سقوط یک ستاره
رفتن به کانال در Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
540
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-187 روز
+8630 روز
آرشیو پست ها
فکر میکردم تاریکی دامن جهان من را هم گرفته. آخر تمام نور هایم را از من دزدیده بودند، قلبم را زخمی و پارهپاره گوشهای به حال خود رها کرده بودند. مرا نفرین میکردند و میخواستند تاوان گناهی را پس بدهم که هرگز مرتکب نشده بودم.
هنگامی که بال هایم را با سلاح های مقدسشان جدا میکردند التماس کردم، برای بخشش گناهان کبیره ای که انجام نداده بودم التماس کردم، کسی من را نمیبخشید.
آن ها نورم را هم دزدیده بودند و به جایش وهم تنفر آمیزی برایم باقی گذاشته بودند. مگر نه اینکه تمام آن نور گسترده بر این آسمان نفرینشده، سهم من هم بود؟
من به تمنای واژه ها، دزدکی خورشید را تماشا میکردم، فکر میکردم این شکاف تاریکی که دارد کالبدم را میبلعد از بین خواهد رفت. زخم هایم مداوا میشنود و از پس آن، کسی پیدا میشود تا من را عاری از گناهانم، پاک و خالص بداند.
اما همه چیز آن طور که میخواستم نشد، من با آخرین شعله های وجودم سیاهی دیگران را گرفتم و به آنان نور بخشیدم. میخواستم لبخند روی لب هایشان را ببینم، شوق دوباره زیستن را، طلوع دوباره امید را. اما انگار جانم داشت به آخر میرسید دستانم سیاه و چروکیده میشدند، گویی که هر نوری که من را ترک میکرد، تکه ای از وجودم را هم با خود میبرد.
پناه بر واژه ها، مدت ها از آخرین باری که خود را درون آیینه دیده بودم میگذشت. ایمان از من میگریخت و من چشمان به خون نشسته ام را میبستم تا احساس نکنم مرگ نامم را نجوا میکند.
من هم میخواستم دست به آسمان ببرم، ستاره ها را بدزدم و نور خاموش شده ام را بازپس بگیرم. من هم فکر میکردم خورشید نفرین شده من را نجات میدهد اما جهان انگار سوگند یاد کرده بود تا خاکستر رویاها و خواسته هایم را روانه تابوت از پیش ساخته ام کند.
سرانجام، مدت ها پس از آنکه خون گریستم و جای خالی بال های پر شکوهم را نوازش کردم
آنجا که دیگر نمی توانستم صدا های درون ذهنم را از واقعیت چرکین تفکیک کنم
برای آخرین بار بر زانو افتادم. این واپسین سوگ من، آخرین قطرهی امید من میشد...
پاسخی نیامد و خنجری تیز تر از حرف هایشان قلبم را پاره کرد. دست هایم به سوی نور بلند مانده و چه حیف که ستاره ها در پاسخ دیر نامم را فریاد زده بودند.
-هلن یا کنتس دراکولا فرقی ندارد، نوشته شده توسط زخم ها
Le vent se lève, il faut tenter de vivre.
The wind is rising! We must try to live.
-Paul Valery
پودر شربت رژیمی گرفتم واقعا بهترین چیز دنیاست، کاملا مزه آب میوه با همون طعم عادی رو میده.
Repost from N/a
︐ ﹙ t.me/midnighttypewriter ﹚
She is a vampire, cursed beyond mercy. Born of eternal night, she was never meant to love the warmth of life—yet it is the sun she worships, the dawn she aches for, and the ordinary moments of mortal existence that haunt her most. She should have belonged to the darkness, but her heart forever wanders toward golden mornings, forgotten summers, the scent of old books, laughter fading through quiet streets, and memories she never truly had. She is, perhaps, the sun's forgotten daughter—a soul woven from light, imprisoned within a creature made for shadows. Unable to live the life she longs for, she preserves it instead. Every passing moment, every overlooked joy, every fragile memory that others abandon without a thought becomes immortal beneath her pen. She writes because ink is the only sunlight she is allowed to touch. Within the worlds she creates, she walks beneath open skies, breathes the warmth of forgotten afternoons, and lingers inside the beauty that time steals from everyone else. Her body is a coffin that still draws breath, but her soul refuses burial. It wanders endlessly through memories, chasing the echo of a life forever beyond its reach. Perhaps that is why her words feel so achingly alive—because they are written by someone who loves life more deeply than those who are free to live it.
