sea🌊(چک نمیکنید لف بدید🙏)
Відкрити в Telegram
218
Підписники
Немає даних24 години
-197 днів
+130 днів
Архів дописів
سلام من یک شعری نوشتم خوشحال میشم بخونی و نظرت رو بهم بگی
گوش بستیم، جانمان فدا نشود
چشم بستیم، چشم دیگری باز نشود
گوش بستیم، گوش دیگری باز نشود
چشم بستیم، چشم خدا باز شود
زبان بستیم، زبان دیگری باز نشود
جان بستیم، جان دیگری فدا نشود
حیران ماندیم، چشم خدا باز شود
چشمها باز نشدند،
جانها خوابیدند،
و ما ماندیم
با چشمهایی که دیگر
چیزی برای دیدن نداشتند.
ممکنه صرفا واسه ویرایش ازش استفاده کرده باشید و یا قلم شما بی نقص بوده باشه و اشتباه از بنده در این صورت بنده عذر میخوام🙏
ولی خوب میشد اگر از اِی آی استفاده نمیکردید. ارزش هنر به روح و زندگی و تجربیات هنرمندی هست که پشتشه نه هوش مصنوعی.
Repost from Alien.🏳️🌈
یک کتابخون یا حتی یک انسان دیر یا زود متوجه میشه که استفادهی بیرویه از ایآی چه آسیبی به هنر واقعی میزنه.
منزجرکنندهست که هنری که باید با دست های انسان زاده بشه رو میدن به هوش مصنوعی حس زنده بودن اون اثر از بین میره حس انسانی بودنش
Repost from N/a
عنوات سناریو: «طهران، نگاتیوِ یک غروبِ جاودان»صحنه: اواخر دههی پنجاه، روی پشتبامِ آجری یک عمارتِ قدیمی در حوالیِ لالهزار یا بهارستان. آسمان به رنگِ سرخمسی و نارنجیِ تندِ غروب درآمده و آفتابِ کجِ عصرگاهی سایههای کشیدهای روی آجرها انداخته است. بوی کاهگلِ خیسخوردهی حیاط و قهوهی تازهدم در هوا شناور است. -«دریا»، شخصی باوقار و آرام با کت و شلوار فوترِ شتریرنگ، شال گردن ابریشمی و موهای کوتاه، پشتِ سهپایهی چوبی یک دوربینِ عکاسیِ آنالوگِ کلاسیک (زنیت یا لایکا) ایستاده است. او آرام، حسابشده و بدون شتاب حرکت میکند؛ رفتار و چهرهاش تجسمِ عقلانیت، منطق و در عین حال عمقِ احساسی متین است. «نامش دریا بود، اما موجِ بیمهابا نداشت؛ او آرامشِ اقیانوسی را داشت که طوفان را فهمیده اما سکون را برگزیده است. دریا میانِ شتابزدگیِ طهران و هیاهوی زمانهای که از همهچیز سریع میگذشت، منطقِ ایستادن بود. او معتقد بود عاطفه اگر بیپشتوانهی عقل باشد، با اولین بادِ پاییزی خاکستر میشود.» -او از ویزورِ (چشمیِ) دوربین به منظرهی لالهزار و خطِ افقِ غروب نگاه میکند. فوکوسِ دستی لنز را با سرانگشتانش با دقتی ریاضیوار میچرخاند تا تصویرِ محو، کاملاً شفاف و بینقص شود. «آدمها بیدلیل پیچیدهاند؛ از رفتنها فاجعه میسازند و از آمدنها بُت. اما جهان، یک معادلهی نور و سایه است… درست مثل این نگاتیوها. اگر بیش از حد نور بدهی، تصویر میسوزد؛ اگر بیش از حد تاریک بگیری، همهچیز در سایه محو میشود. اندازهنگهداشتن، سختترین بخشِ زیستن است.» -صدای چفت شدن و شاترِ مکانیکی دوربین: کلیک… تق. یک کبوتر از لبِ کنگرهی بام پر میکشد و نورِ زردِ غروب درست روی نیمرخِ متفکرِ دریا مینشیند. «او هرگز درگیرِ توهماتِ عاشقانهی توخالی نشد. زیباییِ دریا در همان منطقِ زلالش بود؛ همانجا که احساساتش را به ابتذال نمیکشید، بلکه آنها را در قابِ نگاتیوها، سنجیده و برای ابد حفظ میکرد. او طهران را در زیباترین، سوزانترین و وفادارترین حالتش به ثبت میرساند.» -دستهی دوربین را جمع میکند، دفترچهی یادداشتِ دستدوزش را بیرون میآورد و تاریخِ روز را با قلمخودنویس ثبت میکند: “غروبِ طهران؛ زاویهی تابش بینقص، حقیقت دستنخورده.” نگاهی پخته و لبخندی کمرمق اما معنادار به افق میاندازد.
از طرف یاد بعضی نفرات برای sea
