uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝑩𝒍𝒖𝒆 𝒃𝒖𝒕𝒕𝒆𝒓𝒇𝒍𝒚 𔘓

𝑩𝒍𝒖𝒆 𝒃𝒖𝒕𝒕𝒆𝒓𝒇𝒍𝒚 𔘓

Відкрити в Telegram

... دنیـایـی از افڪاࢪ ۺلۅغِ ﯾه اسـتـی… ⋆ پنـاهـگاهـی از جـادۅی اسڪیـز، بـۅی ڪاغذِ ڪتاب‌ها ۅ قۺنـگـیِ فیـلـم‌ها ☕︎ ۅ دلـی ڪہ تـمـام‌ۅڪـمـال بـہ «آبـی»ِ قۺـنـگـم تعلـق داࢪه 𔘓 🌌🌀🪽 🌑🌒🌓🌔🌕🌖🌗🌘🌑 . بات ناشناس: @Bluebutterfliebot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
388
Підписники
+2824 години
+747 днів
+10430 днів
Архів дописів
بچه قشنگم)

Repost from STRAY KIDS WORLD
𖧵 - اسکیز پلیر "Slow it down" فلیکس منتشر شد 🏎: ↫ لینک یوتیوب ⊱ #Link╎#YT╎#SkzPlayer╎#Felix╎#Slowitdown — ⟬ ⟢ @StrayKidsWorld ⟣ ⟭

بدون توقف دارم مثل سگ زبان میخونم و احساس میکنم یکم دیگه رد میدم✨ تا تمومش نکردم ولش نمیکنم ###

کاش حداقل قبلش سیوشون کرده بودم یه جای دیگه... ... #####

مثل سگ پشیمونم👍🏻

دیشب گفتم پشیمون میشم از حذف کردنشون؟؟؟

sticker.webp0.11 KB

قبلا به نوشتن آروم میشدم ولی الان حتی نمی‌خوام سمت نوشتن برم

زیادی توصیف کوتاهی از من بود

Repost from N/a
روزگاری هر زخمی را میانِ واژه‌ها دفن می‌کردم؛ هر قطره‌ی خون را به جوهری بدل می‌ساختم و خیال می‌کردم کاغذ، تنها جاییست که توانِ تحملِ ویرانی‌هایم را دارد. اما اکنون، در میانِ آشوبِ افکارم، از کاغذ چیزی جز ویرانه‌ای مچاله بر جای نمیماند. چه بر سرِ من آورده بودند که اکنون حتی نوشتن هم دوای دردِ این روح دردمند نبود؟ کلمات، حصاری از تیغ شده‌اند؛ دور حنجره‌ام، چون ریشه‌هایی که بی‌اجازه در اعماقِ خاک میدوند، پیچیده‌اند و قد کشیده‌اند. هر واژه‌ای که قصد حیات دارد، پیش از آنکه بر صفحه جان بگیرد، گلویش میانِ همین تیغ‌ها بریده میشود. مفهوم‌ها، سرگردان، از زخمی به زخمی دیگر می‌دوند تا شاید استعاره‌ای در خورِ این درد بیابند؛ اما هر بار، خسته و شرمنده، روبه‌روی زخم‌هایم به زانو می‌افتند. گویی هر زخمی، هزار معنای ناگفته را در خود بلعیده است. انگار رنجِ من از مرزِ معنا گذشته و دیگر هیچ واژه‌ای جرئتِ به دوش کشیدنِ وزنِ آن را ندارد. واژه‌ها هنوز زاده می‌شوند.. اما همین که نگاهم به آن‌ها می‌افتد، یکی پس از دیگری، در سکوتِ ذهنم جان می دهند؛ گویی پیش از من، خود کلمات نیز تسلیم این اندوه شده‌اند. قلم را رها کردم.. حال، تنها به دیوار سفید اتاق خیره مانده بودم. او نیز، همچون من، سکوت را در سینه‌اش جای داده بود؛ خاموش، اما آکنده از اشک‌هایی که هرگز فرو نریخته بودند، فریادهایی که هرگز شنیده نشده بودند و مشت‌هایی که ردشان هنوز بر تنش مانده بود. او نیز، مانند من، از بیانِ آنچه در دل داشت عاجز بود. و شاید.. من هم دیگر تفاوتی با همان دیوار نداشتم؛ در گوشه‌ای از همان اتاق، ایستاده و خاموش، با هزاران حرفِ ناگفته که سال‌ها پشتِ لب‌هایم آوار شده بودند. حتی قلم نیز دیگر از دستانم گریزان بود؛ گویی آخرین هم‌صحبتِ روحم نیز تابِ هم‌نشینی با این همه ویرانی را نداشت

یه سونگهوای خوشگل اومدههههه خیلی وقته ایتینی کم میاددد خوش اومدیییییی زیباا🦋🌌

منتظرم نوبت پرسش من-

وسط کلاسم -