«پایا، Paya»
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
332
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+1230 день
Архів дописів
332
ترجمه فارسی:
زمان زیادی را صرف این کردم که گمان میبردم به سوی موفقیت میدوم.
هر بار که از پلهای بالا میرفتم، در پی پلهای دیگر بودم. و هرگاه به هدفی میرسیدم، هدفی دورتر پیش روی خود میگذاشتم. تا اینکه امروز دریافتم انسان همیشه خود را برای خودش نمیسازد.
گاهی سالهای طولانی را صرف میکنیم تا شایستهی یک نفر شویم.
و تناقض تلخ اینجاست که در حالی که سرگرم ساختن مردی بودم که میخواستم باشم، فراموش کردم از شگفتیِ قلبی که همهچیز از آن آغاز شده بود، مراقبت کنم.
زندگی به ما میآموزد چگونه جهان را به دست آوریم، اما به ما نمیآموزد چگونه نگذاریم فاصله و غیاب میان دو روح گسترده شود.
با این حال، هستند کسانی که زمان هرگز موفق نمیشود آنان را به خاطرهای صرف تبدیل کند. آنان همچنان اندیشهای زیبا باقی میمانند که در قلب سکونت دارد، هرچند فصلها دگرگون شوند.
و شاید زیباترین چیزی که انسان پس از پیمودن راهی طولانی کشف میکند این باشد که بعضی نامها هنوز همان معنا را به او میبخشند، و بعضی چهرهها هنوز بوی وطن میدهند.
و اینکه عشق حقیقی ناپدید نمیشود...
فقط منتظر میماند تا اندکی از دویدن دست بکشیم، تا دوباره آن را ببینیم.
#محمدـیحییـفاید
332
أمضيت وقتًا طويلًا أظن أنني أركض نحو النجاح.
كلما صعدت درجة، سعيت إلى أخرى. وكلما حققت هدفًا، وضعت أمامي هدفًا أبعد. حتى اكتشفت اليوم أن الإنسان لا يبني نفسه دائمًا من أجل نفسه.
أحيانًا نقضي سنواتٍ كاملة نحاول أن نصبح جديرين بشخصٍ واحد.
والمفارقة أنني، بينما كنت منشغلًا ببناء الرجل الذي أردت أن أكونه، نسيت أن أحافظ على دهشة القلب التي بدأ منها كل شيء.
الحياة تعلمنا كيف نكسب العالم، لكنها لا تعلمنا كيف نمنع الغياب من أن يتمدد بين روحين.
ومع ذلك، ثمة أشخاص لا ينجح الزمن في تحويلهم إلى ذكرى. يظلون فكرةً جميلة تقيم في القلب، مهما تغيرت الفصول.
ولعل أجمل ما يمكن أن يكتشفه المرء بعد طول الطريق، أن بعض الأسماء ما زالت تمنحه المعنى نفسه، وأن بعض الوجوه ما زالت تشبه الوطن.
وأن الحب الحقيقي لا يختفي...
إنه فقط ينتظر أن نتوقف عن الركض قليلًا، كي نراه.
محمد یحیی فاید
332
ترجمه فارسی:
ایستادن بر آستانهی بازنگری میان دو نفری که یکدیگر را دوست داشتهاند، رویدادی گذرا نیست؛ بلکه لحظهای عمیقاً فلسفی است؛ لحظهای که در آن آزادی با عاطفه، و انتخاب با سرنوشت تلاقی میکنند. عشق در آغاز، شور و کششی خودجوش به نظر میرسد، اما با گذشت زمان چیز دیگری را مطالبه میکند: اینکه بار دیگر آگاهانه انتخاب شود. درست همینجاست که ارزش آن نمایان میشود که دو نفر روبهروی هم بنشینند و دشوارترین پرسش را مطرح کنند: آیا واقعاً یکدیگر را دوست داریم، یا تنها با عادتی خو گرفتهایم و از ترس تنهایی به هم چنگ زدهایم؟
بازنگری در ماهیت خود نشانهی ضعف نیست، بلکه عملی شجاعانه است. آسان است که اجازه دهیم احساسات در مسیر خود جاری شوند، حتی اگر آن مسیر بهتدریج تنگ و خفهکننده شود. اما دشوار آن است که مکث کنیم، احساسات را در محک آگاهی قرار دهیم و بپرسیم: آیا آنچه میان ماست، اگر از توهم، عادت و نیاز کورکورانه تهی شود، همچنان توان ماندن دارد؟ این پرسش رابطه را از درون بازسازی میکند و آن را از یک همزیستی روزمره به پیمانی اخلاقی و آزادانه بدل میسازد.
