𝑩𝒍𝒖𝒆 𝒃𝒖𝒕𝒕𝒆𝒓𝒇𝒍𝒚 𔘓
رفتن به کانال در Telegram
... دنیـایـی از افڪاࢪ ۺلۅغِ ﯾه اسـتـی… ⋆ پنـاهـگاهـی از جـادۅی اسڪیـز، بـۅی ڪاغذِ ڪتابها ۅ قۺنـگـیِ فیـلـمها ☕︎ ۅ دلـی ڪہ تـمـامۅڪـمـال بـہ «آبـی»ِ قۺـنـگـم تعلـق داࢪه 𔘓 🌌🌀🪽 🌑🌒🌓🌔🌕🌖🌗🌘🌑 . بات ناشناس: @Bluebutterfliebot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
393
مشترکین
+4624 ساعت
+437 روز
+7630 روز
آرشیو پست ها
Repost from STRAY KIDS WORLD
𖧵
- اسکیز پلیر "Slow it down" فلیکس منتشر شد 🏎:
↫ لینک یوتیوب
⊱ #Link╎#YT╎#SkzPlayer╎#Felix╎#Slowitdown
—
⟬ ⟢ @StrayKidsWorld ⟣ ⟭
بدون توقف دارم مثل سگ زبان میخونم و احساس میکنم یکم دیگه رد میدم✨
تا تمومش نکردم ولش نمیکنم ###
Repost from N/a
روزگاری هر زخمی را میانِ واژهها دفن میکردم؛ هر قطرهی خون را به جوهری بدل میساختم و خیال میکردم کاغذ، تنها جاییست که توانِ تحملِ ویرانیهایم را دارد.
اما اکنون، در میانِ آشوبِ افکارم، از کاغذ چیزی جز ویرانهای مچاله بر جای نمیماند.
چه بر سرِ من آورده بودند که اکنون حتی نوشتن هم دوای دردِ این روح دردمند نبود؟
کلمات، حصاری از تیغ شدهاند؛ دور حنجرهام، چون ریشههایی که بیاجازه در اعماقِ خاک میدوند، پیچیدهاند و قد کشیدهاند.
هر واژهای که قصد حیات دارد، پیش از آنکه بر صفحه جان بگیرد، گلویش میانِ همین تیغها بریده میشود.
مفهومها، سرگردان، از زخمی به زخمی دیگر میدوند تا شاید استعارهای در خورِ این درد بیابند؛ اما هر بار، خسته و شرمنده، روبهروی زخمهایم به زانو میافتند. گویی هر زخمی، هزار معنای ناگفته را در خود بلعیده است.
انگار رنجِ من از مرزِ معنا گذشته و دیگر هیچ واژهای جرئتِ به دوش کشیدنِ وزنِ آن را ندارد. واژهها هنوز زاده میشوند.. اما همین که نگاهم به آنها میافتد، یکی پس از دیگری، در سکوتِ ذهنم جان می دهند؛ گویی پیش از من، خود کلمات نیز تسلیم این اندوه شدهاند.
قلم را رها کردم.. حال، تنها به دیوار سفید اتاق خیره مانده بودم. او نیز، همچون من، سکوت را در سینهاش جای داده بود؛ خاموش، اما آکنده از اشکهایی که هرگز فرو نریخته بودند، فریادهایی که هرگز شنیده نشده بودند و مشتهایی که ردشان هنوز بر تنش مانده بود. او نیز، مانند من، از بیانِ آنچه در دل داشت عاجز بود.
و شاید.. من هم دیگر تفاوتی با همان دیوار نداشتم؛ در گوشهای از همان اتاق، ایستاده و خاموش، با هزاران حرفِ ناگفته که سالها پشتِ لبهایم آوار شده بودند.
حتی قلم نیز دیگر از دستانم گریزان بود؛ گویی آخرین همصحبتِ روحم نیز تابِ همنشینی با این همه ویرانی را نداشت
