uk
Feedback
هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

Відкрити в Telegram

پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
226
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+730 день
Архів дописів
خیلی یک روی صندلی‌ها آدم نشسته بود، روی من فاصله. و هیچ‌کس نفهمید چرا سایه‌ام دیرتر از من رسید. آناهیتا آهنگری

هرگز نیا سود؟ شقاقیات از کلمه‌ی سالش گفت. حسودی کردم. پس… کلمه‌ی سال من هم‌زیستی است. مثل مه و درخت. هیچ‌کدام کاری به کار دیگری ندارند، اما صبح که می‌شود، شانه‌به‌شانه از پنجره بالا می‌آیند. آدم هم لابد همین است. کمی خودش، کمی دیگری، و باقی‌اش هوایی که میان این دو رفت‌وآمد می‌کند. به همین سادگی. آناهیتا آهنگری

تابستان زیرِ زبانِ برف، آتشی مانده زمستان چیزی پنهان کرده شاید اسمت را آناهیتا آهنگری

۵/۵/۵ امروز ۵/۵/۵ برا منی که، تاریخا برام، جایگاهشون ویژه‌تر از این حرفاس، خب مهم بود. و امروز ۵/۵/۵ به معنای واقعی کلمه بهم خوش گذشت. عاطفی. کاری. زندگی‌ای. عالی بود. رویایی بود. خدارو شکر. امروز ۵/۵/۵ مرسی که انقد مهربون بودی. تورو خوب یادم می‌مونه. آناهیتا آهنگری

تِ کدام پَر؟ پرت کردن کیسه‌ی میوه‌ی گردوها روی میز، تق پرت کردن درِ قابلمه، تق پرت کردن هسته‌های گیلاس توی ظرف، تق پرت کردن در یخچال، تق پرت کردن تیرآهن‌ها توی ساختمان در حال ساخت، تق هر پرت کردنی نه پرت‌کردن خودت توی یک بغل پرت کردن پست توی کانال پرت کردن نگاه به نگاه پرت کردن کلمات مهرآمیز مختص خودت پرت کردن خودت توی خوابی عمیق ... پرت‌کردن‌های تق‌‌تق تَ‌تَق‌تقی را بیزارم.

خیلی یک - دوس دارم تتو بزنم. یه تتوی بزرگ. + مثل چی عسل بابا؟ - دوس دارم وقتی خابی، تی‌شرت تنت نیست، از رگای دستت عکس بگیرم. دست چپت. همونو تتو بزنم. + تو امیدمی؟ - واقعی میگم. من اینو تتو می‌زنم. + منم واقعی دوسِت دارم. تتوام نزنی، من قدر تک‌تک لحظه‌هامونو می‌دونم. آناهیتا آهنگری

تویِ من من عشق را، گدایی نمی‌کنم ولی اگر تو باشی من، فقیرترینم. آناهیتا آهنگری

سی‌سی جانم چهار ساعت با آناهیتا حرف زدم. هفت ماه گذشته بود. یا هفت سال. ساعت‌ها در این جور چیزها دروغ می‌گویند. لندن را ندیدم. فقط تصور کردم که آن طرفِ سیم‌ها، بارانی هست که بلد است بی‌صدا ببارد. این‌جا اما یک ابر، از صبح، روی دسته‌ی صندلی نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد. حرف زدیم. زمان، چند بار از اتاق بیرون رفت، سیگاری کشید و برگشت. من از زندگی‌ام گفتم، از روزهایی که عصرها را تا می‌کنند و می‌گذارند تهِ کشو. او گوش داد. بعد خندید. بعد گریه کرد. بعد من گریه کردم. بعد باهم گریه کردیم. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود گول زد. خواهرها، مخصوصن، از پشتِ صدای آدم هم راهِ خانه را پیدا می‌کنند. فاصله چیز عجیبی‌ست. مثل یک میز که دو نفر دو طرفش نشسته‌اند و خیال می‌کنند از هم دورند. آخرِ تماس، هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. جهان، همان جهانِ کم‌حوصله‌ی سابق بود. فقط او، مثل همیشه، رفت و در جبهه‌ی مقابل ایستاد. مرا مقصر دانست. همه‌ی حق‌ها را برداشت و گذاشت توی جیبِ طرفِ دیگر. و من به این فکر کردم که آدم چرا باید کسانی را که علیه او شهادت می‌دهند، این‌قدر دوست داشته باشد. تماس که قطع شد، چند ثانیه به صفحه‌ی خاموشِ تلفن نگاه کردم. کسی روی تخت نشسته بود. شاید او بود. دلم برایش تنگ شده. 👩🏻‍🤝‍👩🏽♥️ آناهیتا آهنگری