با این همه، این بازنگری شمشیری دولبه است. ممکن است آنچه را خاموش شده، دوباره زنده کند و پنجرهای تازه به سوی صداقتی عمیقتر بگشاید؛ گویی انسان درمییابد که برای بار دوم دیگری را انتخاب میکند، نه از سر اجبار، بلکه از روی خواست و اراده. و ممکن است لحظهای باشد که حقیقتی تلخ آشکار شود: اینکه همهچیز بر سایهها استوار بوده و جدایی، صادقانهتر از ادامه دادن است. در هر دو حالت، نتیجه شکست نیست، بلکه رهایی از توهم و وفاداری به معنای اصیل عشق است؛ عشقی که باید آزاد باشد، نه تحمیلی.
عشقی که از پرسش میترسد، عشق نیست؛ بلکه قیدی است آراسته به احساسات. تنها عشقی که در برابر بازنگری میایستد و از آن نیرومندتر بیرون میآید، شایستهی آن است که «آغازی تازه» نامیده شود، نه صرفاً ادامهای اتفاقی و بیهدف. زیرا آزمون در اینجا پایان راه نیست؛ بلکه شاید آغاز راهی دیگر باشد، چه در کنار یکدیگر و چه جدا از هم.
#ترجمه
#محمدـیحییـفاید
332
الوقوف على أعتاب المراجعة بين اثنين أحبّا بعضهما ليس حدثًا عابرًا، بل لحظة فلسفية بامتياز؛ لحظة تتقاطع فيها الحرية مع العاطفة، والاختيار مع القدر. الحب حين ينشأ يبدو في بدايته اندفاعًا عفويًا، لكنه مع الزمن يطالب بشيءٍ آخر: أن يُعاد اختياره من جديد. هنا بالضبط تكمن قيمة أن يجلس الطرفان، وجهًا لوجه، ليطرَحا السؤال الأصعب: هل نحن فعلًا نحب، أم أننا نتماهى مع عادة، أو نتشبث بخوف من الوحدة؟
المراجعة في جوهرها ليست دليل ضعف، بل فعل شجاعة. من السهل أن نترك العاطفة تنساب في مجراها، حتى لو كانت مجرى ضيقًا يختنق مع الوقت. لكن الصعب أن نتوقف، أن نضع المشاعر على محك الوعي، وأن نسأل: هل ما بيننا قادر على البقاء إذا جرّدناه من الوهم، من الاعتياد، ومن الحاجة العمياء؟ هذا السؤال يعيد ترتيب العلاقة من الداخل، ويحوّلها من مجرد تواطؤ يومي إلى عقد أخلاقي حرّ.
غير أن هذه المراجعة سلاح ذو حدين. فهي قد تُحيي ما خمد، وتفتح نافذةً جديدة على صدقٍ أعمق، كمن يكتشف أنه يختار الآخر للمرة الثانية لا لأنه مضطر، بل لأنه يريد. وقد تكون أيضًا اللحظة التي تنكشف فيها الحقيقة المرة: أن كل شيء كان قائمًا على ظلال، وأن الفراق أكثر صدقًا من الاستمرار. في الحالتين، النتيجة ليست خسارة، بل تحرّر من الوهم، ووفاء للحب بمعناه الجوهري: أن يكون حرًا، لا مفروضًا.
