدیل شود.
حالا مسئله حجاب را در نظر بگیریم. اگر در یک صورت خاص از این دستگاه فکری، حجاب بهعنوان یکی از الزامات شریعت تعریف شود، فردی که حجاب را رعایت نمیکند صرفاً یک حکم فردی را نقض نکرده، بلکه از آن نظم مطلوبی که شریعت تعریف میکند فاصله گرفته است. اگر بعد گفته شود که همین فاصله گرفتن از شریعت میتواند در جهان طبیعت نیز بازتاب پیدا کند و مثلاً باعث خشکسالی شود، در اینجا با ساختاری مواجهیم که شباهت آن با همان منطق پیشین قابل تأمل است. یعنی همانطور که در آن دستگاه فکری، خروج انسان یا فرمانروا از مسیر اَشَه میتواند اختلالی در جهان طبیعت ایجاد کند، در اینجا نیز خروج انسان از نظم شریعت میتواند بهعنوان عاملی برای اختلال در جهان طبیعت تفسیر شود. به بیان سادهتر، در هر دو صورت با نوعی جهان مواجهیم که اجزای آن کاملاً مستقل از یکدیگر نیستند. رفتار انسان، وضعیت جامعه، عملکرد حاکم و وضعیت طبیعت میتوانند در یک نظام معنایی واحد قرار بگیرند. اگر یکی از اجزا دچار اختلال شود، این امکان وجود دارد که اختلال آن به سایر اجزا نیز نسبت داده شود.
تأکید میکنم که در اینجا من در حال ارزشگذاری نیستم و بحث من توصیف یک ساختار فکری و یافتن شباهت میان دو دستگاه مفهومی است. پرسش اصلی این است که آیا میتوان بخشی از این نوع نگاه را بهعنوان ادامه، بازسازی یا بازتفسیر برخی الگوهای فکری قدیمیتر فهم کرد؟
451
بیحجابی و خشکسالی؛ چگونه یک نظم کهن، اَشَه، در لایههای زیرین اندیشه اسلامی بازتاب مییابد؟
همه ما احتمالاً یکبار با این ادعا مواجه شدهایم که خطیب، امامجمعه یا نماینده فلان شهر و استان اعلام میکند که رواج بیحجابی یا بیحجابی زنان در جامعه باعث خشکسالی شده است. معمولاً وقتی من و امثال من با چنین حرفی مواجه میشویم، واکنشمان این است که بخندیم یا حتی به کسی که چنین حرفی زده، به دلیل نادانی یا تصور سادهانگارانهای که نسبت به مردم دارد، ناسزا بگوییم. من فعلاً کاری به این ندارم که این گزاره از نظر علمی یا منطقی تا چه اندازه قابل دفاع است و اساساً چه نسبتی با واقعیت دارد. مسئلهای که برای من اهمیت دارد، چیز دیگری است.
به گمانم نباید اینگونه حرفها را صرفاً بهعنوان یک اظهارنظر عجیبوغریب از کنارشان رد شویم؛ بهخصوص وقتی با یک مورد منفرد مواجه نیستیم. ما این حرف را از زبان یک نفر یا دو نفر نشنیدهایم. در طول این سالها، افراد مختلفی با جایگاههای مختلف، به شکلهای متفاوت، مضمون مشابهی را مطرح کردهاند. بنابراین شاید مسئله دیگر صرفاً یک باور شخصی یا یک خطای فردی نباشد، بلکه بتوان در آن نوعی الگو را مشاهده کرد؛ الگویی که در لایههای زیرین یک دستگاه فکری حضور دارد.
اگر کمی دقیقتر به این مسئله نگاه کنیم، یعنی دستکم من زمانی که از منظر اندیشه سیاسی به آن نگاه کردم، به مسئله دیگری رسیدم. اینکه چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، اندیشه سیاسی و دینی اسلام را نمیتوان الزاماً بهعنوان محصولی کاملاً منفک از سنتهای فکری پیش از اسلام در نظر گرفت. ممکن است بخشی از مفاهیم و ساختارهایی که بعدها در دستگاه فکری اسلامی صورتبندی شدهاند، در جریان تاریخی خود با بازماندههایی از سنتهای فکری ایران باستان درآمیخته و بازتفسیر شده باشند.
حالا پرسش این است که این مسئله دقیقاً از چه طریقی میتواند اتفاق افتاده باشد؟ و مشخصتر از آن، این بحث چه نسبتی با مفهوم «اَشَه» در ایران باستان دارد؟
در تفکر کیهانشناسانه ایران باستان، که طبیعتاً صورتهای مختلفی داشته، یکی از مفاهیم مهم، تصور نوعی نظم کیهانی است. یعنی جهان بر اساس نظمی مطلوب و قاعدهمند در حرکت است و این نظم صرفاً به جهان طبیعی محدود نمیشود، بلکه در جهان انسانی نیز بازتاب پیدا میکند. به بیان دیگر، میان نظم کیهانی، نظم اجتماعی و رفتار انسان نوعی ارتباط برقرار است.
