uk
Feedback
sea🌊(چک نمی‌کنید لف بدید🙏)

sea🌊(چک نمی‌کنید لف بدید🙏)

Відкрити в Telegram

72 green`🌿 t.me/HidenChat_Bot?start=7288695442

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
218
Підписники
Немає даних24 години
-197 днів
+130 днів
Архів дописів
این واسه قبله و من ندیده بودمش..

آبی جان اگه میدونید میشه بگید امروز چه ربطی به بزرگ داشت یا زادروز کورش بزرگ داره من هیچ وقت چنین چیزی که نشون بده امروز به کورش بزرگ مربوطه رو نشنیدم و نخوندم صرفا چون شهریورگانه میگن؟ و خیلی هم به شهریورگان ربط نداره تا جایی که میدونم خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم🙏🏻

sticker.webp0.35 KB

صبح کتاب خونمو تمیز می‌کنم اگر حوصله ای بود راجب کتاب ها براتون می‌گم

سپاس گزارم که هنر، لحظه و احساستونو باهام به اشتراک گذاشتید؛ حسش یک آسمانه آبیه‌

photo content

به خاطر کدام کار خیرم امشب افتخار خوندنشون رو داشتم؟

[تویی که هرگز برای من نیستی] در شلوغی شهر؛همان نقطه ای که همه می‌آیند و می‌روند ، تو بیا و بمان . شروع ِدوباره مان به دست پاییز باشد . از همان مهر شروع میکنیم . همان مهری که از مهر هیچ بویی نبرد . دست ِکم آمد و گوش‌زد کرد که سکونتت در قلبم پایدار است . اگر نه ؛ کدام مجنونی به سرش می‌زند انتظار ِچشمانش را تا ویرانی شهر فریاد بزند ؟ این بار به جانم مینشانمت و در گوشه نابودی هایم برایت اتاقکی دنج می‌سازم که پنجره اش رو به اقیانوس ِآرزوهایم باز شود ؛ در کنارش تابی می‌بندم که بیایم و بدون هیچ واهمه ای برایت از رنج هایم ، شکستگی هایم و ویرانی هایم ، قصه ای دل‌نواز روایت کنم . آخر می‌دانی ؟ وجودت وجودم را التیام می‌بخشد . خیالی نیست ؛ مهر اگر به مهرش وفا نکرد آبان کم نمی‌گذارد و دست در دست مهر بدون ِچشمانت ، تاسیان می‌شود . آبان عبرتش شده نومیدی از چیدن ِنارنج های درخت ِنارنجی پوش اگرنه بازهم دیوانه است . دلم با آبان نیست ! درونم آشوب و نا امیدی موج می‌زند . . جان ِمن ؛ حالا آذرست و تو تنت را مهمان ِجهان ِسرد بی‌روحمان کردی و نور ِوجودت سر تا سر وجودمان را فراگرفت . آذر که می‌آید دلم را می‌شوید ؛ نه آنکه تو سر از دل من در آوردی وجودم تاسیان شد . نه . تو خودت ، همان نقطه شور و شعفی . اما تو سهم ِمن نیستی و این است که رنجور و بی‌تابم می‌کند . اما اولین بار . . مگر به هم نرسیدیم ؟ مگر تو دلت سرگردان نبود ؟ مگر من دلم سرگردانت نبود ؟ تقصیر چشمانت بود که ناجی وجودم شد . به هر حال ؛ این چند صباح هم می‌گذرد . تو را می‌سپارم به نگارت که نگارت ، بنگارد سال ِبلوا را...