الحب الذي يخشى السؤال ليس حبًا؛ بل قيدًا مزيّنًا بالعاطفة. وحده الحب الذي يقف في وجه المراجعة ويخرج منها أقوى يستحق أن يُسمى بداية جديدة، لا مجرد استمرار اعتباطي. فالامتحان هنا ليس نهاية الطريق، بل قد يكون بداية طريق آخر، سواء مشترك أو منفصل.
محمد یحیی فاید
332
Repost from N/a
یک روز خوب در کنار رفقای خوب💚
شکستم این دلِ چون ظرف های چینی خود را
نشد پنهان کنم از دیگران غمگینی خود را
بگو با شمر با سجّاده و تسبیح نتواند
دگر مخفی کند از چشم ما بی دینی خود را
همه شب گریه کردن، رقص کردن، آبرو ریزی...
اذیّت میکنم همسایهی پایینی خود را
ندارم اختیار آبرومندی خود را هم
بریدم بار ها در پیش مردم بینی خود را
.... ولی در کودکی هر کس مرا میدید میبوسید
چرا از دست دادم آنقدر شیرینی خود را
هیمه جان
332
Repost from N/a
« برای آزادی»
یک
کانالهای «برای آزادی» را مرتب میخوانم. آنچه آشکار است این است که نوشتن، سخن گفتن و حضور در عرصهی عمومی برای زنان و بسیاری از اقلیتها و دیگراندیشان در افغانستان با محدودیتهای شدید مواجه است. اما در همین بزنگاه هر متن کوتاه، هر روایت شخصی و هر کلمهای که در کانالهایی «برای آزادی» منتشر میشود، معنایی فراتر از یک یادداشت روزانه پیدا میکند. این نوشتهها صرفاً ثبت تجربههای فردی نیستند. اعلام حضور کسانیاند که نظم مسلط تلاش کرده است آنان را به سکوت و ناپیدایی محکوم کند.
اگر از منظر ژاک رانسیر به این پدیده بنگریم، سیاست دقیقاً در همین لحظه متولد میشود؛ زمانی که کسانی که «بیسهم» و «بدون حق» انگاشته شدهاند، حق سخن گفتن خود را به رسمیت میشناسند و بر برابری بنیادی خویش پای میفشارند. نظم مسلط ممکن است زنان و اقلیتها را از آموزش، کار، حضور اجتماعی و حتی نوشتن محروم کند، اما همین که زنی مینویسد، تجربهاش را روایت میکند و مخاطبی را خطاب قرار میدهد، تقسیم تحمیلی از سوی حکومت، میان «کسانی که حق سخن دارند» و «کسانی که باید خاموش بمانند» را مختل میکند. در این معنا، نوشتن به امر سیاسی بدل میشود.
از سوی دیگر، این نوشتهها را میتوان در پرتو مفهوم «فروسیاست» نیز فهمید. فروسیاست مقاومتهایی آرام، روزمره و گاه پنهان است که در زیر سطح آشکار قدرت جریان دارند. دختران نویسنده نه از جایگاه قدرت رسمی، بلکه از دل زیست روزانه و در فضاهای محدود و ناامن، امکان دیگری از بودن را خلق میکنند. آنها حافظهٔ جمعی را زنده نگه میدارند، رنجها را به فراموشی نمیسپارند و به یکدیگر یادآوری میکنند که سکوت، سرنوشت محتوم نیست.
ارزش این کنش دقیقاً در همین جا نهفته است: نوشتن دفاع از انسانیت، حفظ کرامت و مقاومت در برابر حذف است. هر روایت، شهادتی است بر این که زنان افغانستان هنوز حاضرند، هنوز میاندیشند، هنوز احساس میکنند و هنوز حق دارند جهان را از منظر خود توصیف کنند. کانالهای «برای آزادی» نشان میدهند که حتی در تاریکترین شرایط نیز میل به آزادی، برابری و دیدهشدن خاموش نمیشود.