در ایران باستان، یکی از مفاهیمی که میتوان این نظم را با آن توضیح داد، «اَشَه» است؛ مفهومی که با راستی، حقیقت، نظم، قاعدهمندی و نوعی نظم آرمانی جهان ارتباط دارد. بنابراین اَشَه را نمیتوان صرفاً به معنای «راستگویی» در معنای اخلاقی محدود کرد. مسئله گستردهتر از این است. با نوعی تصور از نظم مطلوب جهان مواجهیم که میتواند در سطوح مختلف زندگی انسانی و طبیعی تحقق پیدا کند. این نظم در ابعاد مختلفی قابل مشاهده است. در بُعد فردی، فرد باید در مسیر اَشَه حرکت کند. در بُعد اجتماعی، جامعه باید بر اساس آن نظم مطلوب سازمان پیدا کند و در بُعد سیاسی نیز فرمانروا باید در مسیر اَشَه حرکت کند. طبیعت هم، بهعنوان بخشی از همین کلیت، بر اساس نظم خود حرکت میکند.
برای توضیح این ارتباط شاید بتوان از مثال یک ساعت استفاده کرد. چیزی که ما در نمای بیرونی ساعت میبینیم، عقربههایی است که حرکت میکنند و زمان را به ما نشان میدهند. اما درون ساعت، مجموعهای از چرخدندهها وجود دارد که هرکدام به دیگری وابستهاند و حرکت یکی، حرکت دیگری را ممکن میکند. اگر یکی از این چرخدندهها دچار اختلال شود، در نهایت عملکرد کل ساعت تحت تأثیر قرار میگیرد. در این مثال، میتوان هرکدام از این چرخدندهها را نماینده یکی از حوزههایی دانست که درباره آن صحبت کردیم: رفتار فردی، رفتار اجتماعی، عملکرد فرمانروا و حتی وضعیت طبیعت. این حوزهها کاملاً از یکدیگر جدا نیستند، بلکه در یک نظام کلی به یکدیگر متصلاند و نیرویی که این نظم را حفظ میکند، در اینجا اَشَه است. بنابراین اگر یکی از این حوزهها از مسیر نظم مطلوب خارج شود، میتوان انتظار داشت که اختلال آن در حوزههای دیگر نیز بازتاب پیدا کند. برای مثال، اگر فرمانروا از اَشَه فاصله بگیرد، به مردم ظلم کند، دروغ بگوید یا پیمانشکنی کند، این اختلال صرفاً یک مسئله سیاسی باقی نمیماند، بلکه ممکن است در نظم طبیعت نیز بازتاب پیدا کند. خشکسالی، زلزله، توفان، آسیب به حیوانات یا حتی آسیب دیدن بناهای مقدس میتوانند در این چارچوب بهعنوان نشانههایی از اختلال در نظم جهان فهمیده شوند.
نکته مهم این است که این رابطه فقط درباره فرمانروا نیست. اگر افراد جامعه نیز از این نظم فاصله بگیرند، باز میتوان انتظار داشت که این اختلال در جهان بیرونی بازتاب پیدا کند. یعنی رابطهای میان اخلاق فردی، نظم اجتماعی و وضعیت طبیعت برقرار میشود.
451
قراره تا بیش از ۱۰۰ هکتار از اراضی تخت جمشید رو به مناطق شهری اضافه کنن.
این کارزار رو لطفا امضا کنید:
https://www.karzar.net/349966
.
قطعا بیتاثیر نیست مثل ساحل نمکی قشم که شاید حتی بشه گفت همین کارزارها نجاتش دادن.
برای هر کسی که میشناسید هم بفرستید لطفا
پاینده ایران
451
Repost from N/a
تو زندگیم، بیشتر از هر چیزی فارست گامپام؛ مهم نیست تو چه حوزهای یا به چه سمتی، همواره در حال دویدنم.
451
Repost from N/a
همیشه یه امکان «گور بابات» برای هرچیزی بذارید کنار، زندگیتون رو صفر تا صد وابسته نکنید به یه حوزه. چون گاهی ممکنه چرخ گردون به مرادتون نچرخه. اونوقتـه که باید بگیم گور بابات، تو نشدی من هنوز n تا حوزهی دیگه برای کار دارم. تقریباً یه چیزی مثل همون مستهلکسازی گزینهها.
451
بچهها، یه سؤال ازتون میپرسم که پاسختون بهش واقعاً میتونه توی یه تصمیمگیری مهم برای من راهگشا باشه.
به نظرتون نوشتههای این کانال به چه رویکرد یا حوزهی آکادمیکی نزدیکتره؟ فیالمثل، اگر هیچ شناختی از من نداشتید و فقط با خوندن متنهای این کانال مواجه میشدید، تصور میکردید این نوشتهها رو چه کسی و در چه رشتهای نوشته؟
ممنون میشم نظرتون رو بدون تعارف بگید. توی دایرکت کانال یا بهصورت ناشناس منتظر جوابهاتون هستم.
451
بیست و دوم شهریور ماه ۱۴۰۵
وقتی شب، درست قبل از خواب، نشستهای و داری یک مشت خبر درباره افزایش تحرکات مربوط به آزمایش هستهای و باز و بسته شدن تنگه هرمز را بالا و پایین میکنی، دیگر چندان بعید نیست که مغزت هم شب، به تلافی، یک مشت خوابِ دریوری تحویلت بدهد. صبح که از خواب بیدار میشوی، هنوز درست از جا بلند نشدهای، پنج صفحه از رمان تاریخیات را میخوانی و بعد از شدت اضطراب ترجیح میدهی کتاب را ببندی و دوباره بخوابی. دو سه روز نسبتاً خوب را پشت سر گذاشتهای و با خودت میگویی لابد اثر قرصهاست که دوباره گیر دادهای به مصرفشان. دیروز با مهلا رفتیم یک نشست علمی درباره علوم اعصاب. نصف جلسه را با بیقراری ناشی از زیاد نشستن روی صندلی گذراندم، اما از میان حرفها چند چیز در ذهنم ماند. مثلاً اینکه تجربه ترومای مکرر میتواند به بخش پیشپیشانی مغز، یا همان PFC، آسیب بزند و در نتیجه انعطافپذیری مغز و توانایی تصمیمگیری و سازگاری را مختل کند. هرچه ترومای روانشناختی بیشتر و مکررتر باشد، آثارش هم میتواند شدیدتر شود.
خانم دکتر میگفت همه ما در یک حباب زندگی میکنیم. داخل این حباب چیزهایی داریم که هسته مرکزی زندگیمان را میسازند؛ خانواده و عزیزانمان، خانه و داراییهایمان، آمال و آرزوهایمان، برنامهها و نقشههایی که برای فردا کشیدهایم. حباب، خلاصه همه آن چیزهایی است که به ما احساس امنیت و تداوم میدهد. هر اتفاقی که از بیرون به آن حمله کند و این امنیت را به هم بزند، میتواند برای ما تبدیل به تروما شود. فشارش اما برای همه یکسان نیست. گاهی حباب یکباره میترکد و دیگر چیزی از آن باقی نمیماند؛ گاهی فقط ترک میخورد و هنوز میشود با هزار زحمت سرپا نگهش داشت. اما ترک هم ترک است. بدن و مغز آدم فرق این دو را همیشه نمیفهمند.
بعد داشتم فکر میکردم ما ایرانیها در این چند سال، چند بار مجبور شدهایم کنار حبابِ خودمان بایستیم و تماشا کنیم که چیزی به آن نزدیک میشود و ممکن است بترکانَدش. آنهایی که عزیزشان را از دست دادهاند، حبابشان شکسته و ریخته و رفته زیر دستوپای زندگی. برای بعضیها خانه بوده، برای بعضیها امنیت، برای بعضیها آینده. برای خیلی از ما اما ماجرا شکل دیگری داشته: هر روز یکی از آرزوهایمان کوچکتر شده، یکی از برنامههایمان از ستون شدنی رفته توی ستونِ بیخیال، فعلاً نمیشود.
بعد از چنین جامعهای انتظار دارید انعطافپذیر باشد؟ انتظار دارید خوب تصمیم بگیرد، آینده را با خونسردی طراحی کند، ریسک کند و خودش را جمعوجور نگه دارد؟ گاهی فکر میکنم این توقع بیشتر از آنکه منطقی باشد، خندهدار است. از آدمی که هر چند وقت یکبار سقفش روی سرش میلرزد، نمیشود انتظار داشت مثل یک مدیرعامل سوئیسی برای بیست سال آیندهاش برنامه فشرده داشته باشد. حالا شش ماه دیگر دانشگاه تمام میشود و من هنوز نمیدانم قرار است چه کار کنم. من هم، مثل خیلیهای دیگر، بخشی از این آشفتگی را با خودم حمل میکنم. پیشپیشانی من هم از تروماهای مکرر، چه در سطح کلان زندگی و چه در زندگی شخصی خودم، خسته شده. انعطافپذیریاش کمتر و تصمیم گرفتن سختتر شده است.
اما دیروز یک چیز مهم یاد گرفتم، اینکه خودم را بابت این وضعیت سرزنش نکنم. این نقص من نیست. چیزی نیست که خودم انتخابش کرده باشم. بخشی از آن چیزی است که به من تحمیل شده؛ مثل خیلی چیزهای دیگر در این سالها. فعلاً فقط یک چیز را میدانم. چند ماه پیش، تقریباً اللهبختکی، افتادم توی یک لاین درست. پس همان را ادامه میدهم. چه آکادمیک، چه غیرآکادمیک. این سه سال درس خواندن یک چیز را هم خیلی خوب به من ثابت کرد: فضای آکادمیک ایران، اگر خودت کمر همت را نبندی، گاهی بیشتر از آنکه جای تولید فکر باشد، یک شوخی بامزهست. آخرش هم ممکن است تبدیل شوی به مصرفکننده تولیدات ایدئولوژیک یک سیستم، یا حتی مصرفکننده تولیدات ایدئولوژیک آدمهایی که با آن سیستم مخالفاند! پس ما که پای به ره در نهادیم و منتظریم چگونه رفتن رو هم بذاره پیش پامون.