انگار که شب از شدت آغشتگی به غم، مسموم است ستاره ها سیمانی‌اند و در کرانه‌ٔ آسمان کاهگلی آویخته شده‌اند من در کدام جهانم؟ در جهان من تلألو نور نیست، رنگ نیست، تعلق نیست، امید نیست، عشق نیست در جهان من انسان ها سنگی‌اند و به عنوان مجسمه در شهر یادبود، به کار گرفته می‌شوند در جهان تو چطور؟ آسمان را آبی دیده‌ای؟ پرتوی مهرافروز صورتت را نوازش کرده؟ انسان ها چطور؟ از آدمیان برایم بگو، تحملشان از جنس سنگ راحت تر است یا سرشار از احساسات؟ راستش را بخواهی، گه گاهی به جهانت غبطه می‌خورم که ای کاش جهانم رنگ تعلق داشت که ای کاش در وجب به وجب این خاک، درختان سرو سر می‌کشید و بازهم امید به خانه‌هایمان روانه می‌شد که ما بدون امید چه هستیم؟

میتونم بگم دست مریزاد. متن فضاسازی و تصویرسازی خیلی خوبی داره و روح انسانی درش حس میشه پرش ذهنی و احساسیه یک انسان‌‌. اون هویت عاشقانه‌ای که کم‌کم از گرما و امید به سمت مرگ، فاصله و فقدان سر می‌خوره. و در پایان هم دوباره اون تیرگی رو می‌شکنه و به یک جمله‌ی روزمره و صمیمی می‌رسه. این تضاد، از بهترین ویژگی‌های متن هستش. و در پایان کاش در برگه ای با دست خط انسانی خوش قلم و خوش روح می‌تونستم داشته باشمش؛ به یادگار و فیزیکی.

جانان من؛ می‌دانستی صدایت مهتاب است؟ نور است، عشق است، تعلق است صدایت رنگ امید دارد که جهان خوش است به لبخندها و امیدهایمان چشم هایت هزاران حرف برای گفتن دارد و بازهم لب از لب نمی‌گشاید و من هرروز تشنه ترم به گذشته، برای شنیدن راز چشمانت من و تو خوشبختیم، من و تو خوشبختیم که ‌می‌توانیم فارغ از دنیا و مشاجره‌هایش چایمان را بنوشیم، چایی به رنگ قالیچه دست باف قدیمی که پرتوی مهرافروز برای تزئینش به رقص در آمده، با طعم نور، عشق، رویا رویا؟ به من بگو، رویایی هم مانده؟ ته ته چشم های آبی رنگت که به عمق اقیانوس غم دارد؛ آرزویی مانده؟ تو جان جهانی، جهان من، جهان ما مبادا که این خاکستر بی‌روح، جان شعلهٔ بی‌رمق چشم هایت را بگیرد مبادا که نباشی، که نباشم مبادا که فاصله بینمان دیواری از جنس سنگ بکشد حالا که بینمان دو جهان فاصله است بیا و آرزو های من را بشنو جز تمنای حضورت، جز لحظه‌ای بوییدن زلف پریشانت مگر چیز دیگری خواستم؟ راستش جهان ما دیگر رنگ تعلق و سرمستی نمی‌پذیرد هرشبی که به صبح می‌رسد؛ کسی را برای همیشه از دست می‌دهیم عزیز من؛ در جهان من هیچ یک از آدمیان مستثنی این قاعده بی‌رحم نیستند در جهان تو چطور؟ آنجا هم بر سر در مغازه ها نوشته‌اند مغازه نگون بختی فروشی؟ جان من، دیگر وقتت را نمی‌گیرم راستش این همه اراجیف را برهم بافتم که بگویم چای را بگذار دم بکشد؛ به‌ زودی بازهم مهمان توام

یا زخم؟

و حیات و منشا و مادر و آغازو پایان و گذشتو فرسودگی؟

Repost from N/a
من زمین‌ام، آشیانهٔ زخم‌...

شما یک درختید؟ استوار اما پُر زخم؟

Repost from N/a
جای‌ جایِ تنه‌هایشان، چون هاله‌ای کبود از مرگ بر تنم می‌نشیند...

مدتی است از نوشتن فرار می‌کنم؛ از نوشتن یا خویشتن؟!..

Repost from N/a
دردش را چون جامِ زهری به لب می‌سپرد، و در قعرِ مسمومیت، زلالیِ مرگباری می‌چشید که زندگی هرگز به او نچشانیده بود.

یک‌ طور هایی مانند خاطرات هستن. یادگار و هم‌زمان اندوهگین...

Repost from زثولیت
می‌دانی جناب ... ، موضوع این است که یک‌سری از از فراقت‌ها برای ما فراغت نمی‌آورند. #زث