دو
اما اهمیت این نوشتنها فقط در شکستن سکوت و ثبت رنج خلاصه نمیشود. آنچه از دل این روایتها زاده میشود، شکلگیری نوعی «فرهنگ تابآوری»، «فرهنگ مقاومت» و «سنت اعتراض» بومی است. سنتی که به نسلهای بعدی میآموزد چگونه در دل محدودیت، کرامت انسانی خود را حفظ کنند؛ چگونه حقیقت را روایت کنند و چگونه در برابر حذف شدن ایستادگی کنند. مقاومت، پیش از آنکه در خیابان و سازمانهای رسمی ظاهر شود، در زبان، حافظه و روایت شکل میگیرد.
آگاهی جمعی نخستین دستاورد است. زنانی که تجربههای خود را مینویسند و میخوانند، درمییابند که رنج آنان فردی و جدا از یکدیگر نیست، بلکه بخشی از تجربهای مشترک و ساختاری است. این «آگاهی»، امکان فریب و معامله بر سر حقوق مردم را دشوارتر میکند. دیگر به آسانی نمیتوان حقوق زنان و شهروندان را در پشت درهای بسته و به نام مصلحتهای سیاسی، قومی یا پروژههای سازمانی معامله کرد؛ زیرا مردمی که روایت میکنند و روایتهای یکدیگر را میخوانند، از وضعیت خود آگاهاند و نسبت به آن حساسیت و حافظهٔ تاریخی پیدا کردهاند.
در گام دوم، از دل این آگاهی، همبستگی و اعتماد شکل میگیرد؛ نوعی پیوند میاننسلی میان کسانی که روایت میکنند و کسانی که روایتها را به ارث میبرند. این اعتماد اجتماعی سرمایهای گرانبهاست. نسلی که داستانهای مقاومت را میشنود، خود را تنها نمیبیند و درمییابد که پیش از او نیز کسانی ایستادهاند، سخن گفتهاند و هزینه پرداختهاند.
اما این مسیر باید گام دیگری نیز بردارد. آگاهی و همبستگی، اگرچه ضروریاند، کافی نیستند. این مجموعههای پراکندهٔ روایتگران، برای اثرگذاری پایدارتر، نیازمند اشکالی از سازماندهیاند. سازماندهیای که الزاماً به معنای ساختارهای سلسلهمراتبی و رسمی نیست، بلکه به معنای ایجاد شبکههای اعتماد، مشارکت افقی، هماهنگی، یادگیری متقابل و برنامهریزی جمعی است. تنها از خلال چنین سازمانیافتگیای است که حافظه به نیرو، همبستگی به قدرت اجتماعی و اعتراض به ظرفیت تغییر تبدیل میشود.
شاید بتوان گفت که ارزش واقعی این فضاها در همین است: آنان نه فقط امکان سخن گفتن را حفظ میکنند، بلکه زیرساختهای اخلاقی و اجتماعی آیندهای متفاوت یا یک یوتوپیای جدید را میسازند. آیندهای که در آن شهروندان آگاهترند، اعتماد بیشتری به یکدیگر دارند، زندگی انسانی تر است، سنت اعتراض را به عنوان بخشی از زندگی دموکراتیک به رسمیت میشناسند و کمتر اجازه میدهند نخبگان سیاسی، قومی یا وابسته به ساختارهای کمکرسانی، به نام مردم و بدون حضور و رضایت آنان، بر سر حقوق و سرنوشتشان تصمیم بگیرند. این روایتهای کوچک، در حقیقت، تمرینهای روزمرهی آزادیاند.
332
والا این نفر هی میگه من باز اومدم خوش آمدی عزیز من
خود را نمایان کو که بیخی کنجکاو شدم
332
سلام کوثر جان
دختر نهایت محترم و پر تلاش
با وجود که شناخت نداریم ولی دوستت میدارم دختسرزمینم
همیشه قوی بمانی عزیزدلم
332
انسان پرتلاش و توانمندی هستی، ادامه بده موفقیت و پیروزی از آن آدمهایست که استمرار در کار دارند.
خانواده کوه مطمئن است، گرچند در بسیاری موارد باعث عذاب با زخم زبان میشوند. باید درک کرد همهای ما به نوعی درگیر با مشکلات روانی و زیربار فشار شرایطیم.