چهار ساعت با آناهیتا حرف زدم. هفت ماه گذشته بود. یا هفت سال. ساعت‌ها در این جور چیزها دروغ می‌گویند. لندن را ندیدم. فقط تصور
چهار ساعت با آناهیتا حرف زدم. هفت ماه گذشته بود. یا هفت سال. ساعت‌ها در این جور چیزها دروغ می‌گویند. لندن را ندیدم. فقط تصور کردم که آن طرفِ سیم‌ها، بارانی هست که بلد است بی‌صدا ببارد. این‌جا اما یک ابر، از صبح، روی دسته‌ی صندلی نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد. حرف زدیم. زمان، چند بار از اتاق بیرون رفت، سیگاری کشید و برگشت. من از زندگی‌ام گفتم، از روزهایی که عصرها را تا می‌کنند و می‌گذارند تهِ کشو. او گوش داد. بعد خندید. بعد گریه کرد. بعد من گریه کردم. بعد باهم گریه کردیم. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود گول زد. خواهرها، مخصوصن، از پشتِ صدای آدم هم راهِ خانه را پیدا می‌کنند. فاصله چیز عجیبی‌ست. مثل یک میز که دو نفر دو طرفش نشسته‌اند و خیال می‌کنند از هم دورند. آخرِ تماس، هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. جهان، همان جهانِ کم‌حوصله‌ی سابق بود. فقط او، مثل همیشه، رفت و در جبهه‌ی مقابل ایستاد. مرا مقصر دانست. همه‌ی حق‌ها را برداشت و گذاشت توی جیبِ طرفِ دیگر. و من به این فکر کردم که آدم چرا باید کسانی را که علیه او شهادت می‌دهند، این‌قدر دوست داشته باشد.

کاش همیشه صب باشه
صبح
خاب بودم. خابو بیدار. همش بوسم می‌کرد. خودمو زده بودم به علی چپ، ببینم دیگه می‌خاد چیکار کنه. «نمی‌ذارم مدرسه بری.» تا اینو گفت، خنده‌م گرفت. دیوونه‌س. عاشقِ همین دیوونه بازیاش شدم. فراتر از عشق. گفتم: «نمیشه که جونم.» گفت: «منم امروز مدرسه نمیرم. یکم دیگه میرم سرکار.» نیم ساعتی رفتیم سانفرانسیکو. البته بیشتر، یکی دو ساعتی طول کشید. خانم حسینی زنگ زد. ناظم مدرسه. صداشو بَم‌تر کردو جواب داد. «بله دخترم امروز نمیاد مدرسه. حالش خوب نیست. سرما خورده.» همین‌جوری که تلفن حرف می‌زد دستشو می‌کشید رو صورتمو نازم می‌کرد. منم که لوس. لوس فقط برا خودش. «خوشگل ناز من، پس تا از سرکار بیای من میرم پیتزا میخرم.» «کله پوکی، همین بغله، خیابون بهار تا ایرانشهر فاصله‌ای نیست که.» «پس من نمی‌ذارم بری سرکار.» «نه دختر خوبم. باید بذاری برم. زود میام. باز میریم سانفرانسیسکو.» «ااااا خجالت کشیدم.» «من با روحت میرم سانفرانسیسکو بچه.» تو دلم قربون صدقه‌ش می‌رفتم. گازش گرفتم. ول نمی‌کردم دندونامو، از تو بازوش. تا دمه در کشوندتم. «باید خیلی مراقب باشی تا برگردم.» «دوست دارم.» نگام کرد خندید. با حالت قهر گفتم: «باید ۱۶۲۷۸۲۶۲۵۵۲۱۱۱۱۱۱۷۶۳۶۲۶۶۲۵۴۳۴۶۸۸۱۱۱۱۱۱۱۱ بوسم کنی، بعد بری.» واقعن بوسم کرد. واقعی همینقد بوسم کرد. از پشت پنجره بهش گفتم: «مراقب قلب من باش.» با اون چشای قشنگش خندیدو گفت: «همه امیدم تو‌ اون خونس. مواظب همه‌چی باش.» رفت.
شب
باهم حرف نمی‌زنیم. دعوا کردیم. انگار نه انگار صبمون چه شکلی بود. بهم گفت: «دیگه هیچوقت حرف مدرسه نرفتن پیشم نزن.» غذاشو تنها خورد. آهنگاشم تنهایی گوش داد. سیگارشم تنها روشن کرد. منم رو مبل دراز کشیدم. میدونم زود خابم میبره. آخه همش تو خونه کار کردم. امروز خیلی تنها بودم. آناهیتا آهنگری

تو بگو ماشالا⚽️ بعدن میام میگم چرا⚽️

این یادداشت سیاسی نیست بنرهای خیابون برام جذابه. برام جذاب بود. طراحی، خلاقیت، مارکتینگ. چجوری محصولتو تبلیغ می‌کنی؟ یا خدماتی که داری چطور معرفی می‌کنی؟ «آماده مرگ باش» سمت چپ. یه سر جدا شده از بدن. سمت راست. تمام جزئیات مغز‌. وسط تصویر. وقتی با اون ابعادو اندازه می‌نویسی مرگ، به این فکر نمی‌کنی که شاید یه بچه‌ی اول دبستان، با اون حجم از کنجکاوی، بخونه و عکسو ببینه، چی میشه؟ اصلن فکر می‌کنی؟ البته من دارم اشتباه می‌کنم. توی صف مدرسه، تنها چیزی که همیشه انقد تکرار کرده بودیم تا ملکه‌ی ذهنمون بشه؛ مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل بود. به ما خوب فهموندن مرگ چیه. یه مغز متلاشی شده که این حرفارو نداره. خدا عمو گراهامو بیامرزه. وسط بهشت داره بهمون می‌خنده. آناهیتا آهنگری

۱۵۶ -دستتو بده بهم. +آخیش. چقد گرمه. -بهت اعتماد ندارم. +چون تو دیوونه‌ای. -خودتی. +آره خودم دیوونتم. -اصن وقتی پیشمی معلوم نیست کجایی. +چون دارم یه متر بالاتر از زمین راه میرم. -اینارو تمرین کردی مخمو بزنی؟ +آرزومه مختو بزنم. -انقد زبون نریز. +چشم. -چشم نگو. +باشه. -باشه هم نگو. +پس چی بگم؟ -هیچی نگو. +خب فقط یه چیزی. -چی؟ +تو فقط بگو، کی، کجا، چجوری، برات بمیرم. من بقیه‌شو انجام میدم. آناهیتا آهنگری

ترندی باش😎 این سری برات لغت‌نامه‌ی هیتا نمیارم. می‌خام ببرمت خرید. یه کم بهت بگم، چی مدِ، چی قشنگ‌تره. شاید به کارِ کمدت اومد😎 خب تابستون امسال: (با یه ماه تاخیر) پترن خال خالی⚪️⚫️ هیچوقت لباساتو راحت ننداز بیرون. همیشه یادت باشه مُد یه چرخه‌س، که هر چند وقت یه بار تکرار میشه. اسکارف بستن رو شلوار باید خیلی به استایلت بیاد. جسورانه‌س. کار هر کسی نیست. ولی هیجان انگیزه. کلیپس ریز جلوی سر / تل نینی‌تر که بودیم کلیپس ریز می‌زدیم جلو سرمون. الان موهاتو فرق وسط کن از همون رنگی رنگیا بهشون بزن. تل که عشق خودمه. توضیحات اضافه لازم نیست. لباس دانتل از جنس ساتن حس لباس خابو تلقین می‌کنه. فک میکنم به مکان و زمانش خیلی مرتبط باشه. ولی پیرهن تا بالای زانوش ترندی‌تره. صندل لا انگشتی (فلیپ فلاپ) به زودی میام از اسم جدید لباسا میگم. ولی از این به بعد نگید لا انگشتی، بگید فلیپ فلاپ. از همونا که دمِ دریا می‌پوشی بگیر تا اون پاشنه‌دار‌های شیکو پیک. تی‌شرت یقه‌دار (پلوشرت) از این به بعد نگید تی‌شرت یقه‌دار، بگید پلوشرت. نمی‌دونم چی شد ترند شد. به نظرم بیشتر مناسب افرادیه که بالا تنه‌ی ریز دارم. ولی این فقط نظر شخصی منه. که می‌دونم اشتباهه. خوشتیپ‌ترینی حتا اگه اینارو نپوشی😻👊🏽 آناهیتا آهنگری

Repost from N/a
میدان کوچ - تو رویاهات غلت میزنی داداش؟ مگه فیلمه؟ - فیلم باشه یا نه این سینما رو می‌خرم داداش. - دقیقن چی‌چی شد که به این نتیجه رسیدی؟ - کِی فکرش رو می‌کردی بتونیم رو پله‌هاش بساط کنیم؟ هیچی نباشه ما خاک این محل رو خوردیم. - من خاکتم داداش. ما زاییده گاییده‌ی این محلیم ولی. - دلیل نمیشه؟ الان چه استفاده‌ای ازش میشه جز اینکه انباریِ قنادی بغلش شده؟ فقط توش جعبه و نخ‌شیرینی‌و ازین خنزرپنزرا می‌ریزن. میدونی چند ساله که خالی افتاده؟ -بساط رو بسپر بغلیت بریم کوچه بالاییِ پارک تو ماشین. می‌ریخت و می‌خوردیم. -ببین داداش. ما چون کم‌سنیم بهمون اعتماد میکنن. کدوم از بچه محلا از مدرسه میان خونه لباسشون رو عوض میکنن میان دور میدون بساط؟ هیشکی. پس خودمون. -نوش داداش. نیم ساعت چهل دقیقه گذشته بود دم گاراژ تو ماشین بودیم. می‌ریخت و می‌خوردیم. می‌خوردیم‌و می‌خندیدیم.‌ دو سه روز بود که از بند اومده بود بیرون مرخصی. یه سالش‌و کشیده بود. واس خاطر نگاه زیادی که یه پسره به دختری که میخاستش کرده بود زد پسررو قیمه قورمش کرد. واسش دو سال بریده بودن چون نداشت که دیه‌ی پسره رو بده. تا اومده بود بیرون بهم زنگ زد. از‌ دوم دبیرستان دیگه باهامون نبود. رگال‌هایی که دم بساط روش کار چیدم برای اونه. - میگم داداش این گاراژو پارکینگ کردن خوراکه. خوراک کاسبی. جیبم پر بود آیناز رو می‌گرفتم. - میخای آیناز رو بگیری؟ -‌ میگم اگه جیبم پر بود. حالا که نیست. - تو جیباته داداش. سینما رو که بگیرم دکه‎ی پایین خیابون هم میارم میذارم جلوش. تلفن عمومی هم بغلش که تا منتظر می‌مونن خریداشون هم بکنن. ایستگاه اتوبوس‌ِجلوی پارک هم میذارم پشتش. دیگه نیسان و وانت میره دم گاراژ برای کار و تاکسی های خطی دور میدون مرتب میشن. تازه میدون میدون میشه. از سینما هم هرکی بیاد بیرون هرچی بخاد میخره. بریم دم بساط تا این قوچ نیومده قیفمون کنه. - میگم دادا. - جون؟ - من میخام آیناز رو بگیرم. - فکر کنم زیادی زدی داداش. - جون تو با خانوادش حرف زدن مامان بابام داش. قبول کردن برگردم میشه یه کارایی کرد. دست اون رو شونم دست من رو کمرش تا دم بساط رفتیم.‌نشست بغلم. - شب عیدی شبمو ساختی مرد. - کلی به پای مامان باباش افتاده که بیام درسمو میخونم و ازین حرفا. - غصه خوردی؟ تو جیباته. - دیگه چیکارا کردی داداش؟ - من با موتوری که نداشتم می‌رفتم دنبال دوست‌دختری که نداشتم و می‌رسوندمش مدرسهش که نمی‌دونم کجا بود. ظهر که زنگ می‌خورد می‌رفتم دنبالش و می‌اومدیم خونه‌‌ ناهار می‌خوردیم استراحت می‌کردیم می‌رفتیم بسکتبال. می‌‌اومدیم خونه اگه مشتری بود براش تتو می‌زدیم اگه نه می‌رفتم دم‌ بساط و اون شب شام درست ‌می‌کرد می‌اومد پیشم. از خنده روده‌بر شده بود. - چرا امشب نیومده پس؟ ـ امشب نیومد چون گفتم وکیل‌بند میخاد بیاد پیشم. ترکیده بود از خنده. -شبم می‌رفتم خونه باز روز از نو روزی از نو. - خوب تو رویاهات غلت میزنی داداش؟ مگه فیلمه؟ ـ فیلم باشه یا نه این سینما رو می‌خرم داداش. -مـهرداد شقاقـی