هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری
رفتن به کانال در Telegram
پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
226
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
پیشک
-بابا؟
+جون دلم بابا؟
-من بستنی میخام.
+بستنی؟
-با فالوده.
+فالوده؟
-آره. قرمزی بریزه توش.
+باشه دخترم.
-بابا؟
+جونم بابا؟
-میخام عروسکم بشینه رو صندلی.
+بابا نمیتونه بشینه که.
-میخام بابا. من میخام عروسکم بشینه.
+میخای براش بستنی بخرم؟
-میخام.
-بابا امروز شادی جون گفت باید شبا خوب بخابیم.
+خب بغلِ بابا خوب میخابی.
-نه.
+چرا عسل بابا؟
-بابا تو باهام قهر کردی. اصنشم نمیدونم چرا. مامانی گریه کرد. خودم دلم درد میکنه. گریه دارم بابا. عروکسمم نشست رو صندلی.
+بابا بیا بوست کنم.
-نمیخام.
+چرا آخه؟
-چون من هر شب بد میخابم. دروغی گفتم. تو مهد دروغی گفتم. فک میکردم امشب خوب میخابم. ولی بازم نشد. حتا شنبه بود. قرار بود این هفته تا اون ستارههه خوب باشم. ولی نمیشه انگار. خب دیدی بابا نمیشه. اَه اَه اَه.
آناهیتا آهنگری
خیلی یک
روی صندلیها آدم نشسته بود،
روی من
فاصله.
و هیچکس نفهمید
چرا سایهام دیرتر از من رسید.
آناهیتا آهنگری
هرگز نیا سود؟
شقاقیات از کلمهی سالش گفت.
حسودی کردم. پس…
کلمهی سال من همزیستی است.
مثل مه و درخت. هیچکدام کاری به کار دیگری ندارند، اما صبح که میشود، شانهبهشانه از پنجره بالا میآیند.
آدم هم لابد همین است. کمی خودش، کمی دیگری، و باقیاش هوایی که میان این دو رفتوآمد میکند.
به همین سادگی.
آناهیتا آهنگری
تابستان
زیرِ زبانِ برف، آتشی مانده
زمستان چیزی پنهان کرده
شاید اسمت را
آناهیتا آهنگری
۵/۵/۵
امروز ۵/۵/۵
برا منی که، تاریخا برام، جایگاهشون ویژهتر از این حرفاس، خب مهم بود.
و امروز ۵/۵/۵
به معنای واقعی کلمه بهم خوش گذشت.
عاطفی.
کاری.
زندگیای.
عالی بود.
رویایی بود.
خدارو شکر.
امروز ۵/۵/۵
مرسی که انقد مهربون بودی.
تورو خوب یادم میمونه.
آناهیتا آهنگری
Repost from خیالدوز | سحر فرهادی
تِ کدام پَر؟
پرت کردن کیسهی میوهی گردوها روی میز،
تق
پرت کردن درِ قابلمه،
تق
پرت کردن هستههای گیلاس توی ظرف،
تق
پرت کردن در یخچال،
تق
پرت کردن تیرآهنها توی ساختمان در حال ساخت،
تق
هر پرت کردنی نه
پرتکردن خودت توی یک بغل
پرت کردن پست توی کانال
پرت کردن نگاه به نگاه
پرت کردن کلمات مهرآمیز مختص خودت
پرت کردن خودت توی خوابی عمیق
...
پرتکردنهای تقتق تَتَقتقی را بیزارم.
خیلی یک
- دوس دارم تتو بزنم. یه تتوی بزرگ.
+ مثل چی عسل بابا؟
- دوس دارم وقتی خابی، تیشرت تنت نیست، از رگای دستت عکس بگیرم. دست چپت. همونو تتو بزنم.
+ تو امیدمی؟
- واقعی میگم. من اینو تتو میزنم.
+ منم واقعی دوسِت دارم. تتوام نزنی، من قدر تکتک لحظههامونو میدونم.
آناهیتا آهنگری
تویِ من
من
عشق را، گدایی نمیکنم
ولی اگر تو باشی
من، فقیرترینم.
آناهیتا آهنگری
سیسی جانم
چهار ساعت با آناهیتا حرف زدم.
هفت ماه گذشته بود. یا هفت سال. ساعتها در این جور چیزها دروغ میگویند.
لندن را ندیدم. فقط تصور کردم که آن طرفِ سیمها، بارانی هست که بلد است بیصدا ببارد. اینجا اما یک ابر، از صبح، روی دستهی صندلی نشسته بود و مرا نگاه میکرد.
حرف زدیم.
زمان، چند بار از اتاق بیرون رفت، سیگاری کشید و برگشت.
من از زندگیام گفتم، از روزهایی که عصرها را تا میکنند و میگذارند تهِ کشو. او گوش داد. بعد خندید. بعد گریه کرد. بعد من گریه کردم. بعد باهم گریه کردیم. بعضی آدمها را نمیشود گول زد. خواهرها، مخصوصن، از پشتِ صدای آدم هم راهِ خانه را پیدا میکنند.
فاصله چیز عجیبیست. مثل یک میز که دو نفر دو طرفش نشستهاند و خیال میکنند از هم دورند.
آخرِ تماس، هیچچیز تغییر نکرده بود. جهان، همان جهانِ کمحوصلهی سابق بود.
فقط او، مثل همیشه، رفت و در جبههی مقابل ایستاد. مرا مقصر دانست. همهی حقها را برداشت و گذاشت توی جیبِ طرفِ دیگر.
و من به این فکر کردم که آدم چرا باید کسانی را که علیه او شهادت میدهند، اینقدر دوست داشته باشد.
تماس که قطع شد، چند ثانیه به صفحهی خاموشِ تلفن نگاه کردم.
کسی روی تخت نشسته بود.
شاید او بود.
دلم برایش تنگ شده.
👩🏻🤝👩🏽♥️
آناهیتا آهنگری
چهار ساعت با آناهیتا حرف زدم.
هفت ماه گذشته بود. یا هفت سال. ساعتها در این جور چیزها دروغ میگویند.
لندن را ندیدم. فقط تصور کردم که آن طرفِ سیمها، بارانی هست که بلد است بیصدا ببارد. اینجا اما یک ابر، از صبح، روی دستهی صندلی نشسته بود و مرا نگاه میکرد.
حرف زدیم.
زمان، چند بار از اتاق بیرون رفت، سیگاری کشید و برگشت.
من از زندگیام گفتم، از روزهایی که عصرها را تا میکنند و میگذارند تهِ کشو. او گوش داد. بعد خندید. بعد گریه کرد. بعد من گریه کردم. بعد باهم گریه کردیم. بعضی آدمها را نمیشود گول زد. خواهرها، مخصوصن، از پشتِ صدای آدم هم راهِ خانه را پیدا میکنند.
فاصله چیز عجیبیست. مثل یک میز که دو نفر دو طرفش نشستهاند و خیال میکنند از هم دورند.
آخرِ تماس، هیچچیز تغییر نکرده بود. جهان، همان جهانِ کمحوصلهی سابق بود.
فقط او، مثل همیشه، رفت و در جبههی مقابل ایستاد. مرا مقصر دانست. همهی حقها را برداشت و گذاشت توی جیبِ طرفِ دیگر.
و من به این فکر کردم که آدم چرا باید کسانی را که علیه او شهادت میدهند، اینقدر دوست داشته باشد.
کاش همیشه صب باشه
صبحخاب بودم. خابو بیدار. همش بوسم میکرد. خودمو زده بودم به علی چپ، ببینم دیگه میخاد چیکار کنه. «نمیذارم مدرسه بری.» تا اینو گفت، خندهم گرفت. دیوونهس. عاشقِ همین دیوونه بازیاش شدم. فراتر از عشق. گفتم: «نمیشه که جونم.» گفت: «منم امروز مدرسه نمیرم. یکم دیگه میرم سرکار.» نیم ساعتی رفتیم سانفرانسیکو. البته بیشتر، یکی دو ساعتی طول کشید. خانم حسینی زنگ زد. ناظم مدرسه. صداشو بَمتر کردو جواب داد. «بله دخترم امروز نمیاد مدرسه. حالش خوب نیست. سرما خورده.» همینجوری که تلفن حرف میزد دستشو میکشید رو صورتمو نازم میکرد. منم که لوس. لوس فقط برا خودش. «خوشگل ناز من، پس تا از سرکار بیای من میرم پیتزا میخرم.» «کله پوکی، همین بغله، خیابون بهار تا ایرانشهر فاصلهای نیست که.» «پس من نمیذارم بری سرکار.» «نه دختر خوبم. باید بذاری برم. زود میام. باز میریم سانفرانسیسکو.» «ااااا خجالت کشیدم.» «من با روحت میرم سانفرانسیسکو بچه.» تو دلم قربون صدقهش میرفتم. گازش گرفتم. ول نمیکردم دندونامو، از تو بازوش. تا دمه در کشوندتم. «باید خیلی مراقب باشی تا برگردم.» «دوست دارم.» نگام کرد خندید. با حالت قهر گفتم: «باید ۱۶۲۷۸۲۶۲۵۵۲۱۱۱۱۱۱۷۶۳۶۲۶۶۲۵۴۳۴۶۸۸۱۱۱۱۱۱۱۱ بوسم کنی، بعد بری.» واقعن بوسم کرد. واقعی همینقد بوسم کرد. از پشت پنجره بهش گفتم: «مراقب قلب من باش.» با اون چشای قشنگش خندیدو گفت: «همه امیدم تو اون خونس. مواظب همهچی باش.» رفت.
شبباهم حرف نمیزنیم. دعوا کردیم. انگار نه انگار صبمون چه شکلی بود. بهم گفت: «دیگه هیچوقت حرف مدرسه نرفتن پیشم نزن.» غذاشو تنها خورد. آهنگاشم تنهایی گوش داد. سیگارشم تنها روشن کرد. منم رو مبل دراز کشیدم. میدونم زود خابم میبره. آخه همش تو خونه کار کردم. امروز خیلی تنها بودم. آناهیتا آهنگری
این یادداشت سیاسی نیست
بنرهای خیابون برام جذابه. برام جذاب بود.
طراحی، خلاقیت، مارکتینگ.
چجوری محصولتو تبلیغ میکنی؟
یا خدماتی که داری چطور معرفی میکنی؟
«آماده مرگ باش»
سمت چپ.
یه سر جدا شده از بدن.
سمت راست.
تمام جزئیات مغز.
وسط تصویر.
وقتی با اون ابعادو اندازه مینویسی مرگ، به این فکر نمیکنی که شاید یه بچهی اول دبستان، با اون حجم از کنجکاوی، بخونه و عکسو ببینه، چی میشه؟
اصلن فکر میکنی؟
البته من دارم اشتباه میکنم.
توی صف مدرسه، تنها چیزی که همیشه انقد تکرار کرده بودیم تا ملکهی ذهنمون بشه؛
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل
بود.
به ما خوب فهموندن مرگ چیه.
یه مغز متلاشی شده که این حرفارو نداره.
خدا عمو گراهامو بیامرزه.
وسط بهشت داره بهمون میخنده.
آناهیتا آهنگری
۱۵۶
-دستتو بده بهم.
+آخیش. چقد گرمه.
-بهت اعتماد ندارم.
+چون تو دیوونهای.
-خودتی.
+آره خودم دیوونتم.
-اصن وقتی پیشمی معلوم نیست کجایی.
+چون دارم یه متر بالاتر از زمین راه میرم.
-اینارو تمرین کردی مخمو بزنی؟
+آرزومه مختو بزنم.
-انقد زبون نریز.
+چشم.
-چشم نگو.
+باشه.
-باشه هم نگو.
+پس چی بگم؟
-هیچی نگو.
+خب فقط یه چیزی.
-چی؟
+تو فقط بگو، کی، کجا، چجوری، برات بمیرم.
من بقیهشو انجام میدم.
آناهیتا آهنگری
ترندی باش😎
این سری برات لغتنامهی هیتا نمیارم.
میخام ببرمت خرید.
یه کم بهت بگم، چی مدِ، چی قشنگتره.
شاید به کارِ کمدت اومد😎
خب تابستون امسال:
(با یه ماه تاخیر)
پترن خال خالی⚪️⚫️
هیچوقت لباساتو راحت ننداز بیرون.
همیشه یادت باشه مُد یه چرخهس، که هر چند وقت یه بار تکرار میشه.
اسکارف بستن رو شلوار
باید خیلی به استایلت بیاد.
جسورانهس. کار هر کسی نیست.
ولی هیجان انگیزه.
کلیپس ریز جلوی سر / تل
نینیتر که بودیم کلیپس ریز میزدیم جلو سرمون.
الان موهاتو فرق وسط کن از همون رنگی رنگیا بهشون بزن.
تل که عشق خودمه. توضیحات اضافه لازم نیست.
لباس دانتل از جنس ساتن
حس لباس خابو تلقین میکنه.
فک میکنم به مکان و زمانش خیلی مرتبط باشه.
ولی پیرهن تا بالای زانوش ترندیتره.
صندل لا انگشتی (فلیپ فلاپ)
به زودی میام از اسم جدید لباسا میگم.
ولی از این به بعد نگید لا انگشتی، بگید فلیپ فلاپ.
از همونا که دمِ دریا میپوشی بگیر
تا اون پاشنهدارهای شیکو پیک.
تیشرت یقهدار (پلوشرت)
از این به بعد نگید تیشرت یقهدار، بگید پلوشرت.
نمیدونم چی شد ترند شد.
به نظرم بیشتر مناسب افرادیه که بالا تنهی ریز دارم.
ولی این فقط نظر شخصی منه. که میدونم اشتباهه.
خوشتیپترینی
حتا اگه اینارو نپوشی😻👊🏽
آناهیتا آهنگری
