uk
Feedback
سقوط یک ستاره

سقوط یک ستاره

Відкрити в Telegram

ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشت‌های کنتس آمده، شاپم @sumoonshop

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
538
Підписники
Немає даних24 години
-187 днів
+8630 днів
Архів дописів
فقط کافیه تا عکس ها رو از گوشیم پاک کنم، دیگه از گذشته چیزی به یاد نمیارم.

And then I am going to rattle the stars.
-Heir of Fire,Throne of Glass

photo content

ببخشید دوستان دکمه uninstall زندگی بزرگسالی کجاست؟

Le ciel orange et bleu, la lumière à travers les lilas.

photo content
+1

Suivre le soleil - Vanille (320).mp36.18 MB

photo content
+1

فکر میکنم سانگوو تا ابد تاپ کرکتر مورد علاقم باقی میمونه.

photo content
+1

فقط نمیخواهم راکد باشم، گنداب شوم و به فضاحت اوضاع روز به روز بیشتر بیفزاییم.

عجب روز سختی بود پسر!

photo content
+1

فکر میکردم تاریکی دامن جهان من را هم گرفته. آخر تمام نور هایم را از من دزدیده بودند، قلبم را زخمی و پاره‌پاره گوشه‌ای به حال خود رها کرده بودند. مرا نفرین می‌کردند و می‌خواستند تاوان گناهی را پس بدهم که هرگز مرتکب نشده بودم. هنگامی که بال هایم را با سلاح های مقدسشان جدا می‌کردند التماس کردم، برای بخشش گناهان کبیره ای که انجام نداده بودم التماس کردم، کسی من را نمی‌بخشید. آن ها نورم را هم دزدیده بودند و به جایش وهم تنفر آمیزی برایم باقی گذاشته بودند. مگر نه اینکه تمام آن نور گسترده بر این آسمان نفرین‌شده، سهم من هم بود؟ من به تمنای واژه ها، دزدکی خورشید را تماشا می‌کردم، فکر می‌کردم این شکاف تاریکی که دارد کالبدم را می‌بلعد از بین خواهد رفت. زخم هایم مداوا می‌شنود و از پس آن، کسی پیدا می‌شود تا من را عاری از گناهانم، پاک و خالص بداند. اما همه چیز آن طور که میخواستم نشد، من با آخرین شعله های وجودم سیاهی دیگران را گرفتم و به آنان نور بخشیدم. می‌خواستم لبخند روی لب هایشان را ببینم، شوق دوباره زیستن را، طلوع دوباره امید را. اما انگار جانم داشت به آخر می‌رسید دستانم سیاه و چروکیده می‌شدند، گویی که هر نوری که من را ترک می‌کرد، تکه ای از وجودم را هم با خود می‌برد. پناه بر واژه ها، مدت ها از آخرین باری که خود را درون آیینه دیده بودم می‌گذشت. ایمان از من می‌گریخت و من چشمان به خون نشسته ام را می‌بستم تا احساس نکنم مرگ نامم را نجوا می‌کند. من هم می‌خواستم دست به آسمان ببرم، ستاره ها را بدزدم و نور خاموش شده ام را بازپس بگیرم. من هم فکر می‌کردم خورشید نفرین شده من را نجات می‌دهد اما جهان انگار سوگند یاد کرده بود تا خاکستر رویاها و خواسته هایم را روانه تابوت از پیش ساخته ام کند. سرانجام، مدت ها پس از آنکه خون گریستم و جای خالی بال های پر شکوهم را نوازش کردم آنجا که دیگر نمی توانستم صدا های درون ذهنم را از واقعیت چرکین تفکیک کنم برای آخرین بار بر زانو افتادم. این واپسین سوگ من، آخرین قطره‌ی امید من می‌شد... پاسخی نیامد و خنجری تیز تر از حرف هایشان قلبم را پاره کرد. دست هایم به سوی نور بلند مانده و چه حیف که ستاره ها در پاسخ دیر نامم را فریاد زده بودند. -هلن یا کنتس دراکولا فرقی ندارد، نوشته شده توسط زخم ها

Le vent se lève, il faut tenter de vivre. The wind is rising! We must try to live.
-Paul Valery

Joe Hisaishi - A Journey (A Parting).mp33.18 MB

photo content
+1

بی اغراق عاشق تمام موسیقی پس زمینه های آثار میازاکی هستم.

Joe Hisaishi - Nahoko (I Miss You).mp37.29 MB

کاش بلد بودم بهتر نقاشی بکشم جدا!