uk
Feedback
گردآفریدِ‌‌ شعر

گردآفریدِ‌‌ شعر

Відкрити в Telegram

آشفته‌ام، برای خودم حرف می‌زنم! مینا واثق هستم. http://t.me/BChatPlusBot?start=Mina

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
202
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد... اخوان

مهدیه مهسا الهام فاطمه راحله شمیم کاش میشد این ترکیبو داشته باشم من هنوزم دلم می‌خواد با شما توو یه اتاق زندگی کنم:)

خط : mtncalvoem@
خط : mtncalvoem@

چشم🫡

دنیا جای خوبی برای شاعر شدن نیست، این بار که برگردم درخت می شوم... #ناهید_عرجونی

اینو بزار تو کانالت

زینب احمدی (منتها) اکانتت رو ندارم اگر این پیامو می‌بینی بهم پیام بده🫵🏻

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود...
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود...

سرما خوردم و حالا حسی که دارم:
سرما خوردم و حالا حسی که دارم:

بخند خانم شاعر! نبینمت غمگین بخند ای به فدایت هزار فروردین! بخند تا شود از غصه خاطرت خالی بخند تا شود این قصه با لبت شیرین مرا ببخش که سیارۀ خودم را زود وداع کردم و سمت تو آمدم به زمین مرا ببخش... به این شاهزادۀ کوچک کسی نگفت گل سرخ، بی اجازه نچین مرا ببخش عزیزم اگر کمی بوده ست برایتان چمدان خیال من سنگین به نردبان غرور خودت نگاه نکن بگیر دست مرا ماه من! بیا پایین! بهار خاطره های همیشه سبز! بخند به خاطر همۀ روزهای بعد از این بخند تا که بخندد همه جهان با تو به خاطر دل این مردِ تا ابد غمگین به حال خود بگذار ای همیشه خوب! مرا- که هیچ قرص مسکن نمی دهد تسکین بخند عشق من! اصلاً به خاطر من نه... برای باورِ رؤیای عاشقان زمین تو ای قشنگترین قصه تا همیشه بمان بمان که عشق بماند- فقط برای همین... سعید میرزایی

بنازم آن همه احساس بی‌تعلق را که بار پیرهنی را نمی‌کشد تن او...

آه...

تو مثل آب لطیفی، تو مثل نور زلالی...✨

زندگی یکنواخت برای شاعر آفریده نشده است. من از زندگی‌ای که تکلیفم برای همیشه در آن روشن باشد بیزارم. به همین دلیل اگر از فردای خود خبر داشته باشم، می‌میرم. از این گذشته مگر شاعر می‌تواند لحظه‌ای تخیل خود را ترک کند؟ زندگی حقیقی من تخیل من است و دنیای مادی برای من زنگ تفریح است. تفریحی که برای آسودن از خستگی‌ها و اشتغال به رویاها و تخیلات خود، گاهگاه به آن سر می‌زنم. #فروغ [به نقل از زنان سخنور]

شرمنده‌ام اگر که ز غم حرف می‌زنم آشفته‌ام برای خودم حرف می‌زنم #میناواثق

چشم‌هایت چه قدر گویا بود روز آخر که گریه می‌کردی چه نیازی به دوستت دارم! در ره عشق، واژه رهزن بود... #میناواثق

چرا هنوز در دلم نشسته‌ای...؟ برو من و تو هیچ کاره‌ی همیم #میناواثق

امشب از دور در کنار تو ام...

-دردمو زیاد می‌کنی مانولین... از من چی می‌خوای؟ بخت بدم رو؟ +خیله خب! تو می‌خوای بگی که به بخت بد اعتقاد داری؟ باشه! حالا منم اعتقاد دارم، خوبه؟ بخت بدتو می‌خوام... آره می‌‌خوام... از هیچی هم نمی‌ترسم! -تو خیلی جرئت داری مانولین! +من هیچی ندارم! هیچی! اما می‌خوام از تو بگیرم... می‌خوام با من قسمتش کنی... نه! نمی‌خوام قسمت کنی... همه‌ش مال من هر چی که بده مال من :) [پیرمرد و دریا]

فروغ فرخزاد را باید در کلیت کارنامه و مسیر تحول شعری‌اش سنجید، نه بر پایه‌ی چند شعر یا چند سطر جداافتاده. اهمیت او در شعر معاصر فارسی، حاصلِ ترکیبِ صداقت عاطفی، جسارت زبانی، تصویرسازی‌های تازه و تواناییِ تبدیل تجربه‌ی شخصی به مسئله‌ای انسانی و اجتماعی است. شعر فروغ، به‌ویژه در دوره‌ی پختگی، از اعتراف فردی فراتر می‌رود و به تأملی عمیق درباره‌ی تنهایی، عشق، مرگ، آزادی و وضعیت انسان بدل می‌شود. ارزش ادبی یک شاعر نیز تنها به بی‌نقص‌بودن همه‌ی آثارش وابسته نیست؛ بلکه به تأثیری مربوط است که بر زبان، نگاه و امکان‌های شعر می‌گذارد. فروغ از این منظر، یکی از چهره‌های تعیین‌کننده‌ی شعر نو فارسی است؛ شاعری که زبان زنانه و تجربه‌ی زیسته را به شکلی جدی وارد عرصه‌ی شعر کرد و در واپسین سروده‌هایش به بیانی فشرده، نمادین و اندیشمندانه رسید. شاید همه‌ی شعرهای او در یک سطح نباشند، اما جایگاه تاریخی و هنری‌اش در شعر معاصر، انکارشدنی نیست